چاه ریگی ، ریگزاری بود در بالای عبدل آباد
شنها را روی هم انباشته بود آنجا باد
بوته های وحشی روئیده بودند در آن خاک
در گذرازاین ریگزار دلها چه میشدندشاد
سایه ها قد می کشیدنددرگامهای غروب
نسیم بر میخواست در سایه های غروب
خورشید در پناه دشت چشم می گرفت
شب کویر چه زیبا میشد در گامهای غروب
پای برهنه برریگزار رفتن چه صفایی داشت
غروب هم چه زیبا بود و چه وفایی داشت
هر دل دردمند گر مینگریست به گاه غروب
عیان میشد که شنزار چه شفایی داشت
شنزار بکر ، پر موج بود چون آبی دریا
رد پای باد، چه بسیار پیدا می شد آنجا
شن طبیعت به حال خود گشته بود رها
کمتر رد پایی پیدا می شددرشن، آنجا
غروب زیبا اشک شوق می آ ورد به دیده
اشک می بارید که خورشید به افق رسیده
همآن دمی که سایه ها ، بلند و کشیده
می دیدی که خورشید لب افق را بوسیده
چه جاودانه مانده در میان ریگ نشستن
به وداع گرم خورشید ،عقده دل شکستن
پای برهنه شتابان میان چاه ریگی رفتن
نگریستن به یک غروب و به دیده دل بستن
کم کم گرما بیرون می شد از تن خاک
تا سایه چتر می گسترانید بر آن خاک پاک
به امدادسایه ،بوته ها به هم میرسید
دربستر گلگون مینشست خورشید تابناک
سواد آبادی چه با شکوه میشد در غروب
سایه دیوارها رویایی می شدند چه خوب
همه جا زیبا می شد و همه چیز خوب
در و دیوار و درخت و سنگ و خاک و چوب
اندک اندک شوپرکها پر می کشیدند
ستاره ها هم از بالا کم کم سر می کشیدند
به گاه گرگ ومیش دلپذیر می شد
جلابها شتابان سوی آبادی نظر می کشیدند
شب آبادی ز ره می رسید خندان
روز بساط خویش را جمع می کرد شتابان
پرمیشد ز انبوه ستارگان آسمان
یا که قرص ماه نمایان می شد در آن میان
شب در هجوم ستاره ها میشد آغاز
میگشت ره کهکشا نها به روی دیده باز
گاهگاهی شهابی می گذشت از فراز
صدای شب کویر ، با دل میگشت دمساز
نسیمی خنک می پیچید در تن شب
زمین از تن خویش بدر میکرد آن گرمای تب
شباهنگ آواز عشق را میخواندزیر لب
فاصله زمین تا اسمان می گشت یک وجب
شن بایورش غولهای آهنی ویران شد
رد پای باد هم بر آن خاک پر ز سیمان شد
ریگ ها را بردند تا نهال حرص بنشانند
با مرگ چاه ریگی خورشید هم حیران شد
دگر آن غروب نیست ،تیره شده هوا
اشک شوق دگر دیدگان را نخواهد داد جلا
غم برغم افزون میکند یاد خاطره ها
که ریگزار مهربان هم شد اسیر دست جفا
نسیمی نمی وزد،خاک تفتیده است
سایه ای دگر نمانده ،خورشید رمیده است
دیوارهاریخته،خورشیددرخون کشیده
هم شباهنگ، شوپرک هم پر کشیده است
زچاه ریگی،دگر نمانده جز در اندیشه
یاد این شنزار پاک در خاطرجان کرده ریشه
ریگزارنمانده و بار گرانی است بر دوش
چاه ریگی فروریخته و شکسته آن شیشه
چاه ریگی تنها میدانی از ریگ نبود
وسعتی از یک شنزار تنها نبود
دریایی بود که می شد به آن:
عشق ورزید ، دوستش داشت، عقده از دل می گشود
و تنها جایی بود که می شد تنها نشست
شن در انجا حرف می زد
خورشیددر انجا آغوش می گشود
سینه در آنجا بار غم می نهاد
. . . و گوش سکوت را به انتظار می نشست
هرچه بود آنجا ، دیگرنیست
زچاه ریگی دگر هیچ اثر نیست
من مانده ام و یک دنیا غم
من مانده ام خورشیدی به ماتم
اندوه سخت می تازد
و باید این عقده را ، این غم را به بهانه ای فروریخت اشکی از دیده
به هر دین و آیین که باشیم
ریشه در طبیعت داریم
یک کشش ما را می برد
دامن صحرا، سوی بادی
کنار جنگل ،لب آب
آغوش کوه ،سایه درخت
به تماشای یک برگ
یک پرنده کوچک
یک غزال گریزپای
یک کبوتر مست ...
