تا می گذرم از میان همه یادها
از جانم تنوره میکشد فریادها
قلعه ای به بلندای یک احساس پاک
همه شده آوار، همه جا پر از خاک
آن جوی آب روشن و پاک و زلالش
در خاطره ها باید بگردیم دنبالش
درختان تناور زیر قلعه رفته اند در بادها
خنکای آن سایه ها نمانده اند در یادها
پیران خوش سخن از جمع آبادی رفته اند
ما را تنها گذاشته اند، ما را شکسته اند
بازیهای شاد ، در پسینهای دلگشای، گاه غروب
به آغوش شب پیوستند،آن روزهای شیرین خوب
کوچه ای دگر نماندهکه در آن بپیچد بوی اسپس
سینه تنگ آبادی هم، سخت فتاده به خس خس
شاخه ای نمانده تا دانه ای فرو افتد در میان آب
خانه ها همه تمیده، دیوارها همه گشته خراب
مال و حشمی دگر نشان نمی گذارد بر خط راه
خط سفید کوره راهها ،گشته تیره و تار و سیاه
شور و شوقی نیست، صفا و شادی پرکشیده
اجل، خون زندگی را ز جام آبادی سر کشیده
حوضو نا آشنا گشته با آن صفای گذشته
نیم سایه بید، ماتم گرفته برای گذشته
.............


