سفر به ميمند، بهانه اي است تا بتوان با تاريخ پيوند خورد وشايد هم در دل تاريخ نشست و با سنگ و صخره گپ زد و با گل و درخت و سبزه آميخت.
از دور كه به ميمند نزديك مي شود جلوه كوه هايش با آميزه اي از دورنماي درختان ، تو را به شوق مي خواند و دل را وعده تماشاي دياري بكر مي نوازد، دياري كه به واسطه طبيعت زيبايش ، طراوت و شادابي بي نظيري را در خود جاي داده و دامن دشت هايش گردشگاهي است تا بتوان روزي را با طبيعت زيست و در سايه سار درختانش ، فارغ از دغدغه هاي شهرنشيني ، نوازش زمين را احساس كرد و لطافت هوا را نوشيد و انديشه را با زلال پاك صداقت به هم آميخت و فارغ البال تا به دوردستهاي خيال پر كشيد و خستگي ها را بر دوش خاك نهاد .
ولي اين منظره زيبا و اين تابلو بي نظير ، كم كم بي رنگ مي شود و غباري از غم ويراني بر رخسارش نشسته و در فناي بي سروصداي بوته هاي دشت هايش و مرگ خاموش درختان ستبر بنه اش ، هر روز پيرتر از ديروز شده و صفاي خويش را با انبوه شاخه هاي خشكيده مي آرايد.
زهر تشنگي شايد كام عطش زده بيابان را به قرباني كردن درختان خريده باشد و هرگز نبايد چنين باشد كه اين خاك بسي تشنگي ها كشيده و بس سالها در عطش باران سوخته ، ولي هرگز نهالي را از خود جدا نكرده است.
خشكيدن درختان را بايد در بادهاي سموم كه از دودكش تكنولوژي هاي از رده خارج شده برمي خيزد، جستجو كرد و ره آورد اين صنعت فاقد حساب و كتاب را بايد بهايي سنگين پرداخت.
دشت و بياباني كه روزگاري رمه رمه دام و حشم را در دامان مهر خويش مي پرورانيد قتلگاه دد و دام گشته و از خاكش بوي مردار مي خيزد و آبش آلوده زهر گشته و بر و بوته اش را از تاراج آلودگي هيچ گريزي نبوده و درختان را آرام آرام خوا ب مرگ در بر مي گيرد و باورمان خواهد شد كه درختان ايستاده مي ميرند.
شهر و ديارمان را يادگار بابك دانسته و بيش از دوازده هزار سال تاريخ را دستكندهاي جاودانه ميمند به عرضه نهاده ايم و همگان را به تماشاي اين دژ كهن تاريخ فراخوانده و عرصه را در جهت پيشينه نمايي آماده داشته ايم و اين در حالي است كه هر گوشه و كنار از تل و تل بست هاي ميمند در گيرو دارحفر چاله هايي گشته كه ريشه هايي به قدمت تاريخ اين ديار را از خاك به در آورده شده و به سوي ناكجا آباد ره مي سپارند
هر آيينه كه به مجموعه به اصطلاح موزه سري بزني در شگفت خواهي آمدكه اينهمه
سال از تاريخ را به چه نشانهايي مي نمايند. سفتويي از تركه مر،خورجيني از پت بز، كوچه داني از پشم بره صيفي،كليدوني از چوغ سنجت، شوبند دري از آهن كيلويي، كمويي از روده گوسفند، داسي و منگالي با دسته اي از شاخ پازن، دساسي با دسته اي از چوب ارچن،و كل جو كويي سنگي و كپه اي از انارسنگهاي كرنو و . . .
همه اش همين هاست كه در پستوي انباري تمام خانه هايي كه با خشت و گل سرشته اند مي توان موزه به اصطلاح ميراث فرهنگي را يافت و چه بسا پر بارتر و غني تر هم خواهد بودو ما چه خوش باورانه به تماشاي موزه ، خويش را فريفته ايم.
مگر در اين همه دخمه و سردابه و استودان هايي كه به تاراج رفته و ميرود و اين قلاع و دژهايي كه حفر گرديده اندو ميگردند ، هيچ نشاني از گذشته به همراه نداشته و فقط محض رضاي خدا ، گوشه گوشه اين ديار را مي كاوند؟. . . هر از گاهي چنته ها انباشته از زير خاكي ها گشته و ميدان را بهر غارت به دگري وا ميگذارند.
لوح فلزي بي همتايي كه در يك حفاري شبانه از قلعه دژ در چنگ پاسبانان ميراث افتاد ره به كجا برد؟ چه نشاني از آن را در گوشه اي ثبت كردند؟
سرهامان را به واسطه صداقت و بي ريا بودن از راه به در برده اند و خبرمان نيست كه چها مي گذرد و روزي كه پرده فروخواهد افتاد ديگر جز انگشت حسرت به دندان و آه سرد بر لب و افسوس گران بر دل نخواهيم داشت و آن روزي است كه از دورهاي دور، خبر خواهد آمد كه در كنار اشيا گرانبهاي عهد عتيق نگاشته اند: محل كشف ايران ـ كرمان ـ شهربابك ـ ميمند و تلخ تر از اين نيشخند زهردار همه كساني استكه در پوستين شباني در آمده و به خويش مي بالند كه لقمه هاي چرب و نرم را بي هيچ رنج و زحمتي نواله مي كنند و از همه مهمتر كه تاراجشان را هيچ پرسشي در كار نخواهد آمد و شكايت را به متشاكي وعده خواهد بود.
شايسته است كه براي ديار خود و براي مردمان پاك و صداقت پيشه اش احساس خطر كنيم كه فردا مي آيد و هرگز نخواهيم توانستن كه جبران مافات كرده و خسارت را به مقياس درآوريم.
پاسباني از حرمت قدمت اين ديار شايسته كساني است كه در انديشه والايشان ازخرده و خدعه و حيله و شيله و. . . هيچ نشاني نبوده و تاريخ اين ديار را هرگز در آميزه رضاي خويش نخواهند آميخت. به اميد چنين روزي