وهمیشه چنان غرق در تماشا
که ایام هرگز سخت نمی گذرد
و چنین است
پابه پای "کبک" خرامیدن
همراه با "آهو "دویدن
همدوش" پازن" به کوه رفتن
هم بال با" سینه سیاه "پریدن
با" قودی کلا" بر سر آب نشستن
.......
در همین خیال
عکس های طبیعت را در پیش رو نهادن
همه راهی است که در یاد داشته باشیم
با همین زیبایی هاست که زیبابین شده ایم
و با همین بهانه هاست که ....
پس بیایید طبیعت را دوست بداریم
عشق ورزیم
و حریم حرمتش را پاس بداریم









بازخیال
باز هم دیار
بازهم دیار خاطره ها
خیال باز پر می کشد
ره تا کجا؟
دیار خاطره ها
تا دورهای دور
سرزمین سبز آدور
پر از شط های سفید خاک
سرشار از مارپیچ کوره راه
بهار سنجد
عطر دشتی
ابهت یک شنزار
همه صداقت
همه رفاقت
یک لحظه ،تامل
یک آن ، درنگ
ای خیال ای پرگشوده تا اوج
مرا با خود ببر
پروازم بده
من هنوز تشنه آن خاک پاکم
من هنوز محتاج ریگزارم
بگذار عقده های دل را در" چاه ریگی" بگشایم
که در میان شنزار
چه صادقانه ، چه سبک بار
خورشید را بدرقه می کردیم
در ادامه يادي از گذشتگان آبادي ، تا بدانجا كه در ياد است ، گفتم كه يادي كرده باشيم و با يادي از اين عزيزان خاطر آزرده را ، آبي از ديده ياد فشانده و دمي در گذشته بوده و با گذشته نشسته و براي گذشته باشيم. و مجددا از تمامي عزيزاني كه در اين زمينه، مطلب يا عكس و راهنمايي و راهكاري را دارند تقاضا مي شود كه همكاري و مساعدت لازم را مبذول دارند.
و اينك ادامه . . .
حاجي كل بخشعلي از طرف موسايي مي آمد در آن ميان
جمع و جور مي نشست و به اين نشستن كرده بود عادت
حاجي محمد كل عباس هم از طرف تل مي گشت عيان
به كار خويش مشغول بود و در سر داشت انديشه زراعت
اكبر كل عباس در پي آب مي آمد و به حوضو مي رسيد
در انديشه كشت و كار بود و به كارش كرده بود عادت
علي محسين هم خويش را از حمام تا بدانجا مي كشيد
در كار خويش استاد بود و حمام را مي بخشيد طراوت
غلامعباس كولاحسين خود را به آن سايه ها مي رسانيد
پر از خلوص همي بود و با همگان داشت احساس قرابت
محسين . . . هم گاه و گداري گله گاوها را مي چرانيد
پيرمردي كه تا واپسين عمر گاوها را مي كرد حراست
حسينعلي عباس ملاحسين خيلي كم پيدا مي شد آنجا
نا كرده هيچ گناه، ده زين الدين را همي كرد عمارت
مجيد عباس ملاحسين كمتر از همه ره مي بريد آنجا
بنده مخلص خدا كه زندگاني را به پايان برد به صداقت
حميد عباس ملاحسين سري داشت پر ز انديشه سودا
هر روز از پي انديشه اي تازه، ره ميبرد سوي عمارت
حبيب محمد كل عبداله از سر كپر مي آمد و مي نشست
خوش محفل بود و در گفتار خويش به نكته ها داشت اشارت
كل علي حسن كولايي عيسي پيري مهربان و با خدا بود
تسبيح را صادقانه مي انداخت و ذكر حق را مي كرد قرائت
محمد حميد عباس از ده زين الدين گاهي مي آمد پاي بيد
سوي جبهه رهسپار گشت و بنوشيد شربت پاك شهادت
علي محمد اكبر كل عباس از ره ده مرتضي مي رسيد
در ايام جواني سوي حق شتافتبه حكم و آيين شهادت
عباس حاجي كل بخشعلي هم سوي آن محفل مي دويد
عمرش به دنيا نماند و بهر حق بنوشيد شربت شهادت
ماشاء اله اكبر كل عباس كه كمك حال پدر بود در كار
خوبي اش را به دنيا بگذاشت و برفت سوي ديار شهادت
علي اكبر حسين م بستي هم اندر ميان اهل آبادي پيدا بود
به يتيمي خو كرده بود و به پاي توت كجو كرده بود عادت
حسين اكبر كل عباس خيلي كمتر از ديگران در آنجا بود
حساب خوبي اش از همه جدا بود و پي كار بود هر ساعت
اهل آبادي عبدل آباد همه با هم جمع مي شدند آنجا
. . . . .
