تبليغاتX
غروب خاطره ها
روستای عبدل آباد به واسطه سرسبزی و شادابی، روزگاری چون نگینی سبز بر حلقه بابک زمین میدرخشید...



شکاری تلخ

چشمها، خيره خيره به آن دور

كمينگاه در سكوتي سرد و نمور

نفس به بند، ندارد راهي به عبور

نشسته كسي ،چون سنگ، صبور

 

پهنه دشت است و آهويي بي خيال

سينه كش كوه مي چرد يكي مرال

سر سنگي آنجا كبك بسته پروبال

خرگوشي همانجا، با زندگي به جدال

 

چشمه اي از آب نيم شور آنجاست

چاله اي از آب همين نزديكيهاست

كام عطشناك بيابان را همي دواست

آب اگرچه شور، اينجا كيمياست

از سحر كمينگاه ميزبان كسي است

در اين گودال تنها صداي نفسي است

آنجا انباشته انبوه، خار و خسي است

صدايي گر آيد صداي پر مگسي است

 

فرمان تشنگي خواهد آورد سوي آب

آهوو كبك و تيهو آشنايند با بوي آب

انديشه تشنه نشيند به جستجوي آب

تشنگان را مرهم همي باشد داروي آب

 

از روزن كمينگاه، شكار مي آيد نزديك

آماده تفنگي نشسته بر دوش به شليك

از نفس هم دگر بر نمي آيد صداي جيك

شكارچي گردش شكار را ميدهد كشيك

 

آب نرسيده به گلوي شكار تير مي جهد

سفيدي سينه آهو را دستان تير ميدرد

اميد زندگاني را زچشم صيد تير مي برد

مرگ است آنچه كه آهوبه جان مي خرد

 

بر دوش كسي آهويي مي گذرد از دشت

قصه آهو، ديگر بخواهد شد سرگذشت

تلخ و غمناك دگر گشت خاطر آرام دشت

آهو فسانه شد و قصه صياد هم گذشت

 

 

 

 

 



| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 12:29 توسط فرزند عبدل آباد |


از میان نوشته های دوست

 

فرض کنید . . .

به شما، این امکان را میدهند که از بین سه نفر یک رئیس برای دنیا انتخاب کنیدکه بتواند به بهترین وجه دنیا را رهبری کرده صلح و ترقی و خوشبختی برای بشریت به ارمغان بیاورد.

بین این سه داوطلب کدام را انتخاب میکنید.

قبلا یک سوال: شما مشاور و مددکار اجتماعی هستید . . . .

زن حامله ای میشناسید که هشت فرزند دارد. سه فرزند او ناشنوا، دو فرزند کور و یکی عقب مانده هستند. در ضمن خود این خانم مبتلا به مرض سیفیلیس است. از شما مشورت میخواهد که آیا سقط جنین کند یا نه . . . . با تجارب زندگی که دارید به ایشان چه پیشنهادی میدهید؟

خواهید گفت سقط کند؟

فعلا بریم سراغ سه نامزد ریاست بر جهان

شخص اول:

او با سیاستمداران رشوه خوار و بد نام کار میکند، از فالگیر غیب گو و منجم مشورت میگیرد. در کنار زنش دو معشوقه دارد. شدیدا سیگاری بوده و روزی هم ده لیوان مشروب میخورد.

شخص دوم :

از دو محل کار اخراج شده، تا ساعت 12 ظهر میخوابد.در مدرسه چند بار رفوزه شده.در جوانی تریاک میکشیده و تحصیلات آنچنانی ندارد. ایشان روزی یک بطر ویسکی میخورد، بی تحرک و چاق است.

شخص سوم:

دولت کشورش به ایشان مدال شجاعت داده، گیاهخوار بوده و دارای سلامت کامل هست. به سیگارومشروب دست نمیزند و در گذشته هیچ گونه رسوایی به بار نیاورده.

به چه کسی رأی میدهید؟

کاندید اول : فرانکلین روز ولت

                                       کاندید دوم : وینستون چرچیل

                                                                        کاندید سوم :آدولف هیتلر

چه درسی میگیریم؟

راستی خانم حامله فراموش نشود؟

اگر به آن خانم پیشنهاد سقط جنین دادید همان بس که لودویگ فان بتهوون را به کشتن دادید!  

 

پس چه درسی گرفتیم؟

پیش داوری  خوراک روزمره ما انسانها . . .

از بزرگترین اشتباهات بشر است

| +| نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت 7:46 توسط فرزند عبدل آباد |


شرنگ یاد

آن ديدگان مهربان مردمان اين دشت

آن نوازشهاي نسيم و دامن گلگشت

آن بوسه هاي باران بر برگهاي سبز

همه قصه شد و فسانه و سرگذشت

 ياد باد آن نگاه مهربان مردمان اين ديار

ياد باد آن همه مهرباني هاي  آن روزگار

ياد باد  آن برگها و آن بوسه هاي بسيار

ياد باد آن قصه ها و ياد روزگاران آن روزگار

آبادي تلخ نشسته در نظاره ويراني خويش

كبوتر آنجا مي گريد بر بي آشياني خويش

سايه سار آن بيد كهن افسوني زمان شد

نسيم سر درگريبان و باد پريشاني خويش

 در غم آويز افق ، خون به چشم خورشيد

 بستر جويباران چه زود خوشيد و خشكيد

ترك تشنگي بسوخت جان هر درخت را

ديوار فروريخت و سقف  آهي كرد و ناليد

ويرانه تلخ نشسته در اندوهي جانكاه

 درآوار خشت و خاك گمگشته خط راه

صداي هو هوي باد مي آيد از روزنه ها

 آشيان كبوتران جغد را گشت جولانگاه

 دل خويش را گفتم چه شد آن روزگاران

كجايند آن مردمان ، آن پاكان و مهربانان

آن همه سر سبزي و شوق را چه شد

غم و اندوه چرا چنين ميتازند بيشماران

چرا دودي از روزن خانه اي دگر نميخيزد

چرا گندمها را كسي برابر باد نمي بيزد

چرا صداي زندگي از چارديواريها نمي آيد

چرا ديگر آب برگلوي خشك جويبار نميريزد

صداي فريادم رسيد به آسمان چرا؟ چرا؟

از ميان سنگ كوه مي آيد هر دم اين ندا

دشنه مرگ نشسته در كمين زندگي ما

خون مي خواهد هر زمان اين تشنه اژدها


| +| نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 12:19 توسط فرزند عبدل آباد |


نشانی
گفتی از کجا می آیم

ببخشید بچه کجایی؟

دو قدم مانده به سحر

 کنار رد اولین ستاره

در امتداد گردش نسیم

تا حضور روشن شبنم

بوی علفی خواهی یافت

رد پای زمان مانده آنجا

درختی فتاده بر راه

پرنده ای رنگین بال

راه را درست آمده ای

غباری بکر میدود در راه

غروب از آن دور نظاره می کند

کامت عطشناک از عبور نور

به مقصد نزدیک گشته ای

اینجا

پای دیوار بلند زمان

کنار ویرانه های دیوارهای ایام

در سکنج خاطری پر آشوب

نشسته پیری در یک سایه خاطر

رد جویباری می گذرد تا نقطه

اول دفتر خویش را بنگار

.

.

.

یادی از گذشته


| +| نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 21:42 توسط فرزند عبدل آباد |


برگ ریزان
می وزد باد و می پیچد طوفان

 می خیزد خاک و تیره آسمان

می لرزد درخت و تهی آشیان

می ریزد برگ و می رسد خزان

می آید نسیم سرد به بستان

آسمان گرفته و غبار به دامان

می شود خاربن  گوی چرخان

می رسد از راه خزان روزگاران

سبزه  این دشت را باید کشت

برتن گل بباید سیلی  مشت

شاخه ها را باید شکست

ره  زبان سوسن باید بست

باید بر خرمن گل ها آتش کشید

از میان خاکستر باید به بالا رسید

عجب پست است این حکایت

بر باغبان بسته اند ره شکایت

غنچه را به تگرگ مرگ فرو کوفته اند

دو صد جوانه را دیده فرو بسته اند

روزگار گشته به کام باد خزانی

هر دم از این باد باشد ویرانی

کبوتر را از سر دیوار جغد رانده است

دست به دامن گلستان دوانده است

حریم پاک گل گشته جولانگه تاراج

دیو بد سیرت دی می ستاند باج

قمری و بلبل به قفس تنگ گرفتار

زاغ و کرکس گشته اند میداندار

 پی لاشه وزوزه می کشد کفتار

چه ننگ و چه تلخ است روزگار

تا برفی بریزد و نهان شود سیاهی

بگریزد از تن این خاک همه تباهی

چشم انتظاربهار است باغ خزانی

 سبزه هم باز خواهد گرفت جوانی

سبزه بر مزار گل  نیک خواهد رویید

چلچله بر سر  آشیان خواهد کوشید

 


| +| نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388 و ساعت 9:54 توسط فرزند عبدل آباد |


ماه مهر و مهر ما

ماه مهر از راه رسيد

بوي درس در كوچه پيچيد

باز شد درهاي بسته

صندلي و نيمكت شكسته

چوبي هاي ترك خورده

 پر زنقشهاي گذر ايام

يادگار هاي بازي مداد و ميز

نقاشي هاي نشسته در چوب

صداي آشناي حركت موزون ميز

افسانه جاودانه كتاب و مشق

غبار آويخته بر دامن تخته سياه

همهمه هاي شاد كودكي ها

درس فارسي و زنگ انشا

علم بهتر است يا ثروت

نقاشي هاي صادقانه

 بادرس چوپان دروغگو

ما گرگ ها را شناختيم

روباه ميجست پنير زاغك را

آنجا كه حيله در كار زد

 آخرش تصميم كبري

جداشد از كتاب و رفت تا آن بالا

راه مدرسه پيوست  به خيابان

تركه آموزگار شد مرهم درد

آنجا كه خون از سر تازيانه ميچكد

نشستن بر سر امتحان

امتحاني شد بر ايستادن

قامت سياه تخته سياه

چراغي گشت بر گم كردگان راه

صداي زنگ مدرسه

شد بهانه اي براي فرياد

دستي كه لرزان بر تخته ميرفت

پايي شد كه سر به تاراج دهد

يك با يك برابربود

دو بعلاوه دو چهار مي شد

ولي يك با يك برابر نيست

دو با دو همه چيز ميتواند باشد

كوتاه ترين خط بين دونقطه خط راست نيست

دايره سردرگمي ها

زندگي را محاط است

ندا نشست بر جاي سارا و تصميم كبري گرفت

داراگم شد ميان خطهاي موازي آهني

دستها ديگر انديشه ناظم ندارند

تركه انار مدير مدرسه

سبز شد در دفتر ايام

ثمر خويش را نيكو داد

كبوتر نشسته در ميان برگهاي سفيد

بر سر امتحان نمره بيست گرفت

 بخاري نفتي گوشه كلاس

شعله زدن سوختن را نيك مي دانست

گچ هاي رنگي

آموزگار مي نوشت:

از روي درس سرو دوبار بنويسيد

ولي ما نمي دانستيم چراسرو؟

باز مي گفت:

......

بگذريم


| +| نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388 و ساعت 23:26 توسط فرزند عبدل آباد |