به پاس تمام معلمان گرانقدري كه ساليان سال با آموختنم را بي ادعا بر دوش كشيدند. هر چند هرگز نتوان منزلت بلند بالاي معلمي را در سطر نگاشت.
در بلنداي قامت مقام والايت، چه خوب فرمود مولاي آفتاب و آبكه بنده آنم كه مرا حرفي آموخت.
كه نور دانش ازپيمانه دستان توانمند تو بر جام وجود جاري مي گردد و ايوان بلند فكر را پله اي مي زني تا به خورشيد و ماه.جرعه هاي ناب معرفت را از ميان دل سخت سنگي زمين اندر چشمه هاي معرفت ارزاني مي داري.
ابري كه مي باري و نسيمي كه مي نوازي و شمعي كه آب مي شوي و دل را نوراني مي كني كه ادامه حركت رسولان خدا يي و تو وامدار پيامبران نوري
سخن از سعي تو مگر با لهجه تسبيح توان گفت كه تو را با كلام تقديس صدا بايد كرد
آيين سجده و راه ركوع و زبان تكبير و رويش ايمان پاك و شوق نيوشيدن سراسيمه همه مديون محضر فراگير تو ست
اگر آروزي پريدن و بالا رفتن كبوتر گونه را در سينه بر دوش مي بريم و اگر تجربه ها را كمال و شعور مي خواهيم همه و همه از لطف نفس هاي گرم توست.
خدا نام تو را از نام خويش آفريد و از رسالت برگزيدگان خويش بر دوش شانه هاي تو نهاد و چراغ روشن علم را در دستان تو قرار داد و تو را پيشقراول جاده هاي هستي خواند و تو ناگزيري از اين خطير بي پايان، كه فرمانبر يزدانيدر فراروي آدميان گمگشته.
كودك دبستاني دل هنوز هم به رويت لب به خنده باز مي كند و سلام مي زند
درس شروع مي شود
تو كه از تبار دريايي بي تاب ميجوشي و مي خروشي و با توست كه باغ معرفت را دري گشوده مي شود و چه زيباست آن لحظه كه تربيت را زمزمه ميكني و زلال جانفزاي ادب را و شهد گواراي عرفان را در كام جان جاري مي كني و آن شمعي كه با سوختن خويش تاريكي جهل را گريزان كرده و اعتلاي فرهنگ و انديشه ميهن فردا را تو به رنج امروز خويش بنا مي نهي.
بر دل و جان جاودانه اي كه بر جان نقش دانش و بينش نهاده اي و دفتر سفيد دل را سر مشق تربيت نگاشته اي كه در صفحه اول درس تو نام خدا و ياد خدا تابنده است.
" به نام آنکه اگر حکم کند همه محکومیم "
داستان درباره یك كوهنورد است كه فقط می خواست از بلندترین كوه ها بالا بروداو پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز كرد ولی از آنجا كه افتخار این كار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از كوه بالا برود.
او سفرش را زمانی آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاریكی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنكه چادر بزندو شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه دادتا این كه هوا كاملاٌ تاریك شد.
به جز تاریكی هیچ چیز دیده نمیشدسیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیندحتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همانطور كه داشت بالا میرفت،
در حالی كه چیزی به فتح قله نمانده بود،ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی اش را به یاد میآورد.داشت فكر میكرد چقدر به مرگ نزدیك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود.در آن لحظات سنگین سكوت، چاره ای نداشت جز اینكه فریاد بزند:
“خدایا كمكم كن”.
ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟
- نجاتم بده.
- واقعاٌ فكر میكنی میتوانم نجاتت دهم.
- البته تو تنها كسی هستی كه میتوانی مرا نجات دهی.
- پس آن طناب دور كمرت را ببر
برای یك لحظه سكوت عمیقی همه جا را فرا گرفت
گروه نجات آمدند
و جسد منجمد شده یك كوهنورد را پیدا كردند
كه طنابی به دور كمرش حلقه شده بود
در حالیكه تنها یك متر با زمین فاصله داشت!!
و شما؟
شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده اید؟
آیا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشید؟
هیچگاه به پیامهایی كه از جانب خدا برایتان فرستاده میشود شك نكنید.
هیچگاه نگویید كه خداوند فراموشتان كرده یا رهایتان كرده است.
هیچگاه تصور نكنید كه او از شما مراقبت نمیكند
و به یاد داشته باشید خدا همواره مراقب شماست

در روزگاري نه چندان دور ، همان زماني كه انصاف از انسان نگشته بود ، آن زماني كه غرش تير بر رمه هاي آهوان نبسته بود راه عبور ، دشتهايمان ميدانگه جنبش و حركت، خيزش و زايش رمه هاي آهوان بود. اينجا و آنجا ، ريگ سفيد و ريگ سياه، دشت صاف حاشيه كم نمك، تل و تپه ها و دامنه كوه هاي ديمه و ميرسلطان و دزدان و بازرگان و پيرقوچان و مساهيم و خورين و.... هركجا كه بوته اي مي روييد و آبشخوري در محدوده آن قلمرو يافت مي شد . رد پاي آهوان را بسيار ديده مي شد و آثار وجود اين مخلوقات زيبا در همه جا به چشم مي آمد.
سايه هاي قيچ زارها و اسكمبيلي و طاقستانها و شيله هاي جعفنه اي و گزدرها و شوره زارهاي اشلون و سمسيل و جازي ها. . . پيوال آهوان مي شد و هر رمه اي شبي را و يا گرماي روزي را در گوشه اي سپري مي كرد و در گذر از دشت ها ، گاه گاهي رمه و دسته اي از غزالان گريزپاي در ديده مي آمد كه از جاي جسته و با رعايت فاصله خويش با آدمي و با نيم نگاهي كه بر پشت سر داشتند ، مي رفتند و جلوه اي بس با شكوه از عظمت طبيعت را به نمايش مي گذاشتند. و چه زيبا بود حركت سفيد آهو از ميان سبز بوته ها و چه ماندگار مي گشت تماشاي موج كوچكي در ميان درياي دشت و . . .
دشتهاي ما لايق آهوست و ما باز دشت هايمان را با آهو مي خواهيم و اين حق مسلم دشت است كه باز آغوش بر عبور آهوان گشوده و طبيعت بكر دشت جريان زندگي خويش را در حضور آهوان جشن گرفته و آيندگان را مژده ديدار آهو ارمغان دهد.
جـِبیر یکی از دو گونه آهو است که در ایران زندگی میکند.
جبیر از زیرراستهٔ بزهای کوهی (Antilopinae)، و جنس غزال (Gazella) است.
از آهوی گواتردار ایرانی کوچکتر است و در قسمتهای بیشتر خشک کویر زیست میکند. بلندی آن کمتر از ۷۵ سانتیمتر است. آهوهای نر و ماده شاخ دارند. رنگ جبیر معمولاً از آهوی گواتردار ایرانی روشنتر است
| ||||||||||||||||
|
Gazella dorcas |
آهوی گواتردار ایرانی یکی از دو گونه آهو است که در ایران زندگی میکند.
از جبیر بزرگتر است و در قسمتهای کمتر خشک کویر زیست میکند. بلندی آن به بیش از ۷۰ سانتیمتر میرسد. مادهها معمولاً شاخ ندارند. پیشانی آهوهای نر موهای سفید دارد.
فراخوان گردهمایی وبلاگ نویسان شهربابک
در راستای گسترش فرهنگ فناوری اطلاعات و ارتباطات در شهرستان شهربابک، در نظر داریم نخستین گردهمایی دست اندرکاران وبلاگ و وبسایت شهربابک را برگزار نماییم.
لذا از شما همشهری گرامی که در این زمینه آشنایی و تمایل دارید، دعوت به عمل می آید تا با شرکت در این گردهمایی، گامی در راه آبادانی شهرمان برداریم.
اهداف گردهمایی:
1- ایجاد هماهنگی و ساماندهی علاقه مندان برای بهینه سازی سایت بزرگ شهربابک،
2- ارایه راهکارهایی برای بهبود فرهنگ وبلاگ نویسی شهربابک،
3- شناخت استعداد های فناوری اطلاعات و ارتباطات شهربابک و آشنایی با یکدیگر،
4- بسترسازی برای تحقق شهر الکترونیک و رفع موانع فناوری اطلاعات و ارتباطات شهربابک.
برای هماهنگی، تا تاریخ 16/5/87
با شماره 09133925176 تماس حاصل فرمایید.
زمان برگزاری: شنبه 19/5/87
مکان برگزاری: اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهربابک
همچنین می توانید به نشریه بابک زمین،
شماره 223، 8/5/87، صفحه4، مراجعه کنید:
گل چيدن روزگار باز اشك را بر ديدگان غمبارمان كشيد
رفته بودم كه ناگهان در پيچ يك كوچه
چشم در چشمان مهربانش وا كنم
رفته بودم تا به لبخندش
يك دنيا مهر و محبت را ....
در ميان ازدحام جمعيت بهت زده و ماتم نشان
در آن كوچه پر گشته بود
همه فرياد هاي هاي،
ناله هاي غمناكي از دل هاي . . .
رنج و اندوه در كوچه جاري بود
چيست اين همه شيون؟
مگر چه آمده بر سر اين گذر؟
فريادي پر ز اشك هاي ديده ،
ناله اي همراه با هق هق گريه
. . . چراغ خانه اي خاموش
خاموش شد از تند باد حادثه
شمعي فسرد در گيرودار بلا
كاخ اميد آوار غم شد
رهگذر آن كوچه در تنگ غروب
همسفر قصه هاي تلخ غريب گشت
هر قطره كه از ديده مي چكيد
موجي بود كه از درياي خاطرات بر مي آمد
سينه خاك مدفن آرزوها گشته بود
دست مرگ به تاراج باغ
گل چيدن را باز . . .
تا به يغما ببرد بستان را
صاحب دردي ، به ناله مردم آشنايي
درد بي دردي را در وداع خويش بنهاد
كس نپرسيد :كجا رفت و كه بود؟
افسانه مردم شد و گذشت
و كودكانش چه تلخ در حسرت ديدارش گريستند
طفل خردسالي در اين غم بماند
كه چشم در چشم پدر وا كند
چشم همسري به راه خيره كه مرد مهربانش مي آيد
كه هر غروب از ميان غبار كوچه لبخند مهربانش بر لب و
ديده پر از برق اشتياقش به نوازش كودكان خويش بي تاب بود
كه در نگاه هزار هزار آيينه اشك
سوقات انسان به درگاه خدا بدرقه گشت و . . .
فقدان عزيز از دست رفته، شادروان خسرو ارجمندي فرزند حاج عبدالعلي بر خانواده محترم آن مرحوم و تمامي خانواده هاي داغدار و دوستان و آشنايان و همكاران و .... تسليت باد.