قبل از هر چیز هدف از نگارش متن ذیل چنین است که از گذشتگان نه چندان دور آبادی یادی شده باشد و با یادی از این عزیزان خاطر آزرده را، آبی از دیده یاد فشانده و دمی در گذشته بوده و با گذشته نشسته و برای گذشته باشیم. از تمامی عزیزانی که در این زمینه مطلب، عکس، راهنمایی و راهکاری دارند تقاضا می شود که همکاری و مساعدت لازم را مبذول دارند.
بياييد از گذشته مان يادي كنيم
بياييد گذشتگانمان را يادي كنيم
همان هايي كه جمع مي شدند سر حوضو
مي نشستند زير سايه ها اين سو و آن سو
يادشان گرامي باد و ياد باد آن روزگاران
هنوز هم در خاطر همه آنجا نشسته اند
هنوز هم همه آنجا به سايه ها دل بسته اند
خداوند مهربان بيامرزد همه ايشان را
خداوندا ما چه كنيم اين حال پريشان را
حاج محمد ملا حسين مي پوشيد پيرهن مشكي
مهربان بود و با هيچ كس هرگز نداشت عداوت
حاج مجيد ملا حسين مي نشست روي جاوند زرشكي
به دنيا دل نبسته بود و همه دعواها را مي كرد وساطت
حسين كل محمد كم كم مي آمد پاي سايه خوش
خوش محفل بود و حرفهايش همه حرف سياست
يداله محمد نصراله هم در آن جمع نمي امد خامش
هميشه گويي كه در آن محفل را مي كرد رياست
سعداله حاجي حسن گاهي در آنجا پيدا مي شد
مشاور لقب بگرفته بود و همه را مي كرد رعايت
حاج عبدالحسين هم در زير سايه ها هويدا مي شد
به خير و شر كسي كار نداشت و هرگز نداشت شكايت
كل عطا مي آمد و هميشه پاي بيد مي نشست
خوب نشناختيمش او را كه خود بسي داشت حلاوت
حميد زينل بند از كفش خود آنجا مي گسست
سخن را شيرين ميگفت و سري داشت در تجارت
ابراهيم فرج از سر اوبندو مي آمد و روي خاكها ميشد كج
در موسايي آسيايي داشت و نوبت را مي كرد رعايت
احمد مهره هم مي آمدو با او مي نشست آنجا در يك رج
زحمتكشي بود كه هرگز از او كسي نديد يك ذره جسارت
حسين حيدر حسين هم خنده زنان مي آمد در آن محفل
خوب و خوش اخلاق بود و بر مرام مهر داشت اشارت
حاج سعداله حاج محمد هم در آن سايه مي گرفت منزل
مهربان بود و شريف و همگان به او داشتند ارادت
صمد كل مهرعلي هميشه از تل به محفل مي رسيد
حرف زمين و آب و گله در كلامش گويي داشت اصالت
علي يعقوبعلي هم پر سر وصدا به آن محفل ره مي كشيد
هميشه در حرفهايش به كنايه هاي شيرين داشت اشارت
ادامه دارد. . . .
در مورد ساير گذشتگان آبادي هم مطالب آماده گشته و به لحاظ طولاني شدن مطلب در فرصت مجدد سخن اين عزيزان در تارنگاشت تقديم خواهد شد.
يک استاد باستانشناس از کشف آرامگاه انوشيروان پادشاه ساساني در خفر فارس خبر داد.
دکتر جمشيد صداقتکيش در گفتوگو با خبرنگار ميراث فرهنگي و گردشگري خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در جهرم، گفت: در منابع خارجي اشاره شده بود که آرامگاه انوشيروان در خفر فارس است و اين آرامگاه در خفر پيدا شده است.
