برسر جوی آب، سنگهای بسیاری کار گذاشته بودند
در امتدا آب، سنگهای صیقلی بسیار گذاشته بودند
تا بشویند، سنگها را در سایه اشجار گذاشته بودند
بهر این کار، سنگها را هر گوشه و کنار گذاشته بودند
در میان آب ، ماهی های بسیاری دیده می شد
صدای جاری آب ، تا آن دورها شنیده می شد
هر تشنه ،بی اختیار سوی آب کشیده می شد
مسیر آن آب، در زیر قلعه آبادی خمیده می شد
هر خانه، مشکدانی داشت از چمزو و ترقو
مشکهای اسپاری، دیده می شدند هرسو
روی مشکها ، گلیم و خوره ومخشیف و پتو
از زیر مشکها ، می آمد ، صدای مشکچینو
آب خوردن، همیشه پیدا می شد در مشکو یا سبو
جان تازه می شد تا جرعه های آب می رسید به گلو
آب مشکو همیشه داشت مزه خوش ریشه مغز تلخو
برای رفع تشنگی ، سر را می گذاشتند درآب آن جو
با چارتا پاده و مقداری بشرگ، درست می شد کوتیکو
در کنار دیدون دوغ جوشونی ، همیشه بود هیزم و چلیکو
در کنار کرنو ها هم جمع می کردند ، آدور و جاز و کولیکو
از سیخهای سیخور ، درست می کردند برای چرخو ، دیکو
بر دهانه هر کرنو، تاوه ای کهنه می شد استوار
همان کرنویی که ساخته بودندش در پای دیوار
خاکستر کرنو ،بر دهانه دمه اش می شد تلنبار
که آن کرنو، سالهای سال، نان پخته بود بسیار
اسبها ، هم آخوره هایی داشتند در سینه دیوار
چوبهایی برای بستن می گذاشتند در کمینه دیوار
نشان دستهایی، هم دیده می شد در سینه دیوار
همان دستانی کهروی هم گذاشته بودند چینه دیوار
کم کم آن مردان بزرگ، پیمانه عمرشان پر شد
روزهای خوب آن قلعه، نایاب چون گهر و در شد
در گذر زمان، هم آن خانه و صفه، هم آخور شد
هم اسب و گوسفند رفت و هم و گاو واشتر شد
دیگر صدایی از جیغ جیغ چرخو، نمی آید به گوش
در ویرانه های قلعه، نقش دستاس گشته فراموش
دیگر نمانده دیدونی، که سطل دوغ را بیاورد جوش
بر چار دیواری خانه ها، نمانده سقفی و سرپوش
مردمان ، یکایک از سر دق گهرت، روانه تل شدند
رفتند چو آفتاب از سردیوار و ضرب المثل شدند
بانیان خوب قلعه،جمله خاک را در بغل شدند
در دیوان آبادی ما، آنهاماندگار چون غزل شدند
درختان تناوری، که بودند سایه گستران خاک
بخشکیدند همه، بشستند دست از جان پاک
شکستند شاخه های تر، بسوختند درختان تاک
همه تیره شدند، سینه هاشان همه چاک چاک
دیوارها،نصفه و نیمه فروریخته، آوارها افزون شده
زین غم گران ، آسمان غبار آلوده و تیره گون شده
پرچین و کنگره ها، همه پای دیوارها واژگون شده
خاک و دولخت خانه ها، همه در چشم گردون شده
ادامه دارد
داخل اتاقهای قلعه، همه جا،طاقچه های بسیاری دیده می شد
امتداد طاقچه ها، تا زیر سقف گنبدی خانه ها کشیده می شد
صدای گر گر آتش ، از میان بخاری های هیزمی شنیده می شد
پای هر بخاری، گودویی برای جمع کردن خاکستر سنجیده می شد
انباری های ساخته شده در سراخانه ها، بس زیبا بود
گندم و کشمش ،جو و خرما و پنبه دانه همیشه آنجا بود
آخوره هایی از گچ کوره ای در گوشه های هر انبار پیدا بود
در گوشه ی دیگر انبار، سفتوی پیاز بر سر خم هویدا بود
در ب هر انبار و طویله را می بستند با کلیدونی از چوب
شال و خوره و کودی ها، روی هم چیده می شدند خوب
جوال و ریسمان ، بر روی میخ طویله می شدند میخکوب
چادر شب و توبره و جاوند هم جایشان بسی بود مطلوب
کوچه دانی، بر دیوار اتاق غذا پزی همواره آویزان بود
کیسه تلخونی و کشک و قرص طرفی هم نمایان بود
در گوشه ای ،جای تغار و کفگیر و بادیه و کماجدان بود
