تشنگي تنگ فشرده بود كام تشنه سينه سياه را
دست كم مهر آسمان خشكيده بود آب هر چاه را
سينه سياه قصه ما را تاب اين همه تشنگي نبود
پر كشيد از زمين تفتيده و سوي آب كج كرد راه را
چاله اي آب در روشنايي سپيده دم از دور پيدا شد
چشم پرنده تشنه چه زود به روشنايي آب آشنا شد
دو يار هم پرواز، بال زنان به نزديكي آب پر كشيدند
چاله آبخنده زد، دو ميهمان عزيز خويش را پذيرا شد
پرنده ها پا به پا ، دزديده به هر سوي داشتند نگاهي
هر قدم از راه خويش را ،به هر بوته مي گرفتند پناهي
تا لب آب راهي دگر نمانده بود، كام تشنه آماده بود
صداي تيري فضا را شكافت و دو پرنده را نماند آهي
بوي تند باروت خاطر آرام دشت صبح را بر آشفت
مشتي پر رنگارنگ، در خون پر پر زد و زود خفت
يك جفت سينه سياه كه تنها مانده بودند به جا
گلوي نازكشان را تيغ تيز صياد ،تشنه شكفت
دشت ما ديگر از سينه سياه هيچ نشاني ندارد
در پهنه اين باديه دگرهيچ مرغي آشياني ندارد
صياد دشت سنگدل و محيط بان ز كار خويش غافل
ز كار اين دو، اين دشت دگر سايه آسماني ندارد
دسته دسته پرندگان اين ديار سوي كجا پر كشيدند؟
مرغكان زيباي اين دشت، مگر آشيان به كجا گزيدند؟
مهاجرتي در كار نبود، پرنده ها آشناي اين خاك بودند
سينه پرنده ها را به آتش سرب داغ سوختند ، دريدند
اين مشت پر رنگين درخون را ز لب آب، باد خواهد برد
صداي پر زدن و نغمه پرندگان را دشت از ياد خواهد برد
چون چنين بگذرد ايام به فردا ، سپيده دمان بر لب آب
سكوت مهربان و صبح آرام را ،باز تير به فرياد خواهد برد
پايان تلخ سينه سياه هرگزترانه و فسانه نيست، باور كنيد
در بيكران دشت هامان نشان يكي آشيانه نيست، باور كنيد
هزاران گونه پرنده گونه به گون،زيبايي باديه هاي اين بادي بود
از شكوه پرواز و نغمه آوازشان هيچ نشانه نيست ، باور كنيد
رد پاها بر شنزار
اشكها از گونه، تا سبكبار شدن
غروب ها چه ماندگار
بدرقه خورشيد شده يادگار
دير آِوردي مرا سوي اين ياد
زود نخواهم از دستش داد
اي خيال
من هنوز در آن بيكرانه بكر
پي رد پايي را بر شن مي جويم
وهنوز هم
در وسيع ترين خانه روشن خاطرم
يادي از يك وداع آفتاب
نمادي از يك پسين ناب
چه جاودانه
چه ماندگار مانده به جاي
همان جا، همان دم
كه پرتوهاي زرنگار نور در هاله هاي سرخ گون افق
به ميهماني گونه ـ اشكها را ـ باران مي باريد
همان جا ، همان دم
كه رد پاهابر تن شن
تا بدرقه هاي گرم چه جاودانه نقش ها يي مي آفريد
من هنوز دلبسته آن وداع
ره مي سپارم بر بال خيال
سوي ديار خاطره ها
دل هواي گريه دارد
ديده مي خواهد كه ببارد
چه زيبا بود
خورشيد بر تن شنزار مي رفت
و آفتاب تا عمق غروب افق بدرقه مي شد
بازم به كجا مي بري
بازم سوي كجا مي كشي
ديگر مبر مرا
ديگر مكش مرا
اي خيال
كه اين خاطره ها به آتشم خواهند كشيد
وافسوس و دو صد حيف
كه در ميان اين شب جايي براي پرواز يك آه نيست
در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشهاى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر میدارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکههاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آنها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند.
يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانهاش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدنها و عرق ريختنهاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آنها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسهاى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکههاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکهها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستايى چيزى را میدانست که بسيارى از ما نمیدانيم!
قصه سنگ و راه هميشه برجاست و بوته آزمايش برقرار
چند بار سنگي را ازمسير راهي كنار گذاشته ايم؟
چندبار از كنار يك مشكل و مانع بي توجه رد شده ايم؟
چند بار ، بار سنگين رهگذري خسته را دستي رسانده ايم؟
چند بار همه چيز را فقط براي خود نخواسته ايم؟
چند بار قدمي را بدون چشمداشت و منفعت برداشته ايم؟
چند بار شاخه اي را براي چيدن دانه هايش نشكسته ايم؟
چند بار. . . .
چند بار. . . .
هميشه سنگي بر سر راه خواهد آمد و همواره دستان نيازي، چشم در پي التفات خواهند داشت
و كم نيستند فتادگاني كه به چوب تكيه گاهي خواهند توانست كاروان را همرهي كنند.
و اگر قرار بود قصه سنگ راه را ما تمام كنيم، چه مي كرديم؟

