شاید قطره اشکی بر دیده ای بدود
به پاس آن روزگاران خوب
رواست که زنده نگهداریم ایام گذشته را
مطالب و عکسها و نظرات و ایده های شما را چشم انتظارم



غروبهای روستایم، چه نیک به یادگار مانده است مرا
ز خفتن خورشید، خاطرات بیشمار مانده است مرا
در غم غروبهای دلنشین، دلی بیمار مانده است مرا
به یاد روزهای دیرین، اندیشه ای افگار مانده است مرا
چه خوب بود، در ریگهای "چاه ریگی" نشستن
در میان سرخی افق ، عقده های دل شکستن
بند اشک ها را ز نی نی دیده اشتیاق گسستن
میان دل و دیده ، پلی هایی از صداقت اشک بستن
همه افسوس مانده به جای، در پس یک دنیا آه
نه درختی مانده به پای، نه آبی می گذرد از راه
آن ماوای شیدایی، نه ز ریگ نشان دارد نه ز چاه
آسمان هم زین غمهای گران، کبود شده و سیاه
میان دیوار باغ ها، جز خار و خاشاک نیست
باغی نمانده و نشانی ز درختان تاک نیست
ز کپرها ، جز خاکستری تیره بر خاک نیست
دیگر نشانی ز چاه و ان آب زلال ژاک نیست
درختان کهن، همگی در عطش فقدان قنات سوختند
دیوارها استقامت بلند خویش را به تند بادها فروختند
آبادی و زندگی را شعله های تشنگی یکجا سوختند
نیزه داغ خورشید را بر تن لخت زمین روستا دوختند
دگر جز ابر آه نمی خیزد در گذر از آبادی ما
هیچ نشانی نمانده ، از روزهای شادی ما
غمی جانگداز ، اینجا خانه کرده در سینه ما
در میان خون نشسته دل بی شیله و پیله ما
هنوز داغ است، داغ یاد خاطرات روستا
ز آه تشنگی، زنگار گرفته آیینه روستا
خزان سرد و غم گرفته، آبادی شده محزون
بار غم ما را ، این خزان کرده دو صد افزون
خورشید اینجا ، گوئیا نشسته میان خون
دیوانه شود دل ، سر بدود سوی وادی جنون
عبدل آباد در یورش زمانه بی رحم ، از پا فتاده
در خت کهن بیدش، ز عطش در همان جا فتاده
روح بلند سر سبزی از تن آبادی ما ، جدا فتاده
ندانم که چرا روستا چنین از چشم زمانه فتاده؟
آن پیران صمیمی آبادی ما ، آن عزیزان جانانه رفتند
آن خنده های گرم، محفل های خوب شبانه رفتند
آن جویبار زلال و روان، آن درختان پر از جوانه رفتند
آن جمع کبوتران آزاد،آن بازی های شادمانه رفتند
قنات قلعه خشکید، بر جایش بادروفه ها شاد می دوند
قنات قلعه رفت، ماهی ها خشک شده و در باد می روند
در مسیر روشن آن آب، گرد و غبار ها در چشم یاد میروند
بر جای درختان سبز و شاداب، آدورها روییده و آزاد می روند
قنات قلعه خشکیده و آن صدای دلنواز آب پرکشیده
کشتی قلعه شکسته و روح زندگی از برش پر کشیده
بر در دیوارها ، همه جا، دست مرگ از خود اثر کشیده
این ویرانی ها ، چشم را عجب میان خون جگر کشیده
از طاقهای نیمه فروریخته، همه در گریزنداز طاقهای نیمه فروریخته، همه در گریزند
خشت و کلوخ ،هردم، از دیوار می ریزند
وحشت زده، کبوتران هم ز ویرانه می گریزند
خاکها ، نا امیدانه بر دامن دیوارها می آویزند
صدایی گر می پیچد، صدای فروریختن آوار است صدایی گر می پیچد، صدای فروریختن آوار است
به هر گوشه ای دست ویرانگر زمان در کار است
خشت و کلوخ روی هم،همه جا پر از غبار است
قلعه فرو ریخته در خویش، جولانگه مور و مار است
تادمی دیگر، زین قلعه هیچ نشانه ای نخواهد ماند
در برش برای کفتری هم، آشیانه ای نخواهد ماند
ز آن قلعه استوار ، دگر جز ویرانه ای نخواهد ماند
تا صبح دگر، هم برای قلعه دیوانه ای نخواهد ماند
ای کاش می شد که این یادگاران کهن را پاس داشت


