گذشته را بايد دوست داشت
ديار خموش خاطره ها و يادها
بهانه اي براي گريه و فريادها
چيست اين ناشادي و شادها
نشسته حبابي پيش بادها
خاطره و ياد
دويدن پاي برهنه تا انتهاي كوره راهها
نشستن در خلوت خاموش سايه ها
گشتن همپاي گردباد در ميان دشتها
خفتن زير چترانداز انبوه ستاره ها
كودكي و دوشاخه و گنجشكهاي سر ديوار
تشنگي و آبهاي زلال و سر در ميان جويبار
بهانه و دانه توت و نشستن ميان شاخسار
سايه هايي بر لب جوي و بازيهاي بيشمار
ره بيابان را پي رد پايي همه جا گشتن
پي چوپاني و گوسفندان را به چرا بستن
سايه اي در پيش خار و آفتاب را شكستن
نشستن كنار آتش و خاكستر نان را گرفتن
آشنايي با بوي خوش يونجه زار
همنوايي با حضور آب در كشتزار
لميدن در سايه اي بر پاي ديوار
آشنا بودن پاي با سوزش خار
...........
خاطره و ياد
لبخند چهره پدر و خطوط گذر ايام
دستهاي پينه بسته و دلش آرام
حضور گرمش در هر صبح وشام
پاي محفل شيرينش و زمانه رام
صداي دلنوازش كه تو را نيك مي خواند
نگاه پرز لطفش
........
خاطره ها و يادها
تلخ تر از زهر مي بارد در كام
شرنگ و زهر ميريزد به جام
چه تلخ ميگذرد هميشه ايام
قصه اي بي پايان ؛ننگ ونام


