
به بهانه روز پدر
كنج خانه ما هنوز از بوي آشناي پدر آكنده است
ديدگان مهربانش ، هنوز هم بر ما نظر افكنده است
.
.
.سكوتي سرد و سياه
اندوهي گران ، پر ز آه
اشكها مي چكند در امتداد نگاه
نگاه خيره مانده بر خط راه
دل مي گريد بر تنهايي خويش
اينجا هزار دل مانده بي پناه
دگر تنهاي تنها شده ايم
تنهاتر از تنهايي، تنهاي تنها
با غم اينجا چه ناباورانه
باغم چه غريبانه، آشنا شده ايم
ابرهاي تيره ره بسته اند بر خيال ما
پريشانتر از باغ خزاني است احوال ما
پدر رفت و به رفتنش
بناي گريه شد آغاز
هزاران خاطره
هزاران ياد
ياد هزار خاطره
خاطر هزاران ياد
اينك آرميده در پس سنگي سرد
خانه ماواي اندوه، خانه سراي درد
روز پدر را بيا تا ناله كنيم
كه از پناه سنگ
چشمان مهربانش نگران ماست هنوز
قلب پاكش بي قرار ماست هنوز
خورشيد هم
غم گران ما را در خون نشسته است
روز پدر طي شده و آه سردمان بر جاست هنوز
باز هم روز پدر طي شد
ما مانديم بهت زده بر كنار سنگي سپيد . .
باز هم از ميان مردمان خوب آبادي ،مادری عزيزو حاجیه خانمی بزرگوار دعوت حق را لبيك گفت و به سوي ديار باقي شتافت و همگان را در حسرتی و اندوهی به سرای ماتم کشانید .
در خبر آمد که حاجیه خانم سلمی محمودی همسر محترمه بزرگ خاندان مرادي جناب آقاي حاج عبدالعلي مرادي پیمانه عمر پرکرده و جام اجل نوشیدند و و ما هنوز در باورمان نمي گنجد كه پیران مهربان یکایک آبادی را نهاده و ما را در حسرت دیدارشان باقی نهاده و اشک فراقشان میهمان دیدگان ماتم زده می گردانند و چه سخت است که پيران صمیمی و آن و چهره های مهربان دگر در كوچه باغهاي آبادي حضور ندارندو در سايه سار بهاران جايشان خالي خواهد بود.
درگذشت اين مادر بزرگ نمونه بارز سعي و تلاش و آنكه جز گذشت در مرام پاك خويش ننهاده بود، بر تمامي آشنايان و دوستان و دوستداران و همگان تسليت باد.
روحش شاد و همواره يادش بر تارك غروب خاطره ها گرامي باد.
خشت و کلوخ ،هردم، از دیوار می ریزند
وحشت زده، کبوتران هم ز ویرانه می گریزند
خاکها ، نا امیدانه بر دامن دیوارها می آویزند
صدایی گر می پیچد، صدای فروریختن آوار است
به هر گوشه ای دست ویرانگر زمان در کار است
يك دم خاطر را بتواني تابنده كرد
اينجا راهي است تا گذشته هاي اين ديار
شايدبتوان ره سپرد تا آن روزگاران از اين رهگذار
تا زنده گردد خاطره اي اندر ديار خاطره ها
تا سر بركشيم دمي در گذشته يادها
... كه ياد عزيزان را دل تماشا كند در آيينه اشك
كه بي ادعا در ياد عزيزان چه بي پروا مي چكد
گفتم شايد بدين بهانه ياد بزرگان را قدر دانسته
بدين بهانه شايد گذشتگان را ارج نهاده باشيم
كه هرگز نتوان فراموش كرد
و هرگز نبايد فراموش كرد
بزرگان بگذشته را
يادشان بخير
من كيستم؟
من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.
من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.
من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.
من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.
من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.
من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.
من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.
من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.
من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.
من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.
من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند « »؛ محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.
من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند. من کيستم؟،،

