تبليغاتX
غروب خاطره ها
روستای عبدل آباد به واسطه سرسبزی و شادابی، روزگاری چون نگینی سبز بر حلقه بابک زمین میدرخشید...



بهار
 
هو
 

 

مهربان ، زيبا ، دوست

چشم در راه كسي هستم
كوله بارش بر دوش ،
آفتابش در دست
خنده بر لب ، گل به دامن ، پيروز
كوله بارش سرشار از عشق ، اميد
آفتابش نوروز
با سلامش ، شادي
در كلامش ، لبخند
از نفس هايش گُل مي بارد
با قدم هايش گُل مي كارد

مهربان ، زيبا ، دوست
روح هستي با اوست !

قصه ساده ست ، معما مشمار ،
چشم در راه بهارم آري ،
چشم در راهِ بهار. . . !

 

***

از فریدون مشیری


| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 و ساعت 8:21 توسط فرزند عبدل آباد |