بايد دور انداخت كهنه لباس انديشه را
توسن زمان عنان كشيده برپيكر افسردگي امروز
سبزه و درخت و سنگ و زمين روييده اند اي دوست
بيا كه كه نسيم خوش مي نوازد آهنگ زندگي امروز
انديشه كهنه را چون غبار بايد تكاند
زمهريرو سوز شتا گذشت
هر چه بود سوزو سرماي زمستاني
هر چند دل ما شده بود شب طولاني
زمین دور شد از دستان سرد بهمن
گل خورشيد مي خواند سبزه را به ميهماني
يخ دي فسرده و باغ گل دارد به دامن
آمد ميلاد بهار و فرودين رسيده به دشت
نسيم مژده نوروز آورده جانب گلگشت
شاد گشته خاطر بيد وآب به جويبار دويد
رسيد دولت ديدار و ايام غم و تنهايي گذشت
خنده زد هزار در دامن گلزار
قمري سر فرو برد در آغوش يار
چلچله چرخ زد و بر آشيان باز آمد
بنشست جلوه غنچه بر سر شاخسار
ابر عجب خوش مي نوازد ساز باران
مي آيد از برگهاي روشن آواز باران
خاك عنبر آويز گشته ز اعجاز باران
اي جان زيباست صداي دلنواز باران
دور شدست از دشت خواب پريشاني
حضور لاله ها كرده دشت را چراغاني
دل شاد گشته و به سينه دارد ميهماني
گوئيا رسته باشد از زمستان طولاني
سوز و سرما و سكوت و سرگرداني
سكون وسردابه تاريك و سكنج ضلماني
هفت سيني كه چيده بود شب سرد زمستاني
دورگشتند در قدم همايون سفره عيد باستاني
مي زند باران بوسه برخاك ، نم به نم
مي نشيند ژاله بر عذار غنچه ها دم به دم
سر بر مي كشد از چاك پيرهن غنچه كم كم
شكوفه مي نوشد از باده خورشيد دم به دم
رقص بيد گشته ورد زبان آب
از جام زمين در رگ تاك ميدود باده ناب
بزن اي باران بهار است
آواز خوش تو مگر بيدار كند ما را
برقص ای بید مجنون در آيينه آب
كه ترنم نرمش مگر هوشيار كند ما را
به پيشواز بهار خنده زنان بايد رفت
تا بخندد لب گل رقص كنان بايد رفت
بياريد مي و مطرب كه پاي كوبان بايد رفت
مي رقصد قاصذدك با باد، گل افشان بايد رفت
سفره عيد بچينيد در قدم نوروز
بهار است و مبارك باد مقدم نوروز
برهفت سين بيايد سال در دم نوروز
خجسته باد و همايون مقدم نوروز
مهربان ، زيبا ، دوست
چشم در راه كسي هستم
كوله بارش بر دوش ،
آفتابش در دست
خنده بر لب ، گل به دامن ، پيروز
كوله بارش سرشار از عشق ، اميد
آفتابش نوروز
با سلامش ، شادي
در كلامش ، لبخند
از نفس هايش گُل مي بارد
با قدم هايش گُل مي كارد
مهربان ، زيبا ، دوست
روح هستي با اوست !
قصه ساده ست ، معما مشمار ،
چشم در راه بهارم آري ،
چشم در راهِ بهار. . . !
***
از فریدون مشیری
تا چندي پیش مردم ديار ما رسم داشتند برای پخت غذا مخصوصا" قورمه ، بلغور ، جوبا ،شولي شلغم ، آبگوشت زير آتشي ،خورشت و آش و تقريبا هر آنچه كه پختن لازم داشت از ديگ ها و سطل ها(به كسر سين و فتح ط) و قابلمه های مسی استفاده میکردند و یک کفگیر آهنی داشتند که موقع پخت غذا دائم به كمك آن غذا را به هم مي زدند و داخل آن قرار میگرفت..
هیشکی نمیدونست چرا باید این کفگیر آهني درون قابلمه مسی قرار بگیره؟؟؟ فقط میدونستند برای پخت غذا خیلی خوبه و شايد هم به خاطر در دسترس بودن از آن ها استفاده مي شده است .
داستان از این قراره که بدن ما (مخصوصا" مغز) برای حفظ سلامت و ايجاد نشاط و کنترل اسید لاکتیک و....به 6 میلیارد یون مس نیاز دارد و به همین نسبت یون آهن نياز مي باشد
کمبود یون مس باعث میشه شما دائم احساس بيحالي و خستگي و رخوت و خواب آلودگی و کسالت کنید و خميازه از پي خميازه و هی دهن دره کنید و به قول ما همش قشقو بدين و خود را بچقاريد.
در ضمن هیچ قرص و يا كپسول و دراژه و آمپول و شربتي و ...و داروئی نمیتونه از یون یک عنصر مثلا مس و آهن و... برای ما قرص و دارو بشه....و اونی که مثلا" به اسم قرص آهن به خورد ما میدهند شامل مولکول هاي آهن هست که برای بدن چندان کاربردی نداره و اگر هم هست با اثرات جانبي بسيار زيادي خواهد بود.
ازتعریف یون و مولکول اگر كه بگذريم ، بايد بدانيم كه تا این جا مشخص شده است و لازم است كه همه بدونیم که غذا موقع پخت در درون ظروف مسی از یون هاي آزاد شده این ظرف استفاده میکند و غذا با آميخته اي از يونهاي حياتي مس در هم مي آميزد و چنان خواهد شد كه طبيعت و نهاد آدمي را خوش آيد و با اين غذا همواره در بدن شما فوق العاده احساس نشاط و انرژی ایجاد میشود و دیگه از اون دهن دره ها و خمیازه و کسالت ها و خواب آلودگي هاي دائمي خبری نیست.و نشاط و شادابي خود باعث طول عمر مفید و سلامتی جسمی براي تمامي افراد وگروه هاي سني خواهد شد.
ولی یک دفعه در كوچه و پس كوچه هاي ديارمان صداهايي به گوش رسيد كه با بلند گوهاي دستي اومدند و داد میزند" قابلمه و ديگ مسي و ... و هر ظرفي از اين جنس(مس و آهن) را مي خريم و با ملامين هاي خوشگل و رنگ به رنگ عوض مي كنيم و کفگیر آهنی را خریداریم" و به جايش ملاقه هاي پلاستيكي مي فروشيم با قیمت وزن ظرف این قابلمه ها را خریدند و به جاش قابلمه آلومینیومی میدادندو ملامين و پلاسكو و ... كه ديگر مزه غذا هم از يادمان رفت و خود ندانستيم كه در اين سودا چه سخت مغبون شده ايم
هیچکس توی اون موقع نفهمید این همه قابلمه مسی کجا قراره بره؟ ولی بعدا" فهمیدیم اینها همه به خاطر فرهنگ به اصطلاح نوين بر سر ما آمده و چشم هم چشمي ها و رها شدن از مس سابي و ديگهاي سياه و... رفت تا بدانجا كه ديگر اميدي به بازگشت آن نيست و خود ندانسته سلامتی خويش را به تاراج بي خبري و ندانم كاري سپرديم .
بعدش هم که الان ظرف های استیل و تفلون و نچسپ و ملامين و لعابدار و این مزخرفات اومده که مدعی هستند غذا توش زودمي پزه و با برنج ميشه قوپو زد و نيازي به كرش كرش ته قابلمه براي كندن غذا نيست كه ديكر غذا به کف ظرف نمی چسبه و آسان شسته مي شود.ولي ما بي خبريم كه یون های مضر در این ظروف جديد عامل سرطان و هزار درد و مرض ديگر هستند و به راحتی یون سرب و آلومینیوم و مواد شيميايي و ... به راحتي میتونند در جا یک کودک 6 ماهه را ظرف یک سال به بیماری های کمبود خونی و سرطان و یک فرد بزرگسال را در طی 5 سال به بیماری های کبدی و خونی و طحال دچار کند و اين تنها گوشه اي از هزاران سخن نگفته و راز نهفته است كه يا ما نگفته اند و نيز نخواهند گفت و بعدش هم سرطان كه از راه مي رسد.
وقتي كه در محفل پيران و بزرگان ، سخني از غذا و خوراك در ميان باشد همه متفق القول بر زبان مي رانند كه همان روش و شيوه پخت غذا در گذشته مورد نظر آنهاست و غذا با همان ظرف هاي فراموش شده خوشمزه تر خواهد بود.
بهار مي رسد
بي اختيار خويش
تقدير و سرنوشت
گذر ايام
گردش ماه و مهر
بهانه اي است كه بهار بيايد
در كوله بارش اگر گذاشته باشد:
سرسبزي و طراوت و گل و نغمه
آب و جويبار و دامن كوه و چشمه
اگر همراه داشته باشد
شور و شوق رويش را شنيدن
رستن و شكفتن و بر دميدن
بهار مي آمد روزي
بارانش بر سر برگ تلالو خورشيد را نشانه ها بود
دامن سبز دشت هايش پر ز روشناي لاله ها بود
در كوچه سار عبورش هزار به نجواي ترانه ها بود
طراوت حضورش عطر افشان خنده شكوفه ها بود
بهار اگر مي آمد روزي
جز خنده هاي شاد بر در و بامش نبود
دل در انديشه هاي گذر ايامش نبود
شاد و سرخوش مي گذشت نسيم
جز باده ناب مستي در جامش نبود
. . . . .
.
.
و امروزبهار را بهانه اي نيست
باغ بي بهار را ترانه اي نيست
سبزه رفته در نهفتگي خويش
دشت را ز شقايق نشانه اي نيست
باران سر فروبرده در دامن ابرهاي سترون
قمري افسرده پر كشيده از شاخسار نارون
بيد تهي گشته از بازي زلفان خويش در آب
شكوفه فرومرده و باغ گشته خموش و محزون
بهار ميرسد
زگل و سبزه و خنده هاي باران نشانش نيست
بلبل را بر سر شاخه بي برگ وآشيانش نيست
دور شده از چشم زمين نقش هاي روشنايي
تيرگي چتر زده و سياهي ها را پايانش نيست
بگذار بهار را چندان كه بود در خاطر خويش به ارمغان داشته باشيم كه باز روزي به بهاري ديگر پيوندش دهيم.
سايه هاهمه دارند گم مي شوند
ديوارها مي ريزند و تم مي شوند
بلنداي مغرور خاك و خشت
در هم آميخته نازيبا و زشت
اينجا صحبت از دستهاي ويراني است
اينجا سخن از بي نام و نشاني است
در دستان باد خاك هزار آرزو مي رود
سرگردان است دل و به هر سو مي دود
نشسته يكي دو پير بر پاي ديوار شكسته
خورشيد هم در غمشان به ماتم نشسته
دلهايي به وسعت دريا اينجا همه غمگينند
اندوه و درد و تنهايي اينجا همه سنگينند
چهره ها را اندوهي غريب در چشم است
گوئيا زمانه را در دامان هم اين رسم است
نقش زيباي آبادي برفته در انديشه يادها
غبار از دامن خاك پر كشيده در عبور بادها
خاك و خشت خانه ها گشته خاك زمين
آفتاب بي حضور سايه ها گشته سنگين
گريه بي امان از دست مي گيرد اختيار
واي به حال روزگار واي به حال روزگار
اشك بدرقه مي كند پيران را در راه عبور
دل گريه مي كند درميان يادهاي ايام دور
هر ديواري كه فرو مي ريزد و هر سقفي كه آوار مي گردد ، نهيبي است كه مرگ بر پيكر آبادي مي زند و هر پيري كه غمگنانه پاي آواري در پيش گرماي خورشيد مي نشيند ..............
آتش يكي از عناصر اربعه است كه تقريبا همزاد آدمي است و آدمي از آن زمان كه به ياد دارد ، آِتش را شناخته و دانسته كه آتش مستخدم بسيار خوب و ارباب بسيار بدي است و نيز آنگاه كه براي گريز از سوز سرما در پهلوي آتش پناه مي گرفت ، مي دانست كه اگر آتش را فرصتي پيش آيد از سر كهنه پوستيني كه بر تن دارد نخواهد گذشت و اين موج شعله هاي رقصان كه خنده زنان بر بالاي هيمه ها پر مي كشند ، چه زود در دامن سوختني ها خواهند آويخت و چنان بي ترحم مي تازند كه سيلاب اشك هم مرهم يك هجومشان نخواهد بود و زيبايي ها را چه آسان و روان به نابودي مي كشند و شايد آدمي از همان اول به اين حقيقت رسيده باشد كه اين دشمن را به آساني مي توان در بند كردكه اگر اين وحشي را به كار خويش وا گذاريم ديگر هيچ بر جاي نخواهد ماند و آتش اگر بتازد آب هم خواهد گريخت. در عصر تمدن الكترونيك و دوره پيشرفت تجهيزات و تاسيسات ، باز هم آتش در كنار ما به انتظار ايستاده كه اقتضاي طبيعت خويش را در عمل آورده و در اين كار جا و مكان برايش تفاوت ندارد و جاندار و هيمه و كارخانه و خانه و دستگاه و سقف و بام و.. هيچ فرق نداشته و خشك و تر در پيش تيغ شعله ها بر خاكستر داغ خواهد نشست كه اتش ميسوزد. باز آموخته ايم كه آب را ز سرچشمه مي توان بست و ديگر اينكه چنان كنيم كه به دردي گرفتار نگرديم كه پي درمان بگرديم كه ميتوان با كمترين امكانات و هزينه راه را بر خسارت هاي بيشمار بست وبا بينش روشن از آنچه كه مي تواند روي دهد، راهي در جلوگيري از رخدادهاي ناخواسته يافته و علاج واقعه قبل از وقوع كنيم. اگر چنين باشد هرگز محتاج اين و آن نخواهيم بود كه از راه برسند و شعله هايي كه سرمايه هايمان را فرو ميبرند ، نابود سازند. مگر ما چه كمتر از ديگران بايد داشته باشيم و يا چه كمتر داريم كه مثلا آنها بيايند و جادو كنند . شايد ريشه را در جايي ديگر بايد جست آنجا كه به جاي آموختن اصول ما را در پيچ و خم فرعياتي سر مي دوانند كه گم كرده راه گرديم و در آن دم كه مي بايد در هشت و چار گرفتار شويم و اين نيست مگر كم لطفي دست اندركاراني كه به خاطر رابطه هم محفلي بودن و هم ولايتي گري و مسايل پشت پرده خاكستري ، ما را بر سر ميزي مي نشانند كه استادش از هيچستان ره توشه اي بر نگرفته و ما را در پايان راه به آغاز مي رساند كه اگر غير از اين بود با توجه به تجهيزات موجود ، ما هرگز در كاري چنين آسان دست به دامان ديگران نبوده و همان اوراد جادويي كه ديگران مي خوانند ، خواهيم خواند و آنگاه است كه آتش چه آسان مي گريزد. اي كاش آنانكه مي توانند همين امروز درد را درمان مي كردند تا به چشم خويش ببيند كه ما ياريگر ديگران خواهيم شد و اين ميسر نيست كه در گزينش هاي خويش استاداني كاردان را بر ما فراخوانند و به دور روابط و دوستي ها و همنشيني ها در اين كار حداقل خط كشيده و ما را با حقيقت هاي موجود در مدار قرار دهند. و در و ديوار ديگر درميان شعله هايي كه هرگز نبايد زاده شوند، نخواهند سوخت و دود چنان ديو تنوره كشان از آسمان كارخانه ميدوك بالا نخواهد رفت. اين حقيقتي بسيار تلخ است كه در قبول آن گريزي نيست.

