تبليغاتX
غروب خاطره ها
روستای عبدل آباد به واسطه سرسبزی و شادابی، روزگاری چون نگینی سبز بر حلقه بابک زمین میدرخشید...



از سر دلتنگی
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
ازین زمانه دلم سیر می شود گاهی

صدای زمزمه ی عاشقان آزادی
فغان و ناله ی شبگیر می شود گاهی


نگاه مردم بیگانه در دل غربت
 به این چشم خسته ی من تیر می شود گاهی


مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز
 جوان ز حادثه ای پیر میشود گاهی


بگو اگرچه به جایی نمی رسد فریاد
کلام ِ حق، دَم ِ شمشیر می شود گاهی


بگیر دستِ مرا آشنای درد بگیر
مگو چنین و چنان ! دیر می شود گاهی


بسوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک
محبت است که زنجیر می شود گاهی

| +| نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 و ساعت 9:15 توسط فرزند عبدل آباد |


فلک آن رفیق من بود

چه گران فروشی ای چرخ و به جان ما بکوشی
عجبا بهات دادیم و هنوز می نجوشی
سر و جان نازنینان تو به هیچ می نسنجی
که دمی رها شدن را تو به ما نمی فروشی
به شهید ما نگه کن که سکوت کرد و جان داد
تو چرا سکوت کردی و چرا نمی خروشی
بجز از غرور مردم تو چه پایمال کردی
بجز از جنایت خود تو چیز را بپوشی
فلک آن حیات ، مرگ است ، که بی وی اش بخواهی*
همه آن شراب ، زهر است ، که بی وی اش بنوشی*
فلک آن رفیق من بود ، که از منش گرفتی
تو بگو به من که تا چند ، توانم این خموشی
ز ازل حرام زادی که حرام باد بر تو
گر از این سپس بخواهی که دمی سیه نپوشی


| +| نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 20:48 توسط فرزند عبدل آباد |


در گذر روزگار

 

 دستهاي خيال اينجا همه پروازيند

پر از باده عشق و احساس و شعور

همچو مينا بي ريا و تزوير و زور

روييدن سبز انديشه ها را

به فرياد سرخ مي آويزند

رستن را (روييدن) و رستن را(رهيدن)

تا برويند و تا ببالند ؛ دشت ها سبز آيند

تا رويت خورشيد فرداي آبادي

تا آنجا كه گلگشت ها را ندروند

تا آنجا كه سرب را در سينه كبوتر ننشانند

تا آنجا كه مشت گران بر گل ها نكوبند

تا بدانجا كه خط سياه بر دفتر عشق نكشند

تا همانجا كه خاك را خون گرمي ننوشانند

تا همان كوچه اي كه ناله  باد نخيزد

تا دياري كه زشتي ويراني و پليدي آوار گريخته باشد

اينجا كشتزار عشق است اگر نيك بدانيم

اينجا بستان شكوفه ها است اگر باور داشته باشيم

گر چه:

باد مي آيد و شاخه اي را سخت مي شكند

 سنگي پري را از پرواز مي اندازد

غنچه اي لب به خنده وا نكرده و مي فسرد

داس پي جوانه ها؛ رقص كنان مي آيد

قفسها ؛ انبوهي از كبوتران گرفتارند

دشتها ؛ لاله هاي سوخته داغدارند

آبادي سخت بي قرار است

كوچه باغهايش را غباري تلخ مي خيزد

جويبارش سموم تشنگي مي برد

سايه هايش دگر جاي نشستن نيست

صداي تبر هر دم مي آيد در گوش درختان

شاخه اي مي شكند و درختي مي افتد

باد هوهو كنان

غبار چرخ زنان

.......

و فردا بر انديشه هاي امروز سبز خواهد آمد


| +| نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 19:41 توسط فرزند عبدل آباد |