برگ و بار ديارم اسير بازيهاي باد
ريشه هاي كهن را مي برند از ياد
برگهاي شادمان را باد مي كند ز جدا
آتش هم اينك فتاده به جان ريشه ها
تبر به دست ديو زمانه، سروها ميميرند
نفس سبز ساقه را به گناه رويش ميگيرند
جنگل همه قتلگه سبزه ها از بلاي طوفان
اززبانه هاي آتشش دود ميرود به آسمان
يك كبوتري رها در هوا نمي بايد پريدن
هر نهالي كه سري بركشد ببايد بريدن
آرام جنگل كنون جولانگه ديو و دد گشته
سيلاب ويرانگر ريشه ها را كمين نشسته
چتر وحشت كشيده ابر سياه بر دامان آسمان
دود آه جوانه ها سر مي كشد تا پايان آسمان
خراميدن آهو و هروله كبك گشته همه فراموش
كركس بر شاخه خشك و همه فريادها خموش
كفتارها به زوزه كه مگر لاشه اي دگر باشد
شب شوم جنگل را در پي كجا سحر باشد
هزاران را فروكشته و گلان را سوخت آتش
تا كه به دامن جنگل صاعقه افروخت آتش
قمري را آشيان فروپاشيد طوفان تباهي
پيش چشم نيلوفر راه همه پر ز سياهي
ديو پليد شعله به مشعل سوخت سرو و بيد را
هجوم اخگر ز پاي انداخت لاله و ياس سپيد را
صداي فرياد ساقه ها پيچيد ميان شعله ها
سنگ به فغان آمد از لهيب سوزان شعله ها
ندا در گلو ماند سوسن و نماند بلبل را نوايي
اشك چشم جويبار خشكيد و نماندش پروايي
خون شقايق چكيد ز تازيانه شرر برخاك داغ
تنوره دود بريد راه نفس را در گلوي تاك باغ
گل رخ انار سيه شد به دست شلاق بيداد باد
شكوفه نسترن خشكيد ز ير سمكوب آزاد باد
كمر از چنار شكست تا آه در گلوي گل شكست
بر خاك سيه سپيدار به جستجوي سنبل نشست
رقص شاخه ها به پيش تيز تبرآتش بريده شد
سينه هر ساقه استوار از لهيب صاعقه دريده شد
جنگل چشم فرو بسته از زندگي و مانده خموش
زير لهيب اين آتش، جنگل زندگي را كرده فراموش
دشت وريگزار؟ همه نشانه ديار من
نسيم و شاخسار ؟ همه اشاره ديار من
باغ بيشه؟ يعني كشتزار سر سبز ديارم
کشت ريشه؟ معناي ريگزارپر رمز ديارم
آب دانه؟ يعني خوشه ديارم ، يعني خانه؟
آب و خاک، يعني ديارم، يعني آشيانه
اينجا همه عشق است و همه پاکي
اينجا همه صداقت ؛ دلهاي خاكي
ديارم به گاه شير خواري گاهواره
به دور زمانه درد پيري عين چاره
ديارم يعني پدر؛ مادر همه نياکان
ديارم به خاک بستن عهد و پيمان
باقي ماندن در هويت اصل ريشه
سرآغاز و سرانجام وبراي هميشه
معناي پاك ديارم ، محبت مهرباني
عشق رانثار هر که داني و نداني
نشسته ديده آنجا، در نگاه دوست
جز دوست كه خواند نگاه دوست
ديارم هنوز هم قرار هر بي قراري
نسيمش همه دل بيمار را پرستاري
ديارم يعني كوچه باغها و هواي يار
جويبار روشن و خنكاي سايه سار
نگاهي زير چشمي؛ عاشقانه بستن
به ديدار هم دل به هر بهانه بستن
غم همسايه خوردن بي چشم انتظاري
دل به همسايه سپردن درگاه بيقراري
ديارم يعني خيال درزلال چشمه پاک
ديارم يادي ازدرختان ريشه در خاک
نهايت اخلاص شن در امداد بوته خار
ديارم خاطره اي ماندگار در روزگار
ديارم اندك اندك چشيده زهر ويراني
ديارم ره كشيده تا دياران نابساماني
ديگر گريه گشته مژده ديدار ديار
سبزه پاي كشيده از تن تبدار ديار
همه هيمه خشك مانده به جاي اينجا
همه آوار خشت و خاك سراي اينجا
...وما تماشاگران بيداد زمانه ايم
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر چیزی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی...
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند
و ضربان قلبت را تندترمی کنند،
دوری کنی...
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یکبار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی....
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز خطر کن!
امروز کاری بکن !
نگذار که به آرامی بمیری ...
شادی را فراموش نکن !
قدر امروز را بدانیم چون امروزاولین روز
از روزهای باقیمانده عمر ماست
مهره مار
مهره مار، مهرهاي است به اندازه يک دانه برنج با رنگ سپيد که گويند هر ماري دو عدد از آن در درون سر دارد و غربال بندان دوتا از آن ها را در سرکه مي افکنند به فاصله اي و آن دو در سرکه حرکت مي کنند تا به يکديگر بپيوندند و اين خاصيت در هر چيز آهکي مثل پوست تخم مرغ وجود دارد.
جايگاه مهره مار در ادبيات:
درباره اين مهره و فوايد آن در تاريخ و ادبيات ايران نيز اشاره هاي زيادي شده است.
اين مهره را به عربي حجرالحيه گويند و در مخزن الادويه گفته آن را اقسام است، قسمي است معدني و آن را مارمهره گويند و بعضي گفته اند در معدن زبرجد به هم مي رسد و آن زبرجدي رنگ مايل به سياهي و خاکستري است به شکل نگين مربعي از يک مثقال تا دو مثقال. دم حيواني که در عقب سر بعضي از افعي هاست و در بعضي نيست. چون از گوشت جدا کنند نرم و بعد شبيه سنگ مي شود و متفاوت است. اگر آن را بر جاي گزيده مار بگذارند، ميچسبد و چون شير بر آن بريزند شير منجمد و متغير مي شود و وقتي تمام سم را جذب کرد، ديگر نمي چسبد.
در ادبيات ايران نيز ابياتي درباره اين مهره اسرارآميز آمده است:
ناصر خسرو:اگرچه مارخوار و ناستوده است عزيز است و ستوده مهره مار
مجير بيلقاني:که زهر مار شود دفع هم به مهره مار
خاقاني:مهره مار بهر مارزده ست به کسي کز گزند رست مده
خاقاني:مي داشتم چو مهره مارت ز دوستي دندان مار بر جگرم چون گذاشتي.
نظامي:خبر ده مرا تا بدانم شمار که در سله مار است يا مهره مار
و در هفت پيکر مي نويسد:نوش بخشد به مهره مار سنان مار گيرد به اژدهاي عنان
در امثال الحکم نيز در تعريف مهره مار آمده است:
همه کس او را دوست گيرند. همه کس به معاشرت او گرايند. نظير: مهرگياه دارد.(امثال و حکم ). پيش همهکس محبوب است.
باورهاي مردم:
1- اگر می خواهیددر بین دوستان و آشنایان خود محبوبیت بیشتری داشته باشید !
2 - اگر می خواهید در بین دوستان وآشنایان همیشه محور بوده و به اصطلاح نگین جمع گفتگو و محفل دوستانه خود باشید!
3 - اگر می خواهید خوشبختی به شما رو کند !
4 - اگر می خواهید طعم خوش شانسی را با تمام وجود بچشید !
5 - اگر می خواهید حرف های شما و پیشنهادات خوب شماخیلی بیش از پیش مورد توجه جمع و مورد پذیرش آنها قرار گیرد !
6 - اگر می خواهید کاملا به صورت ناخود آگاه همه به طرف شما جذب شوند !
7 - اگر می خواهید در تمامی مراحل زندگی احساس پیروزی و خوش شانسی کنید !
8 - اگر می خواهید وضع مالی شما به سمتی که می خواهید رو کند و بهتر شود !
9- اگر می خواهید در مراحل شغلی خود پیشرفت داشته باشید !
10 - اگر می خواهید کسی که شما دوستش دارید او نیز به طرف شما کشش و تمایل پیدا کند
چاره همان مهره مار معروف است.
در ديار ما بسيار شنيده مي شود كه فلاني مهره مار دارد و هر ايراني حتما اين واژه را بسيار شنيده است.
مهره مار دراولین برخورد شاید مساله ای خرافاتی بنماید ولی علم نوین متافیزیک که از جمله علوم پیشرفته وجدید بشر است وواقعیات پنهان بسیاری از موضوعات را کشف واثبات مینماند وعلم سنگ درمانی یکی از شاخه های بسیارجزیی آن است که امروزه توانسته است بسیاری از مشکلات حاد بشر را حل کند درخصوص مهره مار متافیزیک اینگونه اظهار نطر میکند :
هرشيء موجود در جهان هستی بواسطه جوهره ساختاری خود نیرویی مغناطیسی دارد وبرآیند این انرژی های نهفته منتشر شده از اجسام واشیاء بصورت بسیار موثر وقابل مشاهده نظمی را در جهان هستی پدید می آورند .
مارهای نر وماده همانند ساير موجودات به دلیل وضعیت خاص آناتومیک خود ازشرایط متفاوتی برخوردارند تا انگیزش برای آمیزش را پیداکنند وبر آن وضعیت فائق آیند .وبا این عمل ادامه بقاء یابند . متابولیسم بدن مار را بگونه ای است که درطول سال یک ترشح استخوانی ازجنس شاخ بر روی سرخود همانند پینه ترشح مینماید که دارای بیشترین بار مغناظیسی نسبت به سایر اجسام واشیاء است وبصورت تک قطبی است که آن را بنام مهره مار میشناسیم .مهره مار درمارهای نر بار مثبت ومهره مار در مارهای ماده حامل بار انرژی منفی هستند که مانند آهنربایی متابولیک دوجفت را بسوی هم جذب نموده ومقربت برای ادامه نسل را باعث میگردد .اندازه این مهره ها حدودا به قدر 2 عدد لپه معمولی است .بعد از عمل جفت گیری این مهره ها ازسرمارجداشده وبرزمین میافتد اگرفردی بتواند این مهره ها را که متعلق به دو مار جفتگیری کننده را از آن خودنموده و40 روز باخود دارد مغناطیس طبیعی بدن با مغناطیس مهره مار هماهنگ شده وتقویت میشود سپس وفرد دارنده بواسطه آن میدانی بمراتب وسیع تر وقویتر نسبت به فرد عادی فاقد مهره مار حول خود ساتع مینماید که آثار بیشماری را برای آن ناشی میگردد.
1-بارمغناطیسی یادشده اعصاب را به طرزی ریلکس وآرام مینماید واسترس های آگاهانه واسترس های ناخودآگاه را میزداید که دارنده تا کنون آن را تجربه نکرده است .این آرامش ضمن ایجاد اعتماد بنفس وآثار دیگرش برفرد به افراد مرتبت با ایشان هم سرایت میکند ودراین حالت است که افراد هرچه مغرض تر وهرچه عصبانیترباشند باز به محض ملاقات حضوری با دارنده مهره مار در اثر آرامش ایجاد شده مثل موم رام میشوند وچون این حالت را مدام در حضورشما احساس میکنند شیفته شما میشوند ومدام دوست دارند در حضور شما باشند واز آرامش نایاب شما بهره مند گردند.
2- بدلیل خاصیت فوق العاده مغناطیسی در مقابل بسیاری از بیماریها مصون خواهید بود تاثیر بسیا ربالای آن در تسکین درد ها هم برای استفاده کننده وهم مخاطبانیکه درکنار شما هستند ونیزاثرقاطع آن بر ازبین بردن جوش های صورت وزیبا ترکردن چهره به اثبات رسیده است .
3- خاصیت مغناطیسی آن در ازبین بردن آثار سوء گوشی های تلفن همراه (موبایل ) ودکل های مخابراتی وتلوزیونی ونیز کابل های فشارقوی ولوازم خانگی وتمامی موارد ی از این دست دیگرخصوصیت منحصر به فرد مهره ماراست .
تجار وسیاست مداران وچهره های کاریزماتیک درسطوح بالا درکشورهای خاورمیانه خصوصا شیوخ وبزرگان عرب مهره مار را به عنوان راضی سر به مهر با خود دارنداما فناوری اطلاعات واینترنت شرایطی را فراهم نموده است تا هیچ کالایی سری ومختص افراد خاص باقی نماند .دربرخی مناطق همچون آذربایجان افراد محلی ای وجود دارند که نسل اندر نسل به تهیه مهره مار میپردازند .
مهره مار چگونه به دست می آید ؟مهره مار به دست مارگیران و حادثه جویان بسیار حرفه ای و از جان گذشته ای که روزها و شبها را در کوه ها و دشت ها سپری می نمایند به دست می آید . این مار گیران در مواقع مناسب و پس از جفت گیری مار موفق به بدست آوردن مهره مار می شوند .
مار ها پس از جفت گیری در یک مکان خاص و در طبیعت آزاد و در صورتی که به دور از چشم همگان باشد پس از اتمام جفت گیری قطعه ای استخوانی را در محل جفت گیری رها می سازند که به آن مهره مار یا محبت مار می گویند . این قطعه استخوانی از نیروی بسیار قوی مغناطیس حیوانی برخوردار بوده و دارنده آن دارای محبوبیت و مقبولیت بسیار می گردد . قطعات دیگر نیز در زمان های مناسب دیگر و پس از کشتن مارها به دست می آید .
بطور کلی خواص اصلی نیروی فوق العاده مار در مهره مار نهفته است و به همین دلیل گاهی تنها دوعدد مهره مار به انضمام نیش مار به فروش می رسد .
دو عدد دندان مار نیز خواص بسیار نیرومندی در ایجاد شانس و طالع نیکو داشته و دارنده آن ها از شانس و بخت بسیار خوبی برخوردار می شود.
