بهانه های خیال
بگذار كودكي باشم
نشسته بر لب جوي
برجكي بسازم با گل
قطره قطره آبي بريزد از دست
برجكي دانه دانه با گل
قلعه اي بسازم
بر گرفته از خيال
چون ابهت بناي آبادي خويش
شاخه اي از درخت نارون را
باز تا بنشانم در سراي خويش
جلوه رويش را باز زنده كنم
جويي كوچك و پيچ در پيچ
رودي شود در خيال من
تا بشنوم صداي طراوت آب را
تا بدانم كه گريه چشمم براي چيست
تا بدانم اين نهفته اندرون من كيست
مگر مي شود از كوچه خاطر گذشت
بي آنكه پاي چشمت در آب ننشيند
مگر مي شود ياد را بي آه نوشيد
هنوزكوچه باغها پر ز بوي علفند
اگرباز بگرديم در گذشته خويش
اگر باز قدمي در ديار خاطره ها
اگر باز گذري در يادها باشد
هنوز هم لذت ايام ديرين اينجاست
دلي كه به ياد ديار مي تپد
انديشه اي كه تا گذشته ميدود