جای بهره قورمه کنی و کوچه های چوبی ،کوچه دان بود
فرش خانه ها،قالی و گلیم بود و جاجیم و مخشیف
در گذشت ایام فرشها همه شده بودند نرم و لطیف
بر فرشهای نخ نما، می گذشت روزگار مردم شریف
مردمانی پاک، که همه بودند، شوخ و بذله گو و ظریف
بر بلندای دیوار های قلعه، کنگره هایی دیده می شد
از درون سراخانه ها، صداهای آشنا شنیده می شد
از دودکش خانه ها، تنوره ی دود تا آسمان کشیده می شد
در کنج انبارهاهم، همه چیز در کنار هم چیده می شد
از میان قلعه، می گذشت جوی آبی، شیرین و زلال
آبش فراوان بودوهم خنک ، خیلی گوارا و بی مثال
لطافت آن آب پاک ، زجان می زدود هر اندوه و ملال
چو پهنه دریا بود ، آبش هرگز نمی شد آلوده و گلال
ادامه دارد
همان مردی که بخشندگیش همه جا را فرا گرفته بود
همانی که همواره دست هر فقیری و بینوا را گرفته بود
مرد با خدایی که بهر رضای خدا دست رعایا را گرفته بود
سمت دیگر قلعه سرای حاج حسن معصوم بنا شده بود
در آن سرا، خانه ها همگی رو به آفتاب بر پا شده بود
آن سرا خانه، با دیوارهایی از بقیه قلعه جدا شده بود
هم انبار و هم صفه هایی در آن سرای بنا شده بود
در پایین قلعه، خانه کل محمد رو به قبله جا گرفته بود
کل محمد با خانواده اش در آن سرای، ماوا گرفته بود
باغچه ای کوچک و چند تا درخت، در آنجا پا گرفته بود
در پاشنه این سرا خانه، هم برجی با صفا جا گرفته بود
در امتداد دیوارهای قلعه، طویله های بسیار پیدا بود
هر چند تا طویله، حصاری داشت و از بقیه جدا بود
طویله گاو ها جدا و خران جدا، کت مرغها سوا بود
در کنا طویله ها، کاهدانی برای کاه و بیده مهیا بود
صفه ها داخل حیاط ، جایی برای پختن غذا و نان بود
هیزم اجاق ها ، اسکمبیل و ترقو و آدور و اشلان بود
کاهگل پشت بامها، خاک سرخ لا و کاه زرد کاهدان بود
حلبی های زنگ زده ای در اوروها ، به جای ناودان بود
کل جوکویی سنگی،زیر سایه توت میان قلعه نشسته بود
چنان که گویی، سالیانی دراز ریشه در آن خاک بسته بود
آن سنگ، هزاران بار برای مردم جوترشها را شکسته بود
نه ازآن زمین جدا شده بود و نه از آن مردم گسسته بود
ادامه دارد
هرگاه که نامی از عبدل آباد بر زبان جاری می شود۷ بی اختیار تصویری از یک قلعه در پیش چشم نمایان می شود . این قلعه گویی در عمق جان ریشه دارد و گوئیا وابسته به در دیوارش هستیم.
از این رو، شاید تجدید خاطره ای باشد برآنچه که گذشته است
بر دهانه قنات، کل عبداله ساخته بود قلعه ای بلند
تاکه قوم وخویش ، از حوادث بد هیچ نیابند گزند
برج و بارویی ساخت محکم، همه گشتند خرسند
قلعه ای ساخته شد،مناسب و شایسته و دلپسند
دیوارهای قلعه قد کشیده بودند با خشت و گل
رسیدن به بالای دیوارها کاری محال بود و مشکل
در درون قلعه،به هر گوشه،خویشان کرده بودند منزل
یاد باد آن قلعه، یاد باد یادآن مردان بزرگ وصاحبدل
برجهای بلندی بر گوشه های قلعه ، قد برافراشته بودند
گامهای بلند بنای آبادی را، از این قلعه برداشته بودند
در میان قلعه، در امتداد آب، درختان زیادی کاشته بودند
دربی بزرگ از چوب توت شکرو، بر دهانه قلعه گذاشته بودند
درون دیوار برجها ، سوراخ هایی برای دیده بانی ساخته بودند
که در آن زمان ، سواران بسیاری بهر غارت آبادی ها تاخته بودند
مردان آینده نگر آبادی ما ،دوای این درد را نیک شناخته بودند
زآن روی به کار ساختن قلعه ای چنان بلند پرداخته بودند
ادامه دارد