جالب ترین كلمات :
سازنده ترين کلمه ((گذشت)) است...آن را تمرین کن.
پر معني ترین کلمه ((ما)) است...آن را به کار بر.
عمیق ترین کلمه ((عشق)) است...به آن ارج بده.
بی رحم ترین کلمه (( تنفر)) است...با آن بازی نکن.
خودخواهانه ترین کلمه ((من)) است...از آن حذر کن.
نا پایدارترین کلمه ((خشم)) است...آن را فرو بر.
بد ترين كلمه ((تزوير)) است ... آن را زيرورو كن.
بازدارنده ترین کلمه ((ترس)) است...با آن مقابله کن.
با نشاط ترین کلمه ((کار)) است...به آن بپرداز.
پوچ ترین کلمه ((طمع)) است...آن را بکش.
سازنده ترین کلمه ((صبر)) است...برای داشتنش دعا کن.
روشن ترین کلمه ((امید)) است...به آن امیدوار باش.
ضعیف ترین کلمه ((حسرت)) است...آن را نخور.
صميمانه ترين كلمه((دوستي)) است ... آن را دوست بدار.
تواناترین کلمه ((دانش)) است...آن را فرا گیر.
محکم ترین کلمه ((پشت کار)) است...آن را داشته باش.
سمی ترین کلمه ((شانس)) است...به امید آن نباش.
لطیف ترین کلمه ((لبخند)) است...آن را حفظ کن.
ضروری ترین کلمه ((تفاهم)) است...آن را ایجاد کن.
سالم ترین کلمه ((سلامتی)) است...به آن اهمیت بده.
اصلی ترین کلمه ((اعتماد)) است...به آن اعتماد کن.
دوستانه ترین کلمه ((رفاقت)) است...از آن سو استفاده نکن.
زیباترین کلمه ((راستی)) است...با آن رو راست باش.
زشت ترین کلمه ((تمسخر)) است... دوست داری با تو چنین شود؟؟
موقر ترین کلمه ((احترام)) است...برایش ارزش قایل شو.
منفورترين كلمه ((تملق)) است ... آن را دور بريز.
آرامترین کلمه ((آرامش)) است...به آن برس.
عاقلانه ترین کلمه ((احتیاط )) است...حواست را جمع کن.
دست و پا گیر ترین کلمه ((محدودیت)) است...اجازه نده مانع پیشرفتت شود.
سخت ترین کلمه ((غیر ممکن)) است...وجود ندارد.
مخرب ترین کلمه ((شتابزدگی)) است...مواظب پلهای پشت سرت باش.
تاريك ترین کلمه (( نادانی)) است...آن را با نور علم روشن کن.
تلخ ترين كلمه(( تقليد)) است... چشمت را باز كن.
کشنده ترین کلمه ((اضطراب)) است...آن را نادیده بگیر.
ساكت ترين كلمه (( فرياد)) است ... آن را نگه دار.
بي نظير ترين كلمه(( مهر)) است ... مهربان باش.
صبور ترین کلمه ((انتظار)) است...منتظرش بمان.
با ارزش ترین کلمه ((بخشش)) است...سعی خود را بکن.
عزيزترين كلمه ((آزادي)) است ... اگر...آن را بياب.
قشنگ ترین کلمه ((خوشرویی)) است...راز زیبایی در آن نهفته است.
رسا ترین کلمه ((وفاداری)) است...بدان که جمع همیشه بهتر از يك فرد بودن است.
محرک ترین کلمه ((هدفمندی)) است...زندگی بدون آن پوچ است.
و هدفمند ترین کلمه ((موفقیت)) است...پس پیش به سوی آن.
سرسبز ترين كلمه (( آزادگي)) است... سرو باش.
گرانمايه ترين كلمه(( ميهن))است ...آن را پاس بدار.
كوتاه ترين كلمه(( هوس)) است ... آن را رها كن.
سپيدترين كلمه(( سرفرازي))است ... سپيد باش وسپید.دیوانه خون سرخ افق دل شیدایی
باز بر هم می خورد به هوس باد
برگهایی از گنجینه کهنه دفتر یاد
باز می نشیند سر در خیال پرواز
ره می کشد خاطر سوی دیر باز
می رود مرغک یاد تا شادی دیاران
پر می زند دل تا صفای آن روزگاران
خاطر می نشیند به تماشا آنجا
اشک به مقدمش می شود پیدا
آنجا جای گرفته خانه ای بس ماندگار
انجمنی خوش ، دور از دستان روزگار
پدر هنوز هم آنجا نشسته بر فرشی پیش آفتاب
یخ فسردگی ها را گرمی مهر نگاهش می کند آب
هنوز موج گرما از آتش بخاری می خیزد تا آسمان
می شود سیل خنده های شاد درمیان خانه روان
اشک دویده در کاسه چشم و بر هم میزند دفتر یاد
خیال به نیمه راه خاطر را رها میکند و می وزد باد
این غروب خاطره ها مرا هر دم اسیر غم خویش دارد
چه سازدبه سینه ای که دلی در این جایگه ریش دارد
گفتم بگریزم از یاد آشیان آن کبوتر های مست
بگذارم اندیشه های خاطر و هر آنچه که هست
دیدم که ریشه نتوان برون کشید ازتن خاک
ارچه هر دم خوشه ای از غم بدهد این تاک
........
جز یاد چه باشد دگر همنشین خیال
لب بر لب ميدوزد این چرخ خياط در كارما
نعره ها ميزند كه ببرد زهره اي از دلي
آنكه چوب تقديرش كشيده در اقتدار ما
چه آشناست به خون ديده ما مير عسس
که خون جگر ما مي جويد از چشم زار ما
گوئيا زمانه هم مالك گشته بر جسم و جان
كه بي پرده حكم ميراند بر قرباني اشجار ما
دست روزگار نهاد بر سر راه ما كمند و دام
زين كمند و دام هر دم مهياست چوبه دار ما
ما آموخته مهريم ندانيم سخن جفاي زمانه
تا به كجا اين چرخ زمانه خواهد ديد قرار ما
چوب بر سر آيد كه زبان در كار حق است
چوب چه داند كه چه ميرويد از كشتزار ما
ريشه در خاك دارد هر كه را دلي ريش باشد
اميد سبز رويش است هم دم بر شاخسار ما
تبر دست نتوان رسانيد بر دامن سخت كوه
ارچه صد دسته داده باشدش دست روزگار ما
داني چيست اين كه كبود گشته چو نيل روي ما
سيلي از دستان تازيانه زمانه دارد این رخسار ما
به بند گر كشيده باشند بلبل و قمري را در اين باغ
پروا مدار كه از پس ديوار بلند است نغمه هزار ما
از كوچه سار شب اي دوست سلامت بايد گذشتن
كه آفتاب روشن فردا خنده خواهد زد به ديدار ما
خداوند بینهایت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک میشود
و به قدر نیاز تو فرود میآید
و به قدر آرزوی تو گسترده میشود
و به قدر ایمان تو کارگشا میشود،
و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود،
و به قدر دل امیدواران گرم میشود...
پــدر میشود یتیمان را و مادر..
برادر میشود محتاجان برادری را.
همسر میشود بی همسر ماندگان را.
طفل میشود عقیمان را.
امید میشود ناامیدان را.
راه میشود گمگشتگان را.
نور میشود در تاریکی ماندگان را.
شمشیر میشود رزمندگان را.
عصا میشود پیران را.
عشق میشود محتاجانِ به عشق را...
خداوند همه چیز میشود همه کس را.
به شرط اعتقاد؛ به شرط پاکی دل؛ به شرط طهارت روح؛
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.
بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا!
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف،
و زبانهایتان را از هر گفتار ِناپاک،
و دستهایتان را از هر آلودگی در بازار...
و بپرهیزید از ناجوانمردیها، ناراستیها، نامردمیها!
چنین کنید تا ببینید که خداوند، چگونه بر سفرهی شما،
با کاسهیی خوراک و تکهای نان مینشیند
و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد،
و در دکان شما کفههای ترازویتان را میزان میکند
و "در کوچههای خلوت شب با شما آواز میخواند"
مگر از زندگی چه میخواهید،
که در خدایی خدا یافت نمیشود،
که به شیطان پناه میبرید؟
که در عشق یافت نمیشود، که به نفرت پناه میبرید؟
که در سلامت یافت نمیشود که به خلاف پناه میبرید؟
قلبهایتان را از حقارت کینه تهی کنید
و با عظمت عشق پر کنید.
زیرا که عشق چون عقاب است.
بالا میپرد و دور...
بی اعتنا به حقیران ِ در روح.
کینه چون لاشخور و کرکس است.
کوتاه میپرد و سنگین.
جز مردار به هیچ چیز نمیاندیشد.
بـرای عاشق، ناب ترین، شور است و زندگی و نشاط.
برای لاشخور،خوبترین،جسدی ست متلاشی ...
در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد."
آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت: " وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است."
بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت" دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.
آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با "م" به نشانه ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه ی فروغ زندگی و ... همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند. بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : "ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"
خیلی جالب است که آدم به بهانه ی نوروز، فرهنگ و اعتبار ملی خودش را به جهانیان معرفی کند.
خاطرات مهندس ایرج حسابی
آبي هوا گشته تيره و آسمان رنجور
دودكشها قد برافراشته اند به حضور
سياه گشته اينجا خاك و خاربن و آدور
صداي رمه ها ديگر نمي آيد از ان دور
دشت ترلان از كوره هاي ذوب مقهور
دود بر پيش آفتاب بسته همي راه عبور
سينه سنگ هم اينجا به خس خس افتاده است
كه كار ديار به دست كوره هاي مس افتاده است
گذشته ايام عهد، زمانه به راي ناكس افتاده است
مردار گشته دشت و به پيش كركس افتاده است
دشت آويخته به مرگ، زندگي از نفس افتاده است
تير دود از چله جسته به جان خارو خس افتاده است
دامن پاك و ناآلوده ريگزارها شده آلوده دستان دود
طراوت شاد بهاران اين ديار گم شده در دامان دود
آتش به جان هر جنبنده و روينده انداخته دهان دود
حرف سبزه و علف و بوته گم گشته اندر زبان دود
قصه پرواز سينه سياه كهن گشت ز داستان دود
بره اي ز رمه اي دگر نشاني ندارد در آستان دود
رنگ شاد مردمان، گشته چو برگهايي پاييز زرد
چهره ها پر اندوه ،دلها همه فسرده همه سرد
از نيش زهر تكنولوژي، جانها هم پر ز رنج ودرد
فرو موليبدن فروكرده نيشش را به اساس مرد
به فردا دگر نشانمردي نخواهد ماند ز اين گرد
جان مردم به بازي است در اين نامردانه نبرد
خون ارچه ميرود اندر رگ جان آلوده سم است
خاك بيمار و جان ما بيمار از اين دود و دم است
چاه كاريز خشكيده و چشمه چشم پر نم است
رفته شادي از خوان و دشت ميزبان ماتم است
غروب ديار آويخته ميان تيرگيها و پر از غم است
بگذار باز بگويم ازاين ديار كه اين هم كم است۶۶_عدالت کور است و کسی را نمی بیند (انگلیسی)
۶۷_دزد خوب نگهبان خوب می شود (نگروئی)
۶۸_روباه نباید موقع محاکمه مرغ قاضی دادگاه باشد (چینی)
۶۹_ستم بر ستم پیشه عدل است و داد (فارسی)
۷۰_ عرف و عادت قانون ثانوی است (لاتینی)
۷۱_عرف و عادت قوی تر از قانون است (روسی)
۷۲_گواه شاهد صادق در استین باشد (فارسی)
۷۳_مهربانی بزرگتر از قانون است (چینی)
۷۴_مراسم و قانون همسایه یکدیگرند (مونتونگروئی)
۷۵ـ وقتی رشوه از در وارد می شود عدالت از پنجره فرار می کند (ترکی)
۷۶ـ وکلا مانند درشکه چی ها نیستند ، انها انعامشان را قبل از حرکت می گیرند (اتازونی)
۷۷ـ وجدان بد در ان واحد تهمت زننده ، قاضی ، شاهد و به دارزننده است (هلندی)
۷۸ـ هر قدر بر تعداد قوانین افزوده شود به همان نسبت عده تبهکاران رو به افزایش می گذارند (چینی)
۷۹ـ هر کس بر بازوی عدالت بایستد با مغز بر زمین می افتد (چینی)
۸۰ـ وکیل خوب همسایه بد است (فرانسوی)
۸۱ـ یک جیب پر از حق احتیاج به یک جیب پر از طلا دارد (چک)
۸۲ـ یک قاضی و چرخ گاری باید خوب چرب شوند (المانی)
۸۳ـ هرکجا قدرت هست در انجا قاضی هست (روسی)
۸۴ـ وقتی پول حرف می زند حقیقت سکوت اختیار می کند (روسی)
۸۵ـ وجدان به اندازه هزار شاهد خوب و با ارزش است (ایتالیایی)
۸۶ـ هرگز با مرد نیرومند کشتی مگیر و مرد پولدار را به دادگاه مکشان (لاتویا)
۸۷ـ هر کس پول دارد بر حق است (لتوانی)
۸۸ـ هیچ قاضی ایی نجات نمی یابد مگر اینکه جهنم پر شده باشد (مونتونگرویی)
۸۹ـ یک دست پر از پول قوی تر از دو دست پر از حقیقت است (سوئدی)
۹۰_وجدان اگر زخمی شد دیگر خوب شدنی نیست (چینی)
۹۱_وقتی که متهم قاضی شود فاتحه قانون خوانده شود (چینی)
۹۲_وقتی که قاطر قاضی می میرد همه به تشعییع جنازه اش می روند ولی وقتی که خود قاضی می میرد هیچ کس به تشعییع جنازه اش نمی رود (تازی)
۹۳ـ وجدان یگانه محکمه ایست که در ان به وکیل دادگستری احتیاجی نیست (انگلیسی)
۹۴ـ هرانچه حاکم عادل کند همه داد است (فارسی)
۹۵ـ همه برای عدالت ارزش قائلند ولی وقتی که می اید در را به رویش می بندند (سوئدی)
۹۶ـ ممکن است به حقیقت تو سری زد ولی هرگز نمیتوان خفه اش کرد (لاتینی)
۹۷ـ دیوانه جریمه می دهد و عاقل رشوه (اذربایجانی)
۹۹ـ قاضی و وکیل دو بال فرشته عدالت هستند (لاتینی)
۱۰۰ـ چنین بر می آید که کتیبه عدالت را در تمام جهان به یک زبان نگاشته اند و مشکلات قاضی و قضاوت در همه جا یکی است و ضوابط موجود در محکمه ها همواره از یک جنس بوده و بی عدالتی و حق ناحق کردن و حکم به خلاف فرمودن و باج گیری و وارونه کردن های مصلحتی و قویتر را نواختن و خردتر را انداختن و سفارش پذیری و پارتی نوازی و .... جز جدا نشدنی قضاوت ها و داوری ها بوده و خواهد بود و در این میان وای به کسی که از پی حق خویش بر در قاضی تهی دست آمده باشد که اندر محکمه گرگ حاکم خواهد شد اگر پوستینی از گوسفند بی نوا بر در قاضی برده باشد....