خبر کوتاهی بود و دیگر چیزی در رد یا تایید آن نشنیدم و نمی دانم آیا این کشف حقیقت داشته یا فقط یک حدس و گمان بوده است ولی مرا به یاد روایاتی از دیدار مأمون از آرامگاه این مشهورترین شاه ساسانی انداخت که فکر نمی کنم تماما افسانه یا داستان باشد.لازم به ذکر است،درباره نقش تابوت انوشروان یا جملات اندرزی بر آن و آداب کفن و دفن شاه در شاهنامه فردوسی و تاریخ حمزه و تحفة الملوک مطالبی وجود دارد که برای جلوگیری از طولانیتر شدن نوشتار در اینجا نمی آورم.
در قابوسنامه امیر عنصر المعالی آمده است:
بدان که چنین خواندم از اخبار خلفاء گذشته که مأمون خلیفه به تربت نوشین روان رفت آنجا که دخمه او بود.اعضای او یافت بر تختی پوسیده و خاک شده،بر فراز تخت وی بود .بر دیوار دخمه خطی چند به زر نوشته بود به زبان پهلوی،مأمون بفرمود تا دبیران پهلوی را حاضر کردند و آن نوشته ها را بخواندند و ترجمه کردند به تازی.اول گفته بود: تا من زنده بودم همه بندگان خدای از من بهره مند بودند و هرگز هیچ کس به خدمت من نیامد که از رحمت من بهره نیافت.اکنون چون وقت عاجزی آمده هیچ چاره ندانستم به جز آنکه این سخن ها بر دیوار نوشتم تا اگر کسی وقتی به زیارت من آید و این لفظها را بخواند و بداند و او نیز از من محروم نماند و این سخنها و پندهای من پای به رنج آن کس بود....
اما روایت دوم از نصیـحة الملوک امام محمد غزالی است:
مأمون دخمه کسری نوشروان را بازجست و باز کرد و چهره او را بدید همچنان تازه و جامه بر وی تازه و انگشتریِ انگشت وی یاقوت سرخ بود که هرگز چشم مأمون چنان ندیده بود و بر نگین نبشته بود که"به مه نه مه به"مأمون بفرمود تا جامه زربفت بر وی پوشیدند و خادمی از آنِ مأمون انگشتری را از دست او بیرون کرد و پنهان کرد.پس مأمون خبر یافت.خادم را بکشت و انگشتری برده باز در انگشت وی کرد و گفت این خادم ما را رسوا کرده بود تا قیامت بگفتندی که مأمون از انوشروان انگشتری باز کرد.
روایت سوم: در جاویدان خرد فارسی عنوانی هست به نام "دخمه شاهنشاه دادگر نوشروان" که مقدمه آن را به صورت روانتر و خلاصه می نویسم.
روزی در پیشگاه مأمون سخن از بزرگی و دادگستری و شکوه انوشروان بود و در خلال صحبت به میان آمد که انوشروان ایوانی ساخته(ایوان مدائن) که کسی همانند آن نتوانسته و ندیده..سخن به اینجا که رسید مأمون از حسادت فرمان داد تا آن را ویران کنند وگفت: نباید از پادشاهان پارس کسی باشد که کاری کند و تازیان نتوانند.وزیران او را پند دادند که نمی توان آن بنا را ویران کرد و اگر در خرابی آن ناتوان شوی شرمنده خواهی شد و مردمان می گویند مردی از پارس کاری کرد که همه تازیان خواستند ویران کنند ولی نتوانستند.مأمون توجهی به این گفته ها نکرد و به مدت یکسال و با صرف هزینه فراوان کارگران مشغول خرابی آن بنا بودند و خزانه تهی شد و ایوان مدائن پابرجا.تا اینکه روزی مأمون با وزیران خود گفت اکنون هیچ اثری از آن ایوان باقی نمانده است.وزیران گفتند چه می گویی آمده اند و میگویند هنوز بعد از یکسال نتوانسته ایم به بام ایوان برسیم و هنوز از آن یک خشت هم برداشته نشده است.
مأمون سخت متحیر می شود و تحت تاثیر قرار میگیرد و روزی همراه با سراپرده خود عازم مدائن شده از ویرانه های کاخ بازدید میکند و ضمن لغو فرمان قبلی خود بسیار علاقه مند می شود آرامگاه انوشروان را ببیند و آنطور که در جاویدان خرد نوشته شده، می گوید:((پیری پارسی بجوئید تا از او بپرسیم که دخمه پادشاه دادگر انوشروان کجاست؟؟))و پس از مدتی مرