
وداع با گور خر
دشت هاي ديار ما از؛ ريگ سفيد؛ و؛ ريگ سياه؛ و؛ مخرگه؛ گرفته تا؛ چاه خوش؛ و ؛دزدان و بازرگان؛ و دشت هاي دامنه كوه هاي چاه گز و چاه معدن و مير سلطان و ؛كرسفيد؛ و دشت هاي خبر و هرات و رباط . . . . همانند تمامي دشت هاي مناطق كويري ايران در روزگاري نه چندان دور، در زير سم گور خر ايراني مي لرزيد و هنوز هم هستند مرداني كه از هجوم گروه گروه از اين حيوانات بر سر آبشخورها و جاويه ها سخن مي گويند و نيك در ياد دارند كه چه تماشايي بود وقتي كه اجتماع گورخرها در سينه دشت مي چريدند و جفتك مي انداختند و در ميان خاك هاي نرم غلت مي زدند و گرد و غبار ي در غروب هاي اين ديار به راه مي انداختندو صدايشان حضور شان را بگوش مي رسانيد.
گور خر حيواني بوده است كه رنگ آميزي آن كاملا منطبق با محيط پيرامونش بوده ورنگ پشتش زرد متمايل به نارنجي و زير بدن و پهلو ها و كفل ها سفيد مايل به زرد است و اين رنگ آميزي موجب مي گرديده كه از ديد جانوران درنده تا حد زيادي پنهان بماند.
گور خر را مي توان قهرمان دوي استقامت در ميان تمامي جانوران صحرا دانست، با سرعت 50 كيلومتر در ساعت مي تواند مسافت هاي طولاني را بدود. كه تعقيب با موتور و اتومبيل و استفاده از تفنگ هاي تلسكوپي و خشكسالي ها و خشكيدن آبشخورها و گرگ هاو دل هاي بي رحم ، ره را بدانجا رسانده كه ديگر هيچ نشاني از اين حيوان زيباي 250 كيلوگرمي به طول 20/2 وارتفاع 140 سانتيمتر باقي نيست.
گورخر جانوري بسيار كم توقع بوده است و با گياهان و علف هاودرختچه هاي نه چندان زياد دشت هاي اين ديار شكم خو د را سير مي كرده و با آب هاي تلخ و شور خود را سيراب مي نموده است.
بيايد تا حلقه انگشتري دشت هايمان را باز به نگين حضور گور خر آراسته كنيم و تماشاي جلوه هاي بي بديل حيات وحش اين ديار را براي براي فرزندانمان به يادگار داشته باشيم .
اهل گوشه ای از این دیار و خاکم
زاده همین خاک و سرزمین پاکم
همان جایی که شور و عشق و صداقت همپای درستی و راستی و صداقت، از در و دیوارش می بارد.
با بر و بته های هر کوه و تل و بادیه اش ، آشنایم
از نام و نشان هر گلواژه دیارم پر شده صدایم
گویش پاک و بی آلایش نان کرنو را بسیار شنفته ام
جوشش با آرامش شکمبه قورمه را هزار بار شنفته ام
نام و هر نتاج گله را به نشان هردم از نو نهاده ام
ساز دلنواز هی هی چوپانان را به تکرار نواخته ام
معنا و ریشه هر مثل و کنایه را ظریف یافته ام
از پی تکرار گویی که گلیم و مخشیف بافته ام
دیارم را دوست دارم و هر کجا نام دیارم در چشم انداز قرار می گیرد ، بی اختیار ته دلم غنچ می رود و هر گاه نامش را می شنوم ، بر خویش می بالم که زاده همان دیارم.(فرزند عبدل آباد)
وقتی که آشنايي از راه وب جهان گستر پاي بر ديارم مي نهد، از شما چه پنهان كه بر ادامه فعاليت ((غروب خاطره ها)) اميدوارتر شده و مقدم تمامي دوستان را گرامي داشته و هم دهاتي هاي عزيز و ارجمند را تبریک گفته و احساس پاک و خلوص مهر پرور شما را به دیده دل مي نشانم.
براي آنان كه در فقدان اين معلم گرانقدر ، ابر آهشان بلند است
. . . . . . .
يك دنيا زندگاني آنجاست
يك دنيا عشق هنوز همان جاست
در سايه سار بيد
دور از تيغ تيز آفتاب
نشسته بر خاك هاي صداقت
نشسته بر كنار زلال جوي رفاقت
***
هنوز هم خاطر گرم سخنش را در انديشه ايم
قامتش تكيده ، مويش سپيد
چهره اش ، انباشته از رد پاي گذر ايام
صدايش دلنشين و كلامش شيرين
هنوز هم جاي پايش بر ريگزار آبادي ، همان جاست
نشسته، در ميان محفل
باز به گرماگرم محفل رونق دگر باره مي بخشد
ساده و بي تكلف ، بي ريا و پاك
معلمي توانا و دلسوزي بيگانه با بديها
حوضو نشيني ديگر نداي حق را لبيك گفت
معلمي گرانقدر و آشنايي مهربان چشم از جهان فروبست
فقدان بزرگ مرد خيل عاشقان تعليم و تعلم ، مرحوم عزيزالله مرادي بر تمامي بازماندگان و اشنايان و شاگردان آن بزرگوار تسليت باد
خانه تاريک ، خانه خاموش
شمع در گير و دار خاموشی، كوچه فسرده
باد می کوبد بر در ديوار شهر
شيشه هاي بغض همگان شکسته است
پيش چشمها باران اشك، سرد و نمور
خانه ها در دست شيون و فرياد در دست اهريمن اندوه
خانه اي به بازی سرنوشت سياه شد
صدايی بر نخيزد از درون مگر آه ، مگر آه
سرا خانه دل خاموش نه ،غوغا فتاده در اين غمكده
خانه سوت و کور
لشکر غم است و سپاه اندوه
سياهی هم بغضی گرفته انبوه
در ميان خانه ازغم می لرزند همه
در ميان خانه اشكها باغم می لغزند
برق نگاهی مانده در عکس روی طاقچه
گرفته غبار ، دامن آيينه تا دامان باغچه
ديگر هيچ ،ديگر هيچ
هر کجا اين غم منزل کند
ويرانه شود خانه و اندوه به دل کند
......و ما ميزبان اين غم جانگدازيم و اين مهمان ناخوانده ما را سخت كشيده به دامان ماتم
بازماندگان را از حضرت حق صبر و تحمل خواستارم . 