قانون سه روز پیرتر از دنیاست (استونی)
2_قلم و جوهر بهترین شهودند (پرتقالی)
3_ قضاوت باید گوش بزرگ و دست کوچک داشته باشد (المانی)
4_حقیقت ، دختر زمان است (ایتالیایی)
5_قانون غالبا دندان خود را نشان میدهد ولی گاز نمی گیرد (انگلیسی)
6_حقیقت سنگین است ، لذا عده ای معدود حاضرند انرا حمل کنند (عبری)
7_حقیقت را میتوان خم کرد ولی نمیتوان انرا شکست (ایتالیایی)
8_حرف حق شمشیری است برنده (فارسی)
9_قاضی که بی گناهی را محکوم سازد , وجدان خود را محکوم کرده است (سوئدی)
10_حقیقت غالبا در یک استخر زشت پنهان است (چینی)
11_قانون چاه بی انتهاست ، هر که گرفتارش شد کارش ساخته است (چینی)
12_قاضی خوب همسایه بد است (امریکائی)
13_قانون روی میز است و عدالت زیر میز (استونی)
14_قانون مانند تار عنکبوت است ، سوسک از ان رد میشود ولی مگس گرفتار میگردد (چک)
15_قانون همه را می لیسد (اسکاتلندی)
16_حق پشت در منتظر است و باطل در جلسه شرکت میکند (انگلیسی)
17_حقیقت و گل سرخ هر دو خار دارند (اسپانیائی)
18_حق شناسی بار سنگینی است (اسکاتلندی)
19_حق بالاتر از قانون است (روسی)
20_قانونی که درباره شیر و گاو یک جور حکم کند , قانون نیست (انگلیسی)
21_حقیقت در ته چاه نهفته است (فرانسوی)
22_حقیقت گرزی است که فرود می اید و همه را میکشد (فرانسوی)
23_حق همیشه توفیق نیافته است ولی موفقیت همیشه بر حق بوده است (المانی)
24_حقیقت ، بهتر از طلاست (انگلیسی)
25_حقیقت ، مهر خداست (عبری)
26_حقیقت نیش می زند و دروغ درمان میکند (ایتالیایی)
27_حقیقت شبحی است که افراد بسیاری را از خود میترساند (المانی)
۲۸ـ انکه تهمت میزند هزار بار میکشد ولی قاتل فقط یک بار میکشد (چینی)
۲۹ـ از شوخی قاضی فقط خودش می خندد و همنشینش (ایتالیایی)
۳۰ـ بی عدالتی بها ندارد (استونی)
۳۱ـ بی عدالتی دایه پزشک است (المانی)
۳۲ـ تمام براهین دادگاهی قابل قبولند (ترانسوال)
۳۳ـ تخم مرغ دزد شتر مرغ دزد می شود (فارسی)
۳۴ـ اگر در جوانی سوزنی بدزدی در پیری پول خواهی دزدید (چینی)
۳۵ـ اگر وکیل دادگستری را با اردنگی پایین پله ها اندازید تا پایان عمر به شما خواهد چسبید (انگلیسی)
۳۶ـ تمام قوانین عادلانه نیست (اسکاتلندی)
۳۷ـ افتابه دزدها را به دار می اویزیم و به دزدان بزرگ درود می فرستیم (المانی)
۳۸ـ اگر میخواهی قاضی خوبی باشی باید به حرف های همه گوش بدهی (برزیلی)
۳۹ـ جهنم و محکمه عدالت همیشه باز هستند (المانی)
۴۰ـ از دو کس حقیقت را مپوشان یکی پزشک و دیگری وکیل عدلیه (فرانسوی)
۴۱ـ انکه میدزدد به دار اویخته نمیشود بلکه انکه گرفتار میگردد به دار اویخته میشود (چک)
۴۲ـ چو بد کردی مشو ایمن ز افات که واجب شد طبیعت را مکافات (فارسی)
۴۳ـ حق با زور است (انگلیسی)
۴۴_ اگر میخواهی بر اسرار مردی واقف شوی ، فقط از همسایگانش سوال کن (چینی)
۴۵ـ انسان نباید با چکش اهنین در خانه قاضی را بزند (المانی)
۴۶_تمام اختلافات از « آری » و « نه » بر میخیزد (فرانسوی)
۴۷ـ برای انکه پیش روی قاضی قرار نگیری پشت سر قانون راه برو (انگلیسی)
۴۸ ـخدا می خواست ادمیان را تنبیه کند و قضاوت را به جانشان انداخت (روسی)
۴۹ـ «اشتباه» می تواند حتی از یک شکاف بگذرد ولی «حقیقت» در یک دروازه گیر می کند (اتازونی)
۵۰_عدالت همیشه گرسنه است (بلغارستانی)
۵۱_دل انسان اهن است و قوانین کشور کوره (چینی)
۵۲_دزد مرتکب فقط یک جنایت شده , و انکه مالش به سرقت رفته مرتکب صد جنایت(زیرا به دیگران تهمت دزدی می زند) (ارمنی)
۵۳_دزد به دزد میزند خدا خنده اش می گیرد (فارسی)
۵۴_دزد , بازار را اشفته می خواهد (فارسی)
۵۵_شمشیر عدالت غلاف ندارد (فرانسوی)
۵۶_صدای جلنگ جلنگ پول غالبا صدای عدالت را از بین می برد (یوگسلاوی)
۵۷_دزد از خانه مفلس خجل اید بیرون (فارسی)
۵۸_عدالت از انچه در قانون نوشته شده معلوم می شود (چینی)
۵۹_عدالت بی عدالتی می شود وقتی که بر سر یک نفر دو ضربه وارد کنی در حالیکه مستحق فقط یک ضربه است (بلژیک)
۶۰_دزد ناشی به کاهدان می زند (فارسی)
۶۱_دزد راه باش ، دزد سفره مباش (اذربایجانی)
۶۲_وقتی که رفیق ، قاضی شود باید فاتحه قانون را خواند (ایتالیایی)
۶۳_دزدان بزرگ افتابه دزد را به دار می اویزند (چک)
۶۴_عدالت بهتر از عبادت است (عبری)
۶۵_دادگستری خیلی زیاد ، غالبا ستم خیلی زیاد است (فرانسوی)
ادامه دارد
مردي خرش در باتلاقي گير كرده بود و كمك ميخواست رهگذري بهر امداد دم از خر گرفت و بالا كشيد كه دم در دستش باقي ماند و صاحب خر به تشر سر در پي رهگذر نهاد كه چرا چنين كردي و شايد تاواني بستاند و رهگذر از بيم جان خويش روي در فرار آورد و در بن بستي از ديوار به درون خانه اي پريد و زهره از زني حامله اندرون خانه بر لب حوض آب تركيد و بارش ساقط شد و شويش به فرياد زن سراسيمه بيرون جست و همپاي صاحب خر به دنبال رهگذر بينوا به شتاب روانه گشت و رهگذر به سوي پشت بام دويد و چند خانه آنطرف تر به داخل كوچه پريد . از بخت بد در محل فرودش پيرمردي بيمار خفته بود كه به اتفاق فرزندش بر در خانه طبيب به انتظار مرهم بود و كه رهگذر بر او فرود آمد و جان از بدن پير جست و رهگذر به وحشتي بيش مي گريخت تا انگشتش به چشمي از يك يهودي فرورفت و وي را از يك چشم محروم نمود و رهگذر همچنان ميرفت تا ز اندروني سرايي سر بر آورد كه قاضي به خلوت با دلداده اي دور از چشم اهل و عيال ، بازار دل دادن و قلوه گرفتن را رونق همي ميداد و چون راز خويش را برملا يافت رهگذر را گفت و شرح ماجرا به قضاوت نهاد . از بيم راز نهفته خويش قضاوت را نكو كرد و پدر مرده را گفت كه مقابله به مثل كند و چون پدر مرده تاب اين سخن نياورد از شكوه خويش گذشت و يهودي را گفت كه ديه اهل يهود نيمه باشد و براي يك چشم رهگذر بايد دو چشم يهودي نابينا شود كه يهودي نيز سر در قفاي پدر مرده نهاد و رفت و مردي كه زنش بچه انداخته بود فرمود كه مرد رهگذار بايد اوضاع را به ماسبق متحول كند و اين گفته مرد را گران آمد و از خير طلاق و واگذار كردن همسر خويش به رهگذر در گذشت و سر در پي كار خويش گرفت و صاحب آن خر هم بي هيچ صدايي و تكلمي از محكمه بيرون جست كه قاضي گفتش كجا مي روي؟ مرد فرمود ميروم تا شاهداني بياورم كه خر ما از كره گي دم نداشت .
اين را گفته اند كه باور داشته باشيم در همه حال ارسال شكايت به متشاكي ميسر بوده و قضاوت در ترازوي ناهمسنگ چندان هم دشوار نيست و گاهي سر از گاو ميبرند و خمره را هم خواهند شكست .
چشمها، خيره خيره به آن دور
كمينگاه در سكوتي سرد و نمور
نفس به بند، ندارد راهي به عبور
نشسته كسي ،چون سنگ، صبور
پهنه دشت است و آهويي بي خيال
سينه كش كوه مي چرد يكي مرال
سر سنگي آنجا كبك بسته پروبال
خرگوشي همانجا، با زندگي به جدال
چشمه اي از آب نيم شور آنجاست
چاله اي از آب همين نزديكيهاست
كام عطشناك بيابان را همي دواست
آب اگرچه شور، اينجا كيمياست
از سحر كمينگاه ميزبان كسي است
در اين گودال تنها صداي نفسي است
آنجا انباشته انبوه، خار و خسي است
صدايي گر آيد صداي پر مگسي است
فرمان تشنگي خواهد آورد سوي آب
آهوو كبك و تيهو آشنايند با بوي آب
انديشه تشنه نشيند به جستجوي آب
تشنگان را مرهم همي باشد داروي آب
از روزن كمينگاه، شكار مي آيد نزديك
آماده تفنگي نشسته بر دوش به شليك
از نفس هم دگر بر نمي آيد صداي جيك
شكارچي گردش شكار را ميدهد كشيك
آب نرسيده به گلوي شكار تير مي جهد
سفيدي سينه آهو را دستان تير ميدرد
اميد زندگاني را زچشم صيد تير مي برد
مرگ است آنچه كه آهوبه جان مي خرد
بر دوش كسي آهويي مي گذرد از دشت
قصه آهو، ديگر بخواهد شد سرگذشت
تلخ و غمناك دگر گشت خاطر آرام دشت
آهو فسانه شد و قصه صياد هم گذشت
فرض کنید . . .
به شما، این امکان را میدهند که از بین سه نفر یک رئیس برای دنیا انتخاب کنیدکه بتواند به بهترین وجه دنیا را رهبری کرده صلح و ترقی و خوشبختی برای بشریت به ارمغان بیاورد.
بین این سه داوطلب کدام را انتخاب میکنید.
قبلا یک سوال: شما مشاور و مددکار اجتماعی هستید . . . .
زن حامله ای میشناسید که هشت فرزند دارد. سه فرزند او ناشنوا، دو فرزند کور و یکی عقب مانده هستند. در ضمن خود این خانم مبتلا به مرض سیفیلیس است. از شما مشورت میخواهد که آیا سقط جنین کند یا نه . . . . با تجارب زندگی که دارید به ایشان چه پیشنهادی میدهید؟
خواهید گفت سقط کند؟
فعلا بریم سراغ سه نامزد ریاست بر جهان
شخص اول:
او با سیاستمداران رشوه خوار و بد نام کار میکند، از فالگیر غیب گو و منجم مشورت میگیرد. در کنار زنش دو معشوقه دارد. شدیدا سیگاری بوده و روزی هم ده لیوان مشروب میخورد.
شخص دوم :
از دو محل کار اخراج شده، تا ساعت 12 ظهر میخوابد.در مدرسه چند بار رفوزه شده.در جوانی تریاک میکشیده و تحصیلات آنچنانی ندارد. ایشان روزی یک بطر ویسکی میخورد، بی تحرک و چاق است.
شخص سوم:
دولت کشورش به ایشان مدال شجاعت داده، گیاهخوار بوده و دارای سلامت کامل هست. به سیگارومشروب دست نمیزند و در گذشته هیچ گونه رسوایی به بار نیاورده.
به چه کسی رأی میدهید؟
کاندید اول : فرانکلین روز ولت
کاندید دوم : وینستون چرچیل
کاندید سوم :آدولف هیتلر
چه درسی میگیریم؟
راستی خانم حامله فراموش نشود؟
اگر به آن خانم پیشنهاد سقط جنین دادید همان بس که لودویگ فان بتهوون را به کشتن دادید!
