تبليغاتX
غروب خاطره ها
روستای عبدل آباد به واسطه سرسبزی و شادابی، روزگاری چون نگینی سبز بر حلقه بابک زمین میدرخشید...



يك دمي با خاطره ها

 

 

 

در امتداد كوچه باغي رفتن

در ميان يونجه زاري گشتن

در پناه سايه اي – يك دم – آرميدن

دستي بر درختي؛ خستگي را نهادن

نسيم خنك جويبار را تا جان نوشيدن

بوي علف و سبزه تازه را

ترنم نغمه پرندگان شاد را

صداقت امتداد كوره راه را

طعم شيرين يك سايه را

و ......

چه لذتي دارد خاطر گذشته

چه بي همتاست ياد ها

چه دل آويز است پيشترها

چه خاطرنوازند؛ خاطره ها

آنجا كه زلال جويبار در رگ آبادي مي دويد

انجا كه انبوه سايه سارانش مي جوشيد

آنجا كه صداقت در راه زندگي مي كوشيد

آنجا كه جان از زلال مهرباني ها مي نوشيد

آفتاب با همه مهربان بود و گيسوانش طلايي

زمين سبزه زار و دامن دمن پر ز غنچه دلربايي

برگ درختان چو فيروزه نشسته بر حلقه كهربايي

زندگي زيبا بود چون پرواز كبوتران بس رويايي

شور و شوق زندگي از هر كران پيدا بود

دلها شاد و شادي دلها همه نمايان بود

در پيچ و خم كوره راههاي باريك

دويدن تا آغوش غروب

نشستن و سر نهادن ميان آب

جان عطش زده شبهاي روشن مهتاب

احساس پاك نسيم

صداقت تند شنزار

حضور خار در بازي گرد باد

ترنم نرم شيب يك تپه

موج هايي در رد پاي باد

آبادي چه زيبا بود

شايد طعم شيرين كودكي

شايد نقش ماندگار خاطره هايش

شايد انديشه هاي بكر دور دست

آنجا هنوز هم پا برجاست

هنوز هم مردمان صميمي اش

هنوز هم كوچه باغ هايش

هنوز هم ......

افسوس

افسوس كه در پس اين يادها

دگر نشانه اي

نيست جز آوار مرگ

خاك آبادي چه بي قرار

زندگي رنگ خويش را باخته


| +| نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388 و ساعت 18:17 توسط فرزند عبدل آباد |


به باغبانان

ديار من ، ويرانه گشته در هجوم بادها

 از دروديوارش به گوش مي رسد فريادها

 جغدان شوم نشسته اند در كمين كبوتران

 پر رنگين بس نشسته بر خاطر  يادها

 

در برابر چشمان خيره خلق ، خون مي جوشد

 كوچه باغهاي ديارم به بغضي تلخ مي خروشد

 سر زمينم فسرده زير رقص دستان نامردمان

 سبزه در خط سبز رويش ز خون مي كوشد

 

بيابانستان ديارم ، شده دريايي بس خروشان

 موجي از پس موج دگر، هر دمش جوشان

 نگاه زمين سبز گشته در حضور خونرنگ

 شور و شوق و شعور گشته فرياد خاموشان

 

ندايي از باغ مي آيدوفريادش در جان گوش

 مردمان آزاده را خون پاكش ، آورده به هوش

 صداي زنجيرها در خط راه مي آيد  بگوش

 اينجا گشته ديار سعي و تلاش، هيهات خموش

 

نام و ننگ رفته بردو انگشت سر دستان

 خون مي چكد از شكسته هاي اين گلستان

 داستان رزم رستم است ديو و دد و اكوان

 گاه نبرد را زنده بايد داشت اندر اين داستان

 

دريوزه اي به كين مي شكند شاخه و گلي را

 از ميان انجمن بستان در خاك مي كشد دلي را

 صداي فرياد شكستن گل را ، نسيم مي برد هر دم

 در گوش شب مي كشد،  فرياد آخر شير دلي را

 

گريه خون ارچه باراني كرده خط راه  ديده را

 در خونابهاي ديده، سبز مي بينم انديشه را

 امواج سبز نگاه ، يك ندا ، هزار موج سبز

 زنگ هوشياري بود پيام آن سبز انديشه را

 

در كنار گل افسرده نشستن سنگدلي است

 از پاي نشستن ميانه بيداد، كاهلي است

 آنجا كه سنگ را در هجوم سگ بسته اند

 گر دستي از آستين نداريم عين جاهلي است

 

دشوار است غم فراق گلي بر خاطر گلستان

 كه دگر بار يافتنش هرگز نايد اندر داستان

 گوش جان بسپار كه آواز رهايي ميآيد

 كه نقش خون پاكان بر خط نامه داده امان

 

زنده است ياد گل در خاطر باغ و بستان

 تا نشان از سبز رويش اندر ريشه باقيست

 كه باغ فرياد  زند و بستان همه  فرياد

 فرياد از خس و خاشاك تا كنگره قصرهاي خيالي

 ديار مردگان حسرت بخواهد كشيسد از اين زندگاني

 گريه و حركت و خون ، جويبار زندگي جاري است

 آنگاه كه تابوت عشق را بر سر دستان سبز مي رويد

از آن دور مي نگرد كه موجي شتابانش در پي است   ...

 زنده باد آنكه گشته مشعل راه گم كردگان راه عشق

 كه در مسلخ عشق جز نكو را نكشند

باغ در انديشه سبز رويش است

 


| +| نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388 و ساعت 10:4 توسط فرزند عبدل آباد |