تبليغاتX
غروب خاطره ها
روستای عبدل آباد به واسطه سرسبزی و شادابی، روزگاری چون نگینی سبز بر حلقه بابک زمین میدرخشید...



در گذر روزگار

 

 دستهاي خيال اينجا همه پروازيند

پر از باده عشق و احساس و شعور

همچو مينا بي ريا و تزوير و زور

روييدن سبز انديشه ها را

به فرياد سرخ مي آويزند

رستن را (روييدن) و رستن را(رهيدن)

تا برويند و تا ببالند ؛ دشت ها سبز آيند

تا رويت خورشيد فرداي آبادي

تا آنجا كه گلگشت ها را ندروند

تا آنجا كه سرب را در سينه كبوتر ننشانند

تا آنجا كه مشت گران بر گل ها نكوبند

تا بدانجا كه خط سياه بر دفتر عشق نكشند

تا همانجا كه خاك را خون گرمي ننوشانند

تا همان كوچه اي كه ناله  باد نخيزد

تا دياري كه زشتي ويراني و پليدي آوار گريخته باشد

اينجا كشتزار عشق است اگر نيك بدانيم

اينجا بستان شكوفه ها است اگر باور داشته باشيم

گر چه:

باد مي آيد و شاخه اي را سخت مي شكند

 سنگي پري را از پرواز مي اندازد

غنچه اي لب به خنده وا نكرده و مي فسرد

داس پي جوانه ها؛ رقص كنان مي آيد

قفسها ؛ انبوهي از كبوتران گرفتارند

دشتها ؛ لاله هاي سوخته داغدارند

آبادي سخت بي قرار است

كوچه باغهايش را غباري تلخ مي خيزد

جويبارش سموم تشنگي مي برد

سايه هايش دگر جاي نشستن نيست

صداي تبر هر دم مي آيد در گوش درختان

شاخه اي مي شكند و درختي مي افتد

باد هوهو كنان

غبار چرخ زنان

.......

و فردا بر انديشه هاي امروز سبز خواهد آمد


| +| نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 19:41 توسط فرزند عبدل آباد |