پس چه درسی گرفتیم؟
پیش داوری خوراک روزمره ما انسانها . . .
از بزرگترین اشتباهات بشر استآن ديدگان مهربان مردمان اين دشت
آن نوازشهاي نسيم و دامن گلگشت
آن بوسه هاي باران بر برگهاي سبز
همه قصه شد و فسانه و سرگذشت
ياد باد آن نگاه مهربان مردمان اين ديار
ياد باد آن همه مهرباني هاي آن روزگار
ياد باد آن برگها و آن بوسه هاي بسيار
ياد باد آن قصه ها و ياد روزگاران آن روزگار
آبادي تلخ نشسته در نظاره ويراني خويش
كبوتر آنجا مي گريد بر بي آشياني خويش
سايه سار آن بيد كهن افسوني زمان شد
نسيم سر درگريبان و باد پريشاني خويش
در غم آويز افق ، خون به چشم خورشيد
بستر جويباران چه زود خوشيد و خشكيد
ترك تشنگي بسوخت جان هر درخت را
ديوار فروريخت و سقف آهي كرد و ناليد
ويرانه تلخ نشسته در اندوهي جانكاه
درآوار خشت و خاك گمگشته خط راه
صداي هو هوي باد مي آيد از روزنه ها
آشيان كبوتران جغد را گشت جولانگاه
دل خويش را گفتم چه شد آن روزگاران
كجايند آن مردمان ، آن پاكان و مهربانان
آن همه سر سبزي و شوق را چه شد
غم و اندوه چرا چنين ميتازند بيشماران
چرا دودي از روزن خانه اي دگر نميخيزد
چرا گندمها را كسي برابر باد نمي بيزد
چرا صداي زندگي از چارديواريها نمي آيد
چرا ديگر آب برگلوي خشك جويبار نميريزد
صداي فريادم رسيد به آسمان چرا؟ چرا؟
از ميان سنگ كوه مي آيد هر دم اين ندا
دشنه مرگ نشسته در كمين زندگي ما
خون مي خواهد هر زمان اين تشنه اژدها
ببخشید بچه کجایی؟
دو قدم مانده به سحر
کنار رد اولین ستاره
در امتداد گردش نسیم
تا حضور روشن شبنم
بوی علفی خواهی یافت
رد پای زمان مانده آنجا
درختی فتاده بر راه
پرنده ای رنگین بال
راه را درست آمده ای
غباری بکر میدود در راه
غروب از آن دور نظاره می کند
کامت عطشناک از عبور نور
به مقصد نزدیک گشته ای
اینجا
پای دیوار بلند زمان
کنار ویرانه های دیوارهای ایام
در سکنج خاطری پر آشوب
نشسته پیری در یک سایه خاطر
رد جویباری می گذرد تا نقطه
اول دفتر خویش را بنگار
.
.
.
یادی از گذشته
می خیزد خاک و تیره آسمان
می لرزد درخت و تهی آشیان
می ریزد برگ و می رسد خزان
می آید نسیم سرد به بستان
آسمان گرفته و غبار به دامان
می شود خاربن گوی چرخان
می رسد از راه خزان روزگاران
سبزه این دشت را باید کشت
برتن گل بباید سیلی مشت
شاخه ها را باید شکست
ره زبان سوسن باید بست
باید بر خرمن گل ها آتش کشید
از میان خاکستر باید به بالا رسید
عجب پست است این حکایت
بر باغبان بسته اند ره شکایت
غنچه را به تگرگ مرگ فرو کوفته اند
دو صد جوانه را دیده فرو بسته اند
روزگار گشته به کام باد خزانی
هر دم از این باد باشد ویرانی
کبوتر را از سر دیوار جغد رانده است
دست به دامن گلستان دوانده است
حریم پاک گل گشته جولانگه تاراج
دیو بد سیرت دی می ستاند باج
قمری و بلبل به قفس تنگ گرفتار
زاغ و کرکس گشته اند میداندار
پی لاشه وزوزه می کشد کفتار
چه ننگ و چه تلخ است روزگار
تا برفی بریزد و نهان شود سیاهی
بگریزد از تن این خاک همه تباهی
چشم انتظاربهار است باغ خزانی
سبزه هم باز خواهد گرفت جوانی
سبزه بر مزار گل نیک خواهد رویید
چلچله بر سر آشیان خواهد کوشید
ماه مهر از راه رسيد
بوي درس در كوچه پيچيد
باز شد درهاي بسته
صندلي و نيمكت شكسته
چوبي هاي ترك خورده
پر زنقشهاي گذر ايام
يادگار هاي بازي مداد و ميز
نقاشي هاي نشسته در چوب
صداي آشناي حركت موزون ميز
افسانه جاودانه كتاب و مشق
غبار آويخته بر دامن تخته سياه
همهمه هاي شاد كودكي ها
درس فارسي و زنگ انشا
علم بهتر است يا ثروت
نقاشي هاي صادقانه
بادرس چوپان دروغگو
ما گرگ ها را شناختيم
روباه ميجست پنير زاغك را
آنجا كه حيله در كار زد
آخرش تصميم كبري
جداشد از كتاب و رفت تا آن بالا
راه مدرسه پيوست به خيابان
تركه آموزگار شد مرهم درد
آنجا كه خون از سر تازيانه ميچكد
نشستن بر سر امتحان
امتحاني شد بر ايستادن
قامت سياه تخته سياه
چراغي گشت بر گم كردگان راه
صداي زنگ مدرسه
شد بهانه اي براي فرياد
دستي كه لرزان بر تخته ميرفت
پايي شد كه سر به تاراج دهد
يك با يك برابربود
دو بعلاوه دو چهار مي شد
ولي يك با يك برابر نيست
دو با دو همه چيز ميتواند باشد
كوتاه ترين خط بين دونقطه خط راست نيست
دايره سردرگمي ها
زندگي را محاط است
ندا نشست بر جاي سارا و تصميم كبري گرفت
داراگم شد ميان خطهاي موازي آهني
دستها ديگر انديشه ناظم ندارند
تركه انار مدير مدرسه
سبز شد در دفتر ايام
ثمر خويش را نيكو داد
كبوتر نشسته در ميان برگهاي سفيد
بر سر امتحان نمره بيست گرفت
بخاري نفتي گوشه كلاس
شعله زدن سوختن را نيك مي دانست
گچ هاي رنگي
آموزگار مي نوشت:
از روي درس سرو دوبار بنويسيد
ولي ما نمي دانستيم چراسرو؟
باز مي گفت:
......
بگذريم
بوی دیر آشنای پاییز را به دامان گرفته
شاخه از پیرهن برگ جامه الوان پوشیده
چلچله بسته بار و به ترک آشیان کوشیده
صدای خش خش برگها می آید در قدم باد
دست نقاش طبیعت در رنگها می گردد آزاد
زاغ می نشیند بر شاخساری بالا درخت
باغ می لرزد و از تنش بدر می آورد رخت
ابرها می آیند به دیدار غروب از دورهای دور
مرغان مهاجر پرمی کشند در آسمان عبور
دامان دشت غبار آلوده از بازی باد می گردد
هرکه دل نبسته به خاک رها و آزاد می گردد
تن باغ و راغ با خنکای باران آشنا می شود
قاصدک به پرواز می آیدو شبنم رها می شود
دامن دشت از یاد مگر ببرد خون سرخ لاله ها را
خاطر خاک مگر تهی کند قامت پاک جوانه ها را
تبر به دست ایستاده جلاد باغ که مرگ بفروشد
خنده های مهربان برگ را به سنگ تگرگ بفروشد
او آمده که سیاهی خاک را بر قامت تاک بنشاند
او آمده که سر سبزی تاک را بر دامن خاک بنشاند
ریشه اما استوار وپایدار بر جای خویش باقی است
در گردش این ایام جام باده به دست ساقی است
ارچه باغ راتلخ است وداع نهال در یورش اهریمن دی
فردا از آن باغ خواهد بود و دوباره سبز خواهدشد وی
بگذار کلاغان را دمی در باغ جلوه نمایندقار قار خویش
شوم بد سیرت جغد فریاد زند بر سردیوار اعتبار خویش
بگذار از جای تبر خون تاک بریزد بر دامان سخت زمین
بگذار سبزه را دشنه سوز و هر آیینه باشد اندر کمین
باغ به بهار و درخت به سبزی دارد پیوند جاودانه
با برف دی و یخ بهمن این باغ هست بس بیگانه
|
تفنگت را زمین بگذار
زبان آتش و آهن
برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار |
در گل لبخند دهقانان شاد
در سرود نرم رود خون گرم زندگی جوشیده بود ..... استاد فریدون مشیری)
باز هم خیال نشست بر پر پرواز خویش
باز هم ره درازی کشید به آواز خویش
برد مرا تا بدانجا که سرسبزی و نشاط روییده بود
همان جا که روشنی آب درخط سبزه کوشیده بود
که در کوچه باغ هایش بوی رویش عجب می پیچید
که بوی شب بوهایش در دامان هر شب می پیچید
(یاد باد آن خشنوا آواز دهقانان شاد
یاد باد آن مهربانی های باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد....(استادفریدون مشیری)
از میان امتداد قنات
کم کم آب رخت بر بست
ماهی تشنه گشت
تشنگی بر جانش نشست
درختان کهن ایستاده مرگ را تجربه کردند
ترکها در دامن در و دیوار ها رخنه کردند
سنگها بر قامت زندگی راه ببستند
قامت مردان مرد را زود شکستند
( دشت با اندوه تلخ خویش تنها مانده است
ز آن همه سرسبزی و شور و نشاط
سنگلاخی سرد بر جا مانده است.... )
غبار نشست بر مسند قدرت
خاک گشت منزلگه هر حسرت
طوفان پیچید و برد نشان آبادی را
گوئیا پیک غم بود که ببرد شادی را
افسوس که این پروازهای خیال دیر نمی پاید
افسوس که آن روزگاران شیرین دگر نمی آید
( بانگ بر می دارم از دل:
خون چکید از شاخ گل باغ باد بهاران را چه شد؟
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟
سرد و سنگین کوه می گوید جواب:
خاک خون نوشیده است. استاد فریدون مشیری)
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگیکردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقرپوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه بازآیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو درروان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تومسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چهدشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
من آن كودك شاد از بارش بارانم
من دلبسته آن چوبدست شبانانم
نسيمي كه مي وزد مي شناسدم
دير آشناي ني نواي خوش چوپانم
خراميدن آهو شيفته كرده جان مرا
صداي پر كبك و تيهو پر كرده جانم
زگردش گوسفندان روييده خاطرم
صداي شاخ قوچ را شنيده بيابانم
ايلياتي بودن خود حكايت من است
مغرورم به خصلت خويش و همانم
رد پاي گيوه ام بسي مانده بر شن
برنو را چو جان بر دوش مي كشانم
صداقت باديه كرده مرا همرنگ خويش
ايلياتي صفاتم و بر اين مرام زبانم
چادري كه برافرازند ميان درو دشت
آرامش خاطري است در ديدگانم
افروخته آتشي و چايي به كنارش
مزه آن نان خوش باشد تا بن دندانم
با بوته هاي دشت گشته ام هم سخن
نواي هي هي چوپان را خوش مي دانم
رويش سبزه را با نوازش باد ديده ام
بوي خاك پاك باران خورده را ميهمانم
تا گلي بشكفد اندر ميان دامن دشت
من به تماشاي آن جلوه رويش دوانم
صداي زنگ جلودار و خنكاي سحرگاه
نقش جاودانه اي است در دل و جانم
پاي سايه ها در ميانه روز نشستن
طعم گوارايي است در خاطر روانم
خوش باشد ره و رسم ايلياتي و بس
هنوز ياد وسوسه هاي آن روزگارانم
در امتداد كوچه باغي رفتن
در ميان يونجه زاري گشتن
در پناه سايه اي – يك دم – آرميدن
دستي بر درختي؛ خستگي را نهادن
نسيم خنك جويبار را تا جان نوشيدن
بوي علف و سبزه تازه را
ترنم نغمه پرندگان شاد را
صداقت امتداد كوره راه را
طعم شيرين يك سايه را
و ......
چه لذتي دارد خاطر گذشته
چه بي همتاست ياد ها
چه دل آويز است پيشترها
چه خاطرنوازند؛ خاطره ها
آنجا كه زلال جويبار در رگ آبادي مي دويد
انجا كه انبوه سايه سارانش مي جوشيد
آنجا كه صداقت در راه زندگي مي كوشيد
آنجا كه جان از زلال مهرباني ها مي نوشيد
آفتاب با همه مهربان بود و گيسوانش طلايي
زمين سبزه زار و دامن دمن پر ز غنچه دلربايي
برگ درختان چو فيروزه نشسته بر حلقه كهربايي
زندگي زيبا بود چون پرواز كبوتران بس رويايي
شور و شوق زندگي از هر كران پيدا بود
دلها شاد و شادي دلها همه نمايان بود
در پيچ و خم كوره راههاي باريك
دويدن تا آغوش غروب
نشستن و سر نهادن ميان آب
جان عطش زده شبهاي روشن مهتاب
احساس پاك نسيم
صداقت تند شنزار
حضور خار در بازي گرد باد
ترنم نرم شيب يك تپه
موج هايي در رد پاي باد
آبادي چه زيبا بود
شايد طعم شيرين كودكي
شايد نقش ماندگار خاطره هايش
شايد انديشه هاي بكر دور دست
آنجا هنوز هم پا برجاست
هنوز هم مردمان صميمي اش
هنوز هم كوچه باغ هايش
هنوز هم ......
