تبليغاتX
غروب خاطره ها
روستای عبدل آباد به واسطه سرسبزی و شادابی، روزگاری چون نگینی سبز بر حلقه بابک زمین میدرخشید...



 

ديروز

همه جا زندگي جاري بود

چار ديوار ي هاپر سرسبزي و شور

حياط خانه ها انباشته زشادي و نور

كوچه  باغها پر ز پهناي طراوت سايه ها

درختان انباشته از انبوه سبزي برگ ها

نشسته بودند كلاغي بر آشيان بلند بيد

سپيداري نظاره ميكرد به برگهاي سپيد

سجاده آب گسترده بود فرش پاك نماز

 دست خاك انباشته بود خوشه هاي ناز

خدا مهربانتر بود با مردمان اين ديار روزي

لباس آبادي بر تن روستا بود بر قرار روزي

.

.

.

امروز

نقشهاي زندگي كم رنگ است

ديوارها فتاده اند در پنجه ويراني روزگار

خانه ها در هم فروريخته اند گوش و كنار

آبي رفته از جوي و جوي را نيست نشان

سپيدار خشكيد و كلاغ نمانده و آن آشيان

محفل شاد سايه ساران رو نهاده به خاموشي

خاطر آبادي را همه در بر گرفته غبار فراموشي

برج و باروي بلند آبادي گشته آوار خشت و خاك

خاك مرده است و  باد ش مي برد در سينه افلاك

 كه ديده بيند از رنگ سبز ديگر اينجا نشاني نمانده

همه هستي پنهان گشته و ديگر اينجا نهاني نمانده

.

.

.

فردا

نام و نشان اين آبادي شاد ،  ناپيدا خواهد شد

خاك ويرانگي از هرگوشه اش هويدا خواهد شد

آن ايام خوش و آبادي فارغ از ننگ و نام خواهد شد

قصه نگين سبز، چه تلخ آفتاب بر سر بام خواهد شد

و.....

هنوز هم در كنج خاطر خويش و در روزنه اي روشن از ياد، روزگاران شادابي و طراوت ديار خويش را به تماشاي غروب هر آفتاب نظاره كرده و خاطره ها را با اشكي از سر درد بدرقه خواهيم كرد و .........

 


| +| نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 17:11 توسط فرزند عبدل آباد |