بوی دیر آشنای پاییز را به دامان گرفته
شاخه از پیرهن برگ جامه الوان پوشیده
چلچله بسته بار و به ترک آشیان کوشیده
صدای خش خش برگها می آید در قدم باد
دست نقاش طبیعت در رنگها می گردد آزاد
زاغ می نشیند بر شاخساری بالا درخت
باغ می لرزد و از تنش بدر می آورد رخت
ابرها می آیند به دیدار غروب از دورهای دور
مرغان مهاجر پرمی کشند در آسمان عبور
دامان دشت غبار آلوده از بازی باد می گردد
هرکه دل نبسته به خاک رها و آزاد می گردد
تن باغ و راغ با خنکای باران آشنا می شود
قاصدک به پرواز می آیدو شبنم رها می شود
دامن دشت از یاد مگر ببرد خون سرخ لاله ها را
خاطر خاک مگر تهی کند قامت پاک جوانه ها را
تبر به دست ایستاده جلاد باغ که مرگ بفروشد
خنده های مهربان برگ را به سنگ تگرگ بفروشد
او آمده که سیاهی خاک را بر قامت تاک بنشاند
او آمده که سر سبزی تاک را بر دامن خاک بنشاند
ریشه اما استوار وپایدار بر جای خویش باقی است
در گردش این ایام جام باده به دست ساقی است
ارچه باغ راتلخ است وداع نهال در یورش اهریمن دی
فردا از آن باغ خواهد بود و دوباره سبز خواهدشد وی
بگذار کلاغان را دمی در باغ جلوه نمایندقار قار خویش
شوم بد سیرت جغد فریاد زند بر سردیوار اعتبار خویش
بگذار از جای تبر خون تاک بریزد بر دامان سخت زمین
بگذار سبزه را دشنه سوز و هر آیینه باشد اندر کمین
باغ به بهار و درخت به سبزی دارد پیوند جاودانه
با برف دی و یخ بهمن این باغ هست بس بیگانه
|
تفنگت را زمین بگذار
زبان آتش و آهن
برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار |
در گل لبخند دهقانان شاد
در سرود نرم رود خون گرم زندگی جوشیده بود ..... استاد فریدون مشیری)
باز هم خیال نشست بر پر پرواز خویش
باز هم ره درازی کشید به آواز خویش
برد مرا تا بدانجا که سرسبزی و نشاط روییده بود
همان جا که روشنی آب درخط سبزه کوشیده بود
که در کوچه باغ هایش بوی رویش عجب می پیچید
که بوی شب بوهایش در دامان هر شب می پیچید
(یاد باد آن خشنوا آواز دهقانان شاد
یاد باد آن مهربانی های باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد....(استادفریدون مشیری)
از میان امتداد قنات
کم کم آب رخت بر بست
ماهی تشنه گشت
تشنگی بر جانش نشست
درختان کهن ایستاده مرگ را تجربه کردند
ترکها در دامن در و دیوار ها رخنه کردند
سنگها بر قامت زندگی راه ببستند
قامت مردان مرد را زود شکستند
( دشت با اندوه تلخ خویش تنها مانده است
ز آن همه سرسبزی و شور و نشاط
سنگلاخی سرد بر جا مانده است.... )
غبار نشست بر مسند قدرت
خاک گشت منزلگه هر حسرت
طوفان پیچید و برد نشان آبادی را
گوئیا پیک غم بود که ببرد شادی را
افسوس که این پروازهای خیال دیر نمی پاید
افسوس که آن روزگاران شیرین دگر نمی آید
( بانگ بر می دارم از دل:
خون چکید از شاخ گل باغ باد بهاران را چه شد؟
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟
سرد و سنگین کوه می گوید جواب:
خاک خون نوشیده است. استاد فریدون مشیری)
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگیکردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقرپوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه بازآیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو درروان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تومسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چهدشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
من آن كودك شاد از بارش بارانم
من دلبسته آن چوبدست شبانانم
نسيمي كه مي وزد مي شناسدم
دير آشناي ني نواي خوش چوپانم
خراميدن آهو شيفته كرده جان مرا
صداي پر كبك و تيهو پر كرده جانم
زگردش گوسفندان روييده خاطرم
صداي شاخ قوچ را شنيده بيابانم
ايلياتي بودن خود حكايت من است
مغرورم به خصلت خويش و همانم
رد پاي گيوه ام بسي مانده بر شن
برنو را چو جان بر دوش مي كشانم
صداقت باديه كرده مرا همرنگ خويش
ايلياتي صفاتم و بر اين مرام زبانم
چادري كه برافرازند ميان درو دشت
آرامش خاطري است در ديدگانم
افروخته آتشي و چايي به كنارش
مزه آن نان خوش باشد تا بن دندانم
با بوته هاي دشت گشته ام هم سخن
نواي هي هي چوپان را خوش مي دانم
رويش سبزه را با نوازش باد ديده ام
بوي خاك پاك باران خورده را ميهمانم
تا گلي بشكفد اندر ميان دامن دشت
من به تماشاي آن جلوه رويش دوانم
صداي زنگ جلودار و خنكاي سحرگاه
نقش جاودانه اي است در دل و جانم
پاي سايه ها در ميانه روز نشستن
طعم گوارايي است در خاطر روانم
خوش باشد ره و رسم ايلياتي و بس
هنوز ياد وسوسه هاي آن روزگارانم