افسوس
افسوس كه در پس اين يادها
دگر نشانه اي
نيست جز آوار مرگ
خاك آبادي چه بي قرار
زندگي رنگ خويش را باخته
ديار من ، ويرانه گشته در هجوم بادها
از دروديوارش به گوش مي رسد فريادها
جغدان شوم نشسته اند در كمين كبوتران
پر رنگين بس نشسته بر خاطر يادها
در برابر چشمان خيره خلق ، خون مي جوشد
كوچه باغهاي ديارم به بغضي تلخ مي خروشد
سر زمينم فسرده زير رقص دستان نامردمان
سبزه در خط سبز رويش ز خون مي كوشد
بيابانستان ديارم ، شده دريايي بس خروشان
موجي از پس موج دگر، هر دمش جوشان
نگاه زمين سبز گشته در حضور خونرنگ
شور و شوق و شعور گشته فرياد خاموشان
ندايي از باغ مي آيدوفريادش در جان گوش
مردمان آزاده را خون پاكش ، آورده به هوش
صداي زنجيرها در خط راه مي آيد بگوش
اينجا گشته ديار سعي و تلاش، هيهات خموش
نام و ننگ رفته بردو انگشت سر دستان
خون مي چكد از شكسته هاي اين گلستان
داستان رزم رستم است ديو و دد و اكوان
گاه نبرد را زنده بايد داشت اندر اين داستان
دريوزه اي به كين مي شكند شاخه و گلي را
از ميان انجمن بستان در خاك مي كشد دلي را
صداي فرياد شكستن گل را ، نسيم مي برد هر دم
در گوش شب مي كشد، فرياد آخر شير دلي را
گريه خون ارچه باراني كرده خط راه ديده را
در خونابهاي ديده، سبز مي بينم انديشه را
امواج سبز نگاه ، يك ندا ، هزار موج سبز
زنگ هوشياري بود پيام آن سبز انديشه را
در كنار گل افسرده نشستن سنگدلي است
از پاي نشستن ميانه بيداد، كاهلي است
آنجا كه سنگ را در هجوم سگ بسته اند
گر دستي از آستين نداريم عين جاهلي است
دشوار است غم فراق گلي بر خاطر گلستان
كه دگر بار يافتنش هرگز نايد اندر داستان
گوش جان بسپار كه آواز رهايي ميآيد
كه نقش خون پاكان بر خط نامه داده امان
زنده است ياد گل در خاطر باغ و بستان
تا نشان از سبز رويش اندر ريشه باقيست
كه باغ فرياد زند و بستان همه فرياد
فرياد از خس و خاشاك تا كنگره قصرهاي خيالي
ديار مردگان حسرت بخواهد كشيسد از اين زندگاني
گريه و حركت و خون ، جويبار زندگي جاري است
آنگاه كه تابوت عشق را بر سر دستان سبز مي رويد
از آن دور مي نگرد كه موجي شتابانش در پي است ...
زنده باد آنكه گشته مشعل راه گم كردگان راه عشق
كه در مسلخ عشق جز نكو را نكشند
باغ در انديشه سبز رويش است
ازین زمانه دلم سیر می شود گاهی
صدای زمزمه ی عاشقان آزادی
فغان و ناله ی شبگیر می شود گاهی
نگاه مردم بیگانه در دل غربت
به این چشم خسته ی من تیر می شود گاهی
مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر میشود گاهی
بگو اگرچه به جایی نمی رسد فریاد
کلام ِ حق، دَم ِ شمشیر می شود گاهی
بگیر دستِ مرا آشنای درد بگیر
مگو چنین و چنان ! دیر می شود گاهی
بسوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک
محبت است که زنجیر می شود گاهی
چه گران فروشی ای چرخ و به جان ما بکوشی
عجبا بهات دادیم و هنوز می نجوشی
سر و جان نازنینان تو به هیچ می نسنجی
که دمی رها شدن را تو به ما نمی فروشی
به شهید ما نگه کن که سکوت کرد و جان داد
تو چرا سکوت کردی و چرا نمی خروشی
بجز از غرور مردم تو چه پایمال کردی
بجز از جنایت خود تو چیز را بپوشی
فلک آن حیات ، مرگ است ، که بی وی اش بخواهی*
همه آن شراب ، زهر است ، که بی وی اش بنوشی*
فلک آن رفیق من بود ، که از منش گرفتی
تو بگو به من که تا چند ، توانم این خموشی
ز ازل حرام زادی که حرام باد بر تو
گر از این سپس بخواهی که دمی سیه نپوشی
دستهاي خيال اينجا همه پروازيند
پر از باده عشق و احساس و شعور
همچو مينا بي ريا و تزوير و زور
روييدن سبز انديشه ها را
به فرياد سرخ مي آويزند
رستن را (روييدن) و رستن را(رهيدن)
تا برويند و تا ببالند ؛ دشت ها سبز آيند
تا رويت خورشيد فرداي آبادي
تا آنجا كه گلگشت ها را ندروند
تا آنجا كه سرب را در سينه كبوتر ننشانند
تا آنجا كه مشت گران بر گل ها نكوبند
تا بدانجا كه خط سياه بر دفتر عشق نكشند
تا همانجا كه خاك را خون گرمي ننوشانند
تا همان كوچه اي كه ناله باد نخيزد
تا دياري كه زشتي ويراني و پليدي آوار گريخته باشد
اينجا كشتزار عشق است اگر نيك بدانيم
اينجا بستان شكوفه ها است اگر باور داشته باشيم
گر چه:
باد مي آيد و شاخه اي را سخت مي شكند
سنگي پري را از پرواز مي اندازد
غنچه اي لب به خنده وا نكرده و مي فسرد
داس پي جوانه ها؛ رقص كنان مي آيد
قفسها ؛ انبوهي از كبوتران گرفتارند
دشتها ؛ لاله هاي سوخته داغدارند
آبادي سخت بي قرار است
كوچه باغهايش را غباري تلخ مي خيزد
جويبارش سموم تشنگي مي برد
سايه هايش دگر جاي نشستن نيست
صداي تبر هر دم مي آيد در گوش درختان
شاخه اي مي شكند و درختي مي افتد
باد هوهو كنان
غبار چرخ زنان
.......
و فردا بر انديشه هاي امروز سبز خواهد آمد
بگذار كودكي باشم
نشسته بر لب جوي
برجكي بسازم با گل
قطره قطره آبي بريزد از دست
برجكي دانه دانه با گل
قلعه اي بسازم
بر گرفته از خيال
چون ابهت بناي آبادي خويش
شاخه اي از درخت نارون را
باز تا بنشانم در سراي خويش
جلوه رويش را باز زنده كنم
جويي كوچك و پيچ در پيچ
رودي شود در خيال من
تا بشنوم صداي طراوت آب را
تا بدانم كه گريه چشمم براي چيست
تا بدانم اين نهفته اندرون من كيست
مگر مي شود از كوچه خاطر گذشت
بي آنكه پاي چشمت در آب ننشيند
مگر مي شود ياد را بي آه نوشيد
هنوزكوچه باغها پر ز بوي علفند
اگرباز بگرديم در گذشته خويش
اگر باز قدمي در ديار خاطره ها
اگر باز گذري در يادها باشد
هنوز هم لذت ايام ديرين اينجاست
دلي كه به ياد ديار مي تپد
انديشه اي كه تا گذشته ميدود
بدبختانه عدم شناخت نسل امروز نسبت به تاریخ باشکوه ایران باعث شده است که
بسیاری از داشتههای خویش را در داستان دیگران ببینیم و لذت هم ببریم!
سریال افسانه جومونگ (ساخته کشور کره جنوبی) در واقع بخشی
از تاریخ ایران را ربوده است. آنها نام ارمنستان را لاک گرفته و حذف كرده و بر آن سرزمین
«بویو» گذاردهاند فرمانروایی ایران را هم سلسله «هان» نامیدهاند.
در هيچ كجاي تاریخ سلسله (هان) سواره نظام زرهپوش مطلقا وجود ندارد این سواره نظام كه سخن از اوست بنا بر همه قراين و شواهد و اسناد تاریخی مربوط به ارتش پارت ایران بوده است).
(سال 88 تا 124 قبل از میلاد در ایران )
وقتی از درگیری دولت هان با یاغیان و شورشيان صحبت میشود و بدین خاطر، بویو دست به
حمله به مناطق اطراف خود میزند، در واقع زمانی است که فرمانروایی ایران با
یاغیان هوسپائوسینس (شورشگر تازی) و گوردی ین، آدیابن و اُسرائن در باختر
و سکاییان در خاور مشغول جنگ است در ضمن مهمترین نکته آنکه گرفتن گروگان از
خاندان نافرمان و ايالت هاي متخاصم نسبت به فرمانروایی تنها در ایران باب بوده است مهرداد پادشاه اشکانی درارمنستان (بخاطر آنکه بی طرفی کشورش را زیر پا گذارده و از رومیان حمایت نمود)
وارد کارزار شده و آرتاواز شاه ارمنستان را فرمانبردار و مطيع خویش
نمود و تیگران پسر آرتاواز را به عنوان گروگان به پارت فرستاد.( فرستادن يانگ پو)
رویدادهای بعدی باعث مداخله دوباره ایران در ارمنستان شد و ارتش پارت، تیگران را به عنوان
شاه بر صندلی پادشاهی به جای آرتاواز قرار داد. کشور بی ریشه و بدون تاريخ نه چندان كهن کره
با استفاده از تمثیلهای ایرانی و تاريخ نگاشته شده ايران برای خود تاریخ میسازد در سریال (جواهري در قصر) نخستین رستم زاد (سزارین) را به یانگوم منتسب کردند در حالي كه بنا به تاريخ و اشاره حكيم ابوالقاسم فردوسي؛ رستم با شكافتن پهلوي رودابه (سزارين ؛ رستم زاد) زاده شد
و حال در دل تاریخ اشکانی ما آزادانه دست به تاراج برده و و با استفاده از نوشته هاي گرانمايه تاريخ ايران و برداشت آزاد ازمنابع وماخذ برای سرزمین چوسان خود هویتی حماسی و تاريخي سراسر شور و حماسه
میسازند و ما را به تماشاي حقايق تاريخ خودمان فرا مي خوانند و اين نيست مگر سهل انگاري و عدم شناخت مسئوليت و فراموش كردن تاريخ كه بي شك همگي مقصر هستيم. شوراي مشاور در سريال كره اي همان انجمن مهستان معروف ايران باستان است و حتي موي بلند افسران فرماندهان تاريخ ايران باستان را نيز كپي برداري كرده و همانگونه كه فردي به فرماندهي در ارتش مي رسد مشابه فرماندهان و پهلوانان سرشناس ايران زمين به موي بلند سر و صورت آراسته ميگردد و ديگر اينكه شايد ايران تنها كشوري بوده كه به لحاظ وسعت به ايالت هاي متعدد تقسيم گرديده بوده است و مراسم اهداي جوائز و ره آورد نمايندگان ايالت ها بر ديواره تخت جمشيد خود گوياي اين حقيقت است و مراسم تاجگذاري هم بدون كم و كاست از تاريخ ايران نسخه برداري گرديده و كاش اسمها نيز بدون تغيير برداشت شده بود تا ما به خود آمده و ميراث كهن خويش را بيشتر پاس بداريم و سكه و تجارت و راهسازي و رقابت ميان شاهزادگان و جشن هاي پيروزي و مراسم تاجگذاري و اعزام سفير و نماينده و پاسگاه ها و قلعه هاي موجود در گوشه و كنار و كاخها و مجزا بودن تالارها وساختن آرامگاه هاي خاص جهت افراد مشهور( معبد جومونگ در سريال امپراطور بادها) كشتي هاي تجاري معامله با جنوب( همان تجارت از نقاط ساحلي جنوب ايران)و... همه و همه بلاشك رد و نشانه و پشتوانه اي در تاريخ سراسر حماسه ايران ما دارند.
باید با هزار درد افسوس گفت به خاطر عدم توجه رسانههای مسئول و مقامات مربوط نسبت به هویت و تاریخ ملی ایران کشورهایی نظیر کره بجای ما، آنها را به نام خود اجرا نموده و در نهایت ما میمانیم و مشتی تاریخ غیر ایرانی پوچ و خالي از احساس كه هرگز دل به راهش نرود و سخنش هيچگاه بر ما راست نايد!
به قول «ارد»، بزرگ اندیشمند و متفکر ایرانی: سرزمینی که اسطورههای خویش را فراموش
کند به اسطورهای کشورهای دیگر دلخوش میکند فرزندان چنین دودمانی بی پناه و آسیب پذیرند. شايد هدف اين باشد كه ما جبرا از اسطوره هاي خويش جدا گشته و در پي پوچي ها و بي اصالتي هاي تاريخ هاي بي اصل و مايه ديگران سرگردان باشيم خود ندانيم كه چه گذشته پرباري را در تاريخ پشت سر گذاشته ايم.
برای شناخت بیشتر و بهتر و اطمينان از بخشي ازتاریخ كشورمان که کشور کره جنوبی به یغما برده است بخشهای از تاریخ پرافتخارو سراسر شكوه دودمان اشکانیان و پارتهای ایران تقديم ميگردد:
به مهرداد دوم پادشاه ایران زمین گفتند در کشورداری صبوری کنید اردوان
پدر شما و همین طور فرهاد پدر بزرگتان خیلی زود کشته شدند.
مهرداد گفت در حالی که هوسپائوسینس (شورشگر تازی) و
گوردی ین، آدیابن و اُسرائن در باختر و سکاییان در خاور به جان مردم ایران افتاده
و کشتار میکنند سکوت و نرمش به چه معناست. کشته شدن در این شرایط
بسیار با ارزش تر از زندگی در خفت و ننگ است.
شجاعت پادشاه ایران مهرداد اشکانی گویای این سخن ارد بزرگ است
که: برآزادگان و ترس از نیستی؟! آرمان آنها نیستی برای هستی میهن است.( در سريال مرتبا از اين گفته استفاده مي شود و خصوصا در سريال اپراطور بادها كه در ادامه افسانه جومونگ اجرا شده؛ فدا شدن براي ميهن تكيه كلام قهرمانان داستان است)
مهرداد دستور داد ارتش ایران بازسازی شود استراتژی نظامی خاص اشکانیان،
جنگهای نامنظم توسط کمانداران ورزیده بود(در سريال جومونگ از اين هم نگذشته اند) که شالودهء ارتش اشکانی را تشکیل میدادند.گروههای سوارکار چالاک و کمانداران قابلی که میتوانستند در حال سوارکاری،
از هر سویی، هر هدفی را نشانه روند. علاوه بر این، تمرینات گروهی پیوسته آنها،
در میدان نبرد، الگوهای نامنظم ولی هدفمندی از حرکت اسبها را ایجاد میکرد، که به
نحوه ای غیر قابل پیشبینی،به هر سمت و سویی میتاختند و به طور فردی یا گروهی شلیک میکردند.
بخش دیگر سپاه مهرداد دوم سواره نظام زرهپوش ایران که در باختر به آن سوارکاران شوالیه
و در خاور به آنها سوارکاران آهنین میگفتند تشکیل میداد تمام بدن آنها و حتی بدن
اسبهایشان پوشیده از آهن بوده و بدین شکل هر سپاهی را شکافته و به تسلیم وادار مینمودند.
فرمانروای ایران یاغی های باختر و خاور را مطیع خویش نمود و با ووتی فغفور فرمانروای
چین از سلسله هان (۱۴۱ تا ۷۸ پیش از میلاد) روابط سیاسی و بازرگانی برقرار نمود.
مهرداد دوم دوباره شکوه را به ایران بازگرداند …
ديري نخواهد گذشت كه رستم و سهراب و اسفنديار و گودرز و كاووس و گستهم و..... از كشوري بي نام ونشان بر ما به تماشا فرستاده خواهد شد و اشكبوس و گرد آفرين و ...رابه اسطوره هاي حماسي خويش تبديل خواهند كرد و ديو سپيد و رخش و اژدها و چاه بيژن .... نمادي تاريخ كهن خويش خواهند دانست ما را در بيغوله هاي گنگ و نامفهوم تاريخي تحميلي سرگردان كرده و تازيانه تازيان را بر فرهنگ كهن خويش نظاره خواهيم كرد.
گذشته را بايد دوست داشت
ديار خموش خاطره ها و يادها
بهانه اي براي گريه و فريادها
چيست اين ناشادي و شادها
نشسته حبابي پيش بادها
خاطره و ياد
دويدن پاي برهنه تا انتهاي كوره راهها
نشستن در خلوت خاموش سايه ها
گشتن همپاي گردباد در ميان دشتها
خفتن زير چترانداز انبوه ستاره ها
كودكي و دوشاخه و گنجشكهاي سر ديوار
تشنگي و آبهاي زلال و سر در ميان جويبار
بهانه و دانه توت و نشستن ميان شاخسار
سايه هايي بر لب جوي و بازيهاي بيشمار
ره بيابان را پي رد پايي همه جا گشتن
پي چوپاني و گوسفندان را به چرا بستن
سايه اي در پيش خار و آفتاب را شكستن
نشستن كنار آتش و خاكستر نان را گرفتن
آشنايي با بوي خوش يونجه زار
همنوايي با حضور آب در كشتزار
لميدن در سايه اي بر پاي ديوار
آشنا بودن پاي با سوزش خار
...........
خاطره و ياد
لبخند چهره پدر و خطوط گذر ايام
دستهاي پينه بسته و دلش آرام
حضور گرمش در هر صبح وشام
پاي محفل شيرينش و زمانه رام
صداي دلنوازش كه تو را نيك مي خواند
نگاه پرز لطفش
........
خاطره ها و يادها
تلخ تر از زهر مي بارد در كام
شرنگ و زهر ميريزد به جام
چه تلخ ميگذرد هميشه ايام
قصه اي بي پايان ؛ننگ ونام
افسوس که که تیر رها شده از چله چاههای عمیق شرکت های رنگ وارنگ بر قلب قناتها نشسته و تا آخرین قطره از رگ جانشان را پمپاژ کرده و قناتها ماندند که آبی دیگر در رگشان جاری نخواهد گشت و جانمایه های زندگی از دل دشتها بالا کشیده شده و در لوله های اسنلس استیل به سوی کارخانه ها روان شده و از آنجا در پای بدبخت کوه سرازیر شده و به سوی درختان پسته بهرمان و بهرام آباد و نوق روان میگردد. به جای آن قناتهای بی آلایش تک و توکی موتور آب البته با اجازه منابع طبیعی و موانع غیر طبیعی و کشتارورزی و دشتبافی و باغباری و شکارچی گری و شهر داری و شهربازی و اداره آب و منجلاب وبیداد گستری و ثبت اضداد و ثبت افلاک .... برق و رعد و رنگین کمان و باران بر جای نهادند که به لطف این اداره های گل منگلو قطره آبی هم بر جان درختان کهن آبادی ها نرسید چه مظلومانه در تند باد عطش همه خشکیدند و دود شان به آسمان رسیدو خاکی بر جای ماند که بازیچه دست باد گشته و خاطره روزهای سبز آبادی را با خویش محو خواهد کرد.
ریگهای ناب دشت ریگ سفید در اتاق کامیونهای شرک شیشه جام تا ورای این دیار ره سفر در پیش گرفته اند و جوانانی که لقمه ای نانی خشک در گرده قناتها قناعت می کردند در زیر بار فشارهای گران بیکاری و استرس های ناشی از مشکلات پی آمد آن به پای پیک نیک و نگاری و منقل و نشسته و سیم و سیخ وسنگ و تریاق و زهر و زهر مار و گرد و قرص و شیشه هزار درد گران دیگر کوفت کردند تا ندانند که چه بود و چه شد و چه خواهد شد.
که هر قطره آب را به مقیاس زر باید اینجا بها پرداخت و کنتور ها هم روز به روز بر گلوی لولها حلقه را تنگتر می کنند که مبادا آب برای شرکتها کم شودو دود و سمی که در دشتهایمان پخش می شود کمتر گرددو اینجا دیگر همه چیز خبر از آلودگی می دهد از دانه های توت بر سر شاخه های درختان تا جگر و گوشت گوسفندان دومنه بالا و آلاله های خورین و بنه های میمند و . .. و آبهایی که عمق زمین بر می آیندو خدا چه می داند که بر سر انسانها چه خواهد آورد و این باران کنسانتره سیانور نشان تا به فردا چه خواهد نمود و یقین که نسل از گونه های جانوری و گیاهی کم کم گم خواهد شد و رنگی از سیاهی دامان دشتها خواهد پوشیدو ......

اگر صحبت شب را جدي بگيري
اگر زمزمه هاي نشاطآور شاپرك را بشنوي
نيمه هاي شب! نزديك صبح
كه ژاله روي گلبرگ بنفشه ميرقصد
و نفس ، ارمغان نسيم پاك شب ... تا ژرفاي دل نفوذ ميكند
از يك غزل ، سير ميخورم! از يك عبارت ، سير مينوشم
كه كسي هست
نه خصم تو كه در انتظار شكنجه پيكر تو لحظه بشمارد
كسي كه به تو عشق ميورزد
آن وقت ميفهمي چرا گنجشك ها سرمست
در ضيافت بهار نغمه ميخوانند
صبح زود ... دو به دو 
آسمان بي هيچ دلشوره اي عرصه پرواز
هستي در مقابل اين همه شور عشوه ميكند
آنها كه نه سكه اي دارند ، زرد
دل به يك دانه ارزن طلايي خوش ميكنند
هر چند در بازار تو با ارزش نيست
اما هديه ايست براي او
از آسمان آبي
كه اگر بداني
عشق ورزيدن ، مهر ورزيدن ، دادن بي ادعاي باز پس
گرفتن
چه لذتي دارد
محبت كيميا ميكند
تو هم در مرثيه غم اجتماع .... شادمان ميرقصي
كودكانه ميخندي
سعادت اينجاست
همنوا با سرود صبح
صبح ... وقتي فرشته ها به مهماني قلب تو مي آيند
به شب سوگند ، هيچ صبحي مثل صبح ديگر نيست
بايد دور انداخت كهنه لباس انديشه را
توسن زمان عنان كشيده برپيكر افسردگي امروز
سبزه و درخت و سنگ و زمين روييده اند اي دوست
بيا كه كه نسيم خوش مي نوازد آهنگ زندگي امروز
انديشه كهنه را چون غبار بايد تكاند
زمهريرو سوز شتا گذشت
هر چه بود سوزو سرماي زمستاني
هر چند دل ما شده بود شب طولاني
زمین دور شد از دستان سرد بهمن
گل خورشيد مي خواند سبزه را به ميهماني
يخ دي فسرده و باغ گل دارد به دامن
آمد ميلاد بهار و فرودين رسيده به دشت
نسيم مژده نوروز آورده جانب گلگشت
شاد گشته خاطر بيد وآب به جويبار دويد
رسيد دولت ديدار و ايام غم و تنهايي گذشت
خنده زد هزار در دامن گلزار
قمري سر فرو برد در آغوش يار
چلچله چرخ زد و بر آشيان باز آمد
بنشست جلوه غنچه بر سر شاخسار
ابر عجب خوش مي نوازد ساز باران
مي آيد از برگهاي روشن آواز باران
خاك عنبر آويز گشته ز اعجاز باران
اي جان زيباست صداي دلنواز باران
دور شدست از دشت خواب پريشاني
حضور لاله ها كرده دشت را چراغاني
دل شاد گشته و به سينه دارد ميهماني
گوئيا رسته باشد از زمستان طولاني
سوز و سرما و سكوت و سرگرداني
سكون وسردابه تاريك و سكنج ضلماني
هفت سيني كه چيده بود شب سرد زمستاني
دورگشتند در قدم همايون سفره عيد باستاني
مي زند باران بوسه برخاك ، نم به نم
مي نشيند ژاله بر عذار غنچه ها دم به دم
سر بر مي كشد از چاك پيرهن غنچه كم كم
شكوفه مي نوشد از باده خورشيد دم به دم
رقص بيد گشته ورد زبان آب
از جام زمين در رگ تاك ميدود باده ناب
بزن اي باران بهار است
آواز خوش تو مگر بيدار كند ما را
برقص ای بید مجنون در آيينه آب
كه ترنم نرمش مگر هوشيار كند ما را
به پيشواز بهار خنده زنان بايد رفت
تا بخندد لب گل رقص كنان بايد رفت
بياريد مي و مطرب كه پاي كوبان بايد رفت
مي رقصد قاصذدك با باد، گل افشان بايد رفت
سفره عيد بچينيد در قدم نوروز
بهار است و مبارك باد مقدم نوروز
برهفت سين بيايد سال در دم نوروز
خجسته باد و همايون مقدم نوروز
مهربان ، زيبا ، دوست
چشم در راه كسي هستم
كوله بارش بر دوش ،
آفتابش در دست
خنده بر لب ، گل به دامن ، پيروز
كوله بارش سرشار از عشق ، اميد
آفتابش نوروز
با سلامش ، شادي
در كلامش ، لبخند
از نفس هايش گُل مي بارد
با قدم هايش گُل مي كارد
مهربان ، زيبا ، دوست
روح هستي با اوست !
قصه ساده ست ، معما مشمار ،
چشم در راه بهارم آري ،
چشم در راهِ بهار. . . !
***
از فریدون مشیری
تا چندي پیش مردم ديار ما رسم داشتند برای پخت غذا مخصوصا" قورمه ، بلغور ، جوبا ،شولي شلغم ، آبگوشت زير آتشي ،خورشت و آش و تقريبا هر آنچه كه پختن لازم داشت از ديگ ها و سطل ها(به كسر سين و فتح ط) و قابلمه های مسی استفاده میکردند و یک کفگیر آهنی داشتند که موقع پخت غذا دائم به كمك آن غذا را به هم مي زدند و داخل آن قرار میگرفت..
هیشکی نمیدونست چرا باید این کفگیر آهني درون قابلمه مسی قرار بگیره؟؟؟ فقط میدونستند برای پخت غذا خیلی خوبه و شايد هم به خاطر در دسترس بودن از آن ها استفاده مي شده است .
داستان از این قراره که بدن ما (مخصوصا" مغز) برای حفظ سلامت و ايجاد نشاط و کنترل اسید لاکتیک و....به 6 میلیارد یون مس نیاز دارد و به همین نسبت یون آهن نياز مي باشد
کمبود یون مس باعث میشه شما دائم احساس بيحالي و خستگي و رخوت و خواب آلودگی و کسالت کنید و خميازه از پي خميازه و هی دهن دره کنید و به قول ما همش قشقو بدين و خود را بچقاريد.
در ضمن هیچ قرص و يا كپسول و دراژه و آمپول و شربتي و ...و داروئی نمیتونه از یون یک عنصر مثلا مس و آهن و... برای ما قرص و دارو بشه....و اونی که مثلا" به اسم قرص آهن به خورد ما میدهند شامل مولکول هاي آهن هست که برای بدن چندان کاربردی نداره و اگر هم هست با اثرات جانبي بسيار زيادي خواهد بود.
ازتعریف یون و مولکول اگر كه بگذريم ، بايد بدانيم كه تا این جا مشخص شده است و لازم است كه همه بدونیم که غذا موقع پخت در درون ظروف مسی از یون هاي آزاد شده این ظرف استفاده میکند و غذا با آميخته اي از يونهاي حياتي مس در هم مي آميزد و چنان خواهد شد كه طبيعت و نهاد آدمي را خوش آيد و با اين غذا همواره در بدن شما فوق العاده احساس نشاط و انرژی ایجاد میشود و دیگه از اون دهن دره ها و خمیازه و کسالت ها و خواب آلودگي هاي دائمي خبری نیست.و نشاط و شادابي خود باعث طول عمر مفید و سلامتی جسمی براي تمامي افراد وگروه هاي سني خواهد شد.
ولی یک دفعه در كوچه و پس كوچه هاي ديارمان صداهايي به گوش رسيد كه با بلند گوهاي دستي اومدند و داد میزند" قابلمه و ديگ مسي و ... و هر ظرفي از اين جنس(مس و آهن) را مي خريم و با ملامين هاي خوشگل و رنگ به رنگ عوض مي كنيم و کفگیر آهنی را خریداریم" و به جايش ملاقه هاي پلاستيكي مي فروشيم با قیمت وزن ظرف این قابلمه ها را خریدند و به جاش قابلمه آلومینیومی میدادندو ملامين و پلاسكو و ... كه ديگر مزه غذا هم از يادمان رفت و خود ندانستيم كه در اين سودا چه سخت مغبون شده ايم
هیچکس توی اون موقع نفهمید این همه قابلمه مسی کجا قراره بره؟ ولی بعدا" فهمیدیم اینها همه به خاطر فرهنگ به اصطلاح نوين بر سر ما آمده و چشم هم چشمي ها و رها شدن از مس سابي و ديگهاي سياه و... رفت تا بدانجا كه ديگر اميدي به بازگشت آن نيست و خود ندانسته سلامتی خويش را به تاراج بي خبري و ندانم كاري سپرديم .
بعدش هم که الان ظرف های استیل و تفلون و نچسپ و ملامين و لعابدار و این مزخرفات اومده که مدعی هستند غذا توش زودمي پزه و با برنج ميشه قوپو زد و نيازي به كرش كرش ته قابلمه براي كندن غذا نيست كه ديكر غذا به کف ظرف نمی چسبه و آسان شسته مي شود.ولي ما بي خبريم كه یون های مضر در این ظروف جديد عامل سرطان و هزار درد و مرض ديگر هستند و به راحتی یون سرب و آلومینیوم و مواد شيميايي و ... به راحتي میتونند در جا یک کودک 6 ماهه را ظرف یک سال به بیماری های کمبود خونی و سرطان و یک فرد بزرگسال را در طی 5 سال به بیماری های کبدی و خونی و طحال دچار کند و اين تنها گوشه اي از هزاران سخن نگفته و راز نهفته است كه يا ما نگفته اند و نيز نخواهند گفت و بعدش هم سرطان كه از راه مي رسد.
وقتي كه در محفل پيران و بزرگان ، سخني از غذا و خوراك در ميان باشد همه متفق القول بر زبان مي رانند كه همان روش و شيوه پخت غذا در گذشته مورد نظر آنهاست و غذا با همان ظرف هاي فراموش شده خوشمزه تر خواهد بود.
بهار مي رسد
بي اختيار خويش
تقدير و سرنوشت
گذر ايام
گردش ماه و مهر
بهانه اي است كه بهار بيايد
در كوله بارش اگر گذاشته باشد:
سرسبزي و طراوت و گل و نغمه
آب و جويبار و دامن كوه و چشمه
اگر همراه داشته باشد
شور و شوق رويش را شنيدن
رستن و شكفتن و بر دميدن
بهار مي آمد روزي
بارانش بر سر برگ تلالو خورشيد را نشانه ها بود
دامن سبز دشت هايش پر ز روشناي لاله ها بود
در كوچه سار عبورش هزار به نجواي ترانه ها بود
طراوت حضورش عطر افشان خنده شكوفه ها بود
بهار اگر مي آمد روزي
جز خنده هاي شاد بر در و بامش نبود
دل در انديشه هاي گذر ايامش نبود
شاد و سرخوش مي گذشت نسيم
جز باده ناب مستي در جامش نبود
. . . . .
.
.
و امروزبهار را بهانه اي نيست
باغ بي بهار را ترانه اي نيست
سبزه رفته در نهفتگي خويش
دشت را ز شقايق نشانه اي نيست
باران سر فروبرده در دامن ابرهاي سترون
قمري افسرده پر كشيده از شاخسار نارون
بيد تهي گشته از بازي زلفان خويش در آب
شكوفه فرومرده و باغ گشته خموش و محزون
بهار ميرسد
زگل و سبزه و خنده هاي باران نشانش نيست
بلبل را بر سر شاخه بي برگ وآشيانش نيست
دور شده از چشم زمين نقش هاي روشنايي
تيرگي چتر زده و سياهي ها را پايانش نيست
بگذار بهار را چندان كه بود در خاطر خويش به ارمغان داشته باشيم كه باز روزي به بهاري ديگر پيوندش دهيم.
سايه هاهمه دارند گم مي شوند
ديوارها مي ريزند و تم مي شوند
بلنداي مغرور خاك و خشت
در هم آميخته نازيبا و زشت
اينجا صحبت از دستهاي ويراني است
اينجا سخن از بي نام و نشاني است
در دستان باد خاك هزار آرزو مي رود
سرگردان است دل و به هر سو مي دود
نشسته يكي دو پير بر پاي ديوار شكسته
خورشيد هم در غمشان به ماتم نشسته
دلهايي به وسعت دريا اينجا همه غمگينند
اندوه و درد و تنهايي اينجا همه سنگينند
چهره ها را اندوهي غريب در چشم است
گوئيا زمانه را در دامان هم اين رسم است
نقش زيباي آبادي برفته در انديشه يادها
غبار از دامن خاك پر كشيده در عبور بادها
خاك و خشت خانه ها گشته خاك زمين
آفتاب بي حضور سايه ها گشته سنگين
گريه بي امان از دست مي گيرد اختيار
واي به حال روزگار واي به حال روزگار
اشك بدرقه مي كند پيران را در راه عبور
دل گريه مي كند درميان يادهاي ايام دور
هر ديواري كه فرو مي ريزد و هر سقفي كه آوار مي گردد ، نهيبي است كه مرگ بر پيكر آبادي مي زند و هر پيري كه غمگنانه پاي آواري در پيش گرماي خورشيد مي نشيند ..............
آتش يكي از عناصر اربعه است كه تقريبا همزاد آدمي است و آدمي از آن زمان كه به ياد دارد ، آِتش را شناخته و دانسته كه آتش مستخدم بسيار خوب و ارباب بسيار بدي است و نيز آنگاه كه براي گريز از سوز سرما در پهلوي آتش پناه مي گرفت ، مي دانست كه اگر آتش را فرصتي پيش آيد از سر كهنه پوستيني كه بر تن دارد نخواهد گذشت و اين موج شعله هاي رقصان كه خنده زنان بر بالاي هيمه ها پر مي كشند ، چه زود در دامن سوختني ها خواهند آويخت و چنان بي ترحم مي تازند كه سيلاب اشك هم مرهم يك هجومشان نخواهد بود و زيبايي ها را چه آسان و روان به نابودي مي كشند و شايد آدمي از همان اول به اين حقيقت رسيده باشد كه اين دشمن را به آساني مي توان در بند كردكه اگر اين وحشي را به كار خويش وا گذاريم ديگر هيچ بر جاي نخواهد ماند و آتش اگر بتازد آب هم خواهد گريخت. در عصر تمدن الكترونيك و دوره پيشرفت تجهيزات و تاسيسات ، باز هم آتش در كنار ما به انتظار ايستاده كه اقتضاي طبيعت خويش را در عمل آورده و در اين كار جا و مكان برايش تفاوت ندارد و جاندار و هيمه و كارخانه و خانه و دستگاه و سقف و بام و.. هيچ فرق نداشته و خشك و تر در پيش تيغ شعله ها بر خاكستر داغ خواهد نشست كه اتش ميسوزد. باز آموخته ايم كه آب را ز سرچشمه مي توان بست و ديگر اينكه چنان كنيم كه به دردي گرفتار نگرديم كه پي درمان بگرديم كه ميتوان با كمترين امكانات و هزينه راه را بر خسارت هاي بيشمار بست وبا بينش روشن از آنچه كه مي تواند روي دهد، راهي در جلوگيري از رخدادهاي ناخواسته يافته و علاج واقعه قبل از وقوع كنيم. اگر چنين باشد هرگز محتاج اين و آن نخواهيم بود كه از راه برسند و شعله هايي كه سرمايه هايمان را فرو ميبرند ، نابود سازند. مگر ما چه كمتر از ديگران بايد داشته باشيم و يا چه كمتر داريم كه مثلا آنها بيايند و جادو كنند . شايد ريشه را در جايي ديگر بايد جست آنجا كه به جاي آموختن اصول ما را در پيچ و خم فرعياتي سر مي دوانند كه گم كرده راه گرديم و در آن دم كه مي بايد در هشت و چار گرفتار شويم و اين نيست مگر كم لطفي دست اندركاراني كه به خاطر رابطه هم محفلي بودن و هم ولايتي گري و مسايل پشت پرده خاكستري ، ما را بر سر ميزي مي نشانند كه استادش از هيچستان ره توشه اي بر نگرفته و ما را در پايان راه به آغاز مي رساند كه اگر غير از اين بود با توجه به تجهيزات موجود ، ما هرگز در كاري چنين آسان دست به دامان ديگران نبوده و همان اوراد جادويي كه ديگران مي خوانند ، خواهيم خواند و آنگاه است كه آتش چه آسان مي گريزد. اي كاش آنانكه مي توانند همين امروز درد را درمان مي كردند تا به چشم خويش ببيند كه ما ياريگر ديگران خواهيم شد و اين ميسر نيست كه در گزينش هاي خويش استاداني كاردان را بر ما فراخوانند و به دور روابط و دوستي ها و همنشيني ها در اين كار حداقل خط كشيده و ما را با حقيقت هاي موجود در مدار قرار دهند. و در و ديوار ديگر درميان شعله هايي كه هرگز نبايد زاده شوند، نخواهند سوخت و دود چنان ديو تنوره كشان از آسمان كارخانه ميدوك بالا نخواهد رفت. اين حقيقتي بسيار تلخ است كه در قبول آن گريزي نيست.
روستاي عبدل آباد از نظر تاريخي روزگاران ديريست كه نقش بسته، در زمان هاي دور مامن و ماوايي بوده كه رهگذران در سايه سار درختان انبوهش روزگار مي گذرانيدند و كوليان خانه به دوش و دوره گردان در آنجا و در كنار آبهاي روانش سكنا مي گزيدند و شواهد و قرائن موجود نشان مي دهد كه عبدل آباد فعلي بر جاي ده لولي(كوليان خانه به دوش) بنا گرديده و همچون بنا به آنچه كه در دسترس داريم معلوم مي گردد كه تاريخچه آنجه ما عبدل آبادش مي خوانيم به دوراني مي رسد كه دفن مردگان به طريقه سردابه اي صورت مي گرفته و هنوز هم آثار و شواهد بسياري يافت مي شودو همه حكايت از اين دارند كه اينجا روزگاري دور هم مسكن و ماواي زندگي بوده كه روستاي هم جوار آن هنوز هم از نامي زرتشتي بهره مي جويد و به لحاظ بعد مسافت هم در همسايگي روستاي بسيار قديمي ميمند قرار دارد. آثار استودانهايي كه مي توان مشاهده كرد و سنگهايي با سوراخي در وسط كه كاربرد آنها در مورد آداب دفن مردگان كاملا واضح است، دليل اين مدعاست.آثار بر جاي مانده از رشته قنات هايي كه قبلا معمور بوده و آثار سفالگري هايي كه در زمين هاي كشاورزي يافت مي شود و آسيابي كه هنوز هم كسي از زمان احداث آن اطلاعي ندارد و آثاري از زندگي هاي بسيار دور در ريگزارهاي بيابان مجاور اين روستا ، همه و همه بهانه اي است تا قدمت اين روستا را باور داشته باشيم و بر كهن بودن آن نشانه اي داشته باشيم.
عبدل آباد در كنار بندي طبيعي از زمين قرار گرفته و وجود اين بند باعث مي گرديده كه آبهاي زير زميني و زير سطحي حاصل از بارندگي هاي كوهستان ميمند در شيب طبيعي به طرف عبدل آباد و روستاهاي مجاور آن و بند مذكور جاري شده و با تجمع در پشت اين بند امكان استفاده از آن آب ها را با حفر قنات ميسر گردد و بدين لحاظ در محدوده شهربابك تا خاتون آباد ،در هر فاصله اي كه ممكن بوده قناتي حفر مي گرديد و حفر قنات هم هنر ايرانيان باستان است و هنوز هم از ميان انبوه قناتهاي حفر شده در اين فاصله تعداد بسيار اندكي باقي مانده اند كه با مرگ دست و پنجه نرم مي كنند و دير نيست كه آنها هم در يورش چاه هاي عميق از نظر ها محو گردند.
و براي بسياري از قنات ها هرگز منشا و مظهر آن ها مشخص نگرديده و از زمان آباداني آنها هيچ گفته نشده است.
ولي در مورد قنات بودنشان هيچ شكي نيست و آثار چاه و پشته هاي آنها و مسير آنها هنوز هم مشخص است و آب اين قناتها گاه تا بيش از بيست كيلومتر دور تر از مظهر قنات مورد استفاده كشاورزي قرار مي گرفته و تقريبا بياباني نبوده كه كشت نشود. و در اين مقال عبدل آباد هم جاي خود را دارا بوده است.
آنچه ما امروز در عبدل آباد مي بينيم حاصل تلاش بزرگ مرداني است كه در حدود يك صدوچهل سال پيش نسبت به انجام آن اقدام كرده اند و حكايت آن،مقوله اي ديگر خواهد بود.
مي وزد باد
مي خيزد خاك
دود از سر زمين
ره مي كشد تا افلاك
اينجا روزي انباشته بوداز عطر سبز بوته هاي وحشي
دامن خاك پر بود از سبزه هاي سرزمين هاي بكر
تا دور دستهاي نگاه ، ديده چشم مي كشيد ميان گل ها
بادي اگر مي وزيد
نسيمي كه مي آمد
همه رايحه رويش بودو دستانش پر از نوازش
دامن صحرا و دشت
جلوه گه تماشا مي گشت
كودكان را شوق كودكانه دو چندان
سينه ها در اشتياق گلگشت
مي وزد باد
غبار آلوده از تشنگي هاي خاك
اندوه بار از گم شدن رستن ها
باد مي خيزد
چشم را ياراي ديدن راه نيست
چيست حكايت؟
ماجرا چيست؟
خاك را چه شده
باد چرا ديوانه مي آيد
سبزه ها كجايند
دلهايي شاد
گلگشت هاي آباد
ديوار خانه ها همسفر باد مي روند
بامها نمانده اند
بوي ويراني است در دامن باد
مرگ را غبار مي كشد در ياد
سنگهايي مانده بجا
نشانه اي از گذشته هاي شاد
خاك عجب به خون خو كرده است
شب كوير در هجوم ستاره ها مي گردد آغاز
باز مي شود راه كهكشان ها به روي ديده باز
گاهگاهي هم تير شهاب ها مي گذرد از فراز
سكوت شب كوير عجب با دل مي گردد دمساز
موج نسيمي سرد و گوارا مي پيچد در تن شب
زمين تفتيده از تن خويش بدرمي كند گرماي تب
شباهنگ آواز بلند عشق را، نكو مي راند بر لب
فاصله ميان آسمان تا زمين كوتاه كوتاه، يك وجب
چه جاودانه مي گردد در ميان ريگزار نشستن
در امتداد راه شب عقده هاي دل را شكستن
به پاي برهنه شتابان ميان درياي ريگ شتافتن
نگريستن جلوه ماه و به ديده بند دل را بستن
سواد سايه ها چه باشكوه مي نمايددر دامان شب
سايه و ديوار چه در هم مي آميزند بر آستان شب
همه جاي پر ز شگفتي مي گردد در دستان شب
ديوار، درخت و خاك يكرنگ مي آيند به آشيان شب
از دور مي آيد صداي مرغان شب كه پر مي كشند
ستاره ها ، چشمك زنان از بالا همه سر مي كشند
هواي دلپذير و نسيم فرحبخش پر در گذر مي كشند
شتابان مي آيند شهابها خويش را در نظر مي كشند
بال مي گشايد خيال و ره را مي بندد بر انديشه
در نهان جان، شب شنزار كوير، مي دواند ريشه
بار گران خويش را دل برون مي كشاند از شيشه
سنگ صبور هر دل دردمند مي آيد شب، هميشه
آنجا كه شب با دل حرفها مي زند كوير است
ستاره گربه آغوش ديده مي آويزد كوير است
بار غم اگر از سينه بيرون مي آورد كوير است
صداي جان را گر گوشي مي شنود كوير است
جاي پا را تواني نهاد در رد پاي باد
اگر شبي از سر صدق ميهمان كوير باشي
رها كردم روستا را در سپيده دمانش
با همان وسعت عطر گرم نانش
با همان خنكاي شبنم صبحگاهانش
مردمان خوب و مردم مهربانش
هواي پاك و بي آلايشش
كوچه باغ ها و آن صفايش
گذشتم از رقص سبز گندمهايش در آغوش باد
گذاشتم سرمستي آب كه مي دويد در جويبار
گذشتم از نغمه هاي گنجشكان شاخه هاي بيد
گذشتم از برگهاي سبز و گلهاي سرخ انار
بگذشتم و بگذاشتم
آن روزهاي خوب روستا را
سرسبزي و شور و صفا را
بوي نشاط آور پونه هاي روييده بر لب آب
عطر خوب يونجه هاي سبز در غروب آفتاب
سايه هاي شكوهمند درجلوه نور ماهتاب
سادگي و اخلاص، مهرباني باد و لطف آب
فريادم از عمق جان تا به آسمان رسيد
در آن صبح بي بازگشت در آن صبح بعيد
در يك سپيده آرام و سبك
در يك صبح بي بديل
كه آفتاب بوسه ميزد بر بلنداي بيد
انبوه درختان صبور
ماواي پرندگان مست مغرور
ميعادگه سايه هاي دوستي
چه تلخ بود اين دم ،رفتن
اشك در ميانه راه چشم
گوسفنداني را شوق چريدن در راه
غباري آرام و رويايي در پيش نگاه
كنار آبادي غباري پيدا بود
هياهوي زندگي آنجا بود
دل لبريز از صداقت روستا
جان انباشته از رفاقت روستا
با دو تا ديده كه اشك مي باريدند
با دو پاي لنگ كه بر راه مي ناليدند
با يك دل كه به روستا مي باليد
با دو دست كه به التماس مي سگاليدند
هزار بار اين قصه را گفته ام
به تكرار، هزار بار
وهر بار
تازه تر از پيش آن را يافته ام
مي وزد باد
مي تازد باد
زمين تشنه
زمين آتش
نه ابري كه ببارد
نه آبي كه بنوشاند
نه ابري كه بيايد و ببارد
ريشه ها عطشناك
ساقه ها بي رمق
برگها خشك
كوير است اينجا
بيابان
گوشه اي از خاك
هوهوي باد
گر گر دشت
سوسوي زندگي
غنچه ها در مرگ جوانه ها تهي گشته اند از بودن
زوزه مرگ بلندتر و بلندتر مي آيد
اينجا كوير است
دور از باران
كه رحمت خداوندش مي خوانند
تفتيده سينه اينجا
تشنه تر از تشنه
بيابان اينجاست
ابري نمي آيد كه ببارد
ابري نمي بارد و مي آيد
سايه اندوه
ابري خشكيده در كوره خورشيد
سايه اي پيش نيزه هاي داغ آفتاب
سرابي تلخ و پليد
شايد فردا بيايد
شايد فردا بيايد و ببارد
و اين فردا هرگز نخواهد آمد
سينه سوخته بيابان خود گواه است
و فردا هرگز نمي آيد
و اگر آيد
بر مزار زمين، باران قطره هايش همه گريه خواهد بود
ديروز
همه جا زندگي جاري بود
چار ديوار ي هاپر سرسبزي و شور
حياط خانه ها انباشته زشادي و نور
كوچه باغها پر ز پهناي طراوت سايه ها
درختان انباشته از انبوه سبزي برگ ها
نشسته بودند كلاغي بر آشيان بلند بيد
سپيداري نظاره ميكرد به برگهاي سپيد
سجاده آب گسترده بود فرش پاك نماز
دست خاك انباشته بود خوشه هاي ناز
خدا مهربانتر بود با مردمان اين ديار روزي
لباس آبادي بر تن روستا بود بر قرار روزي
.
.
.
امروز
نقشهاي زندگي كم رنگ است
ديوارها فتاده اند در پنجه ويراني روزگار
خانه ها در هم فروريخته اند گوش و كنار
آبي رفته از جوي و جوي را نيست نشان
سپيدار خشكيد و كلاغ نمانده و آن آشيان
محفل شاد سايه ساران رو نهاده به خاموشي
خاطر آبادي را همه در بر گرفته غبار فراموشي
برج و باروي بلند آبادي گشته آوار خشت و خاك
خاك مرده است و باد ش مي برد در سينه افلاك
كه ديده بيند از رنگ سبز ديگر اينجا نشاني نمانده
همه هستي پنهان گشته و ديگر اينجا نهاني نمانده
.
.
.
فردا
نام و نشان اين آبادي شاد ، ناپيدا خواهد شد
خاك ويرانگي از هرگوشه اش هويدا خواهد شد
آن ايام خوش و آبادي فارغ از ننگ و نام خواهد شد
قصه نگين سبز، چه تلخ آفتاب بر سر بام خواهد شد
و.....
هنوز هم در كنج خاطر خويش و در روزنه اي روشن از ياد، روزگاران شادابي و طراوت ديار خويش را به تماشاي غروب هر آفتاب نظاره كرده و خاطره ها را با اشكي از سر درد بدرقه خواهيم كرد و .........
تاريخچه زمين را مي توان در چند سطر در رقم آورد و مقايسه اي به ميزان كشيد و براي اين منظور كافي است كه نگاهي گذرا بر آنچه كه در ذيل نگاشته شده داشته باشيم فقط تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه تقريبا غير قابل تصور است، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال(100000000) آن را يك سال در نظر بگيريم! تا ببينيم كه كجاي اين مرحله قرار گرفته ايم ؟ زمين را چه پيش آمده است؟
در اينصورت كره زمين مانند فردی 46 ساله خواهد بود! که هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در بارهي سالهاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكندهاي داريم كه كمتر مورد توجه قرار گرفته است!
اما اين را ميدانيم كه در سن 42 سالگي، گياهان و جنگلها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كردهاند. يعني 4 سال پيش زمين شروع به سبز شدن كرد.
اثري از دوران دايناسورها ي كوه پيكر و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود! يعني زمين ما آنها را در سن 45 سالگي به چشم خود ديد و خيلي زود آنها را از دست داد و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد و زمين نظاره گر هزاران گونه جانداران گشت .
و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت. (عصر يخبندان بزرگ)
انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است! در كناره هاي دجله و نيل و بين النهرين و . . . زندگي و تمدن آغاز شد
بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نميگذرد و حال ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچارهي 46 ساله آورده است
او طي 40 ثانيه بيولوژيكي، از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است
او جمعيت خودش را به نسبتهاي سرسامآوري زياد كرده، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است و مي رود كه بر اين عهد وفادار بماند.
سوختهاي اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است و هوا و خاك و آب را تا نابودي كشانيده و خود ( اشرف مخلوقات) را در بن بستي قرار داده كه راه برگشتش را خود نابود كرده است و در تنگنايي گير افتاده كه فردا را نداند كه چه بر سرش خواهد آمد؟
و الان مثل كودكي معصوم و بي تقصير! ايستاده و به اين حملهي برق آسا نگاه ميكند و زمين تنها و بي پناه بار گران خويش را تا كجا خواهد كشيد؟
دير نيست زماني كه در گذر از هر اشكفت و در كنار هر ريزاو و پاي هر چشمه و بر سر حوض و استخري ، عبور كبك و تيهويي را مي شد به ديده ديد و نوشيدن آب را نظاره كرد و يا صداي دلنشين خواندن كبكي را بر سر سنگي به شنيدن ايستاد و در گوشه و كنار سنگستان هاي دامنه هر كوه و چاله هاي پناه بوته هاي انبوه ، نشان هايي از زندگي و آثاري از زيستن و بودن را بسيار داشتيم و در خط راه دسته دسته بودند جوجه هايي كه راه زندگي را در پي مادر دنبال مي كردند و در چشم بر هم زدني در ميان بوته اي و پشت سنگي گريخته و فرمان غريزه را گردن مي نهادند.
و يا در ستيغ سنگي و بر بلنداي خط الراس جغرافيايي كوه و كمر اين ديار دو شاخ بز كوهي كهن سالي بر بالاي قامت موجودي زيبا به جست و خيز ديده مي شد و در پي گروهي از هم چرايان راه خويش را تا انتهاي امداد ديده مي رفتند.
گله آن پازن پير را تيرهاي حرص آدميان تا به نابودي بردند و نشان از شكار را گم كردند و حسرت تماشاي زيبايي هاي زيستن را در ديده كاشتند.
نقش هايي كه از شكار هاي كوهي ، بر تخته سنگها بر جاي مانده و نشانه هايي كه از زندگي طبيعت حك شده و نقل قول هاي پيران اين ديار و شرايط مساعد جغرافيايي و تنوع گونه هاي گياهي و . . . همه حكايت از آن دارد كه اين ديار در روزگاري نه چندان دور هم مسكن و ماواي بي نظيري براي حيات داران وحش بوده و زيستگاهي غني و امن براي وحوش به شمار مي آمده است كه متاسفانه امروزه فقط و فقط ياد و قصه هايي باقي مانده است و بدون شك كودكانمان هرگز نخواهند دانست كه چه رخ داده و ماجرا چه بوده است .
سفر به ميمند، بهانه اي است تا بتوان با تاريخ پيوند خورد وشايد هم در دل تاريخ نشست و با سنگ و صخره گپ زد و با گل و درخت و سبزه آميخت.
از دور كه به ميمند نزديك مي شود جلوه كوه هايش با آميزه اي از دورنماي درختان ، تو را به شوق مي خواند و دل را وعده تماشاي دياري بكر مي نوازد، دياري كه به واسطه طبيعت زيبايش ، طراوت و شادابي بي نظيري را در خود جاي داده و دامن دشت هايش گردشگاهي است تا بتوان روزي را با طبيعت زيست و در سايه سار درختانش ، فارغ از دغدغه هاي شهرنشيني ، نوازش زمين را احساس كرد و لطافت هوا را نوشيد و انديشه را با زلال پاك صداقت به هم آميخت و فارغ البال تا به دوردستهاي خيال پر كشيد و خستگي ها را بر دوش خاك نهاد .
ولي اين منظره زيبا و اين تابلو بي نظير ، كم كم بي رنگ مي شود و غباري از غم ويراني بر رخسارش نشسته و در فناي بي سروصداي بوته هاي دشت هايش و مرگ خاموش درختان ستبر بنه اش ، هر روز پيرتر از ديروز شده و صفاي خويش را با انبوه شاخه هاي خشكيده مي آرايد.
زهر تشنگي شايد كام عطش زده بيابان را به قرباني كردن درختان خريده باشد و هرگز نبايد چنين باشد كه اين خاك بسي تشنگي ها كشيده و بس سالها در عطش باران سوخته ، ولي هرگز نهالي را از خود جدا نكرده است.
خشكيدن درختان را بايد در بادهاي سموم كه از دودكش تكنولوژي هاي از رده خارج شده برمي خيزد، جستجو كرد و ره آورد اين صنعت فاقد حساب و كتاب را بايد بهايي سنگين پرداخت.
دشت و بياباني كه روزگاري رمه رمه دام و حشم را در دامان مهر خويش مي پرورانيد قتلگاه دد و دام گشته و از خاكش بوي مردار مي خيزد و آبش آلوده زهر گشته و بر و بوته اش را از تاراج آلودگي هيچ گريزي نبوده و درختان را آرام آرام خوا ب مرگ در بر مي گيرد و باورمان خواهد شد كه درختان ايستاده مي ميرند.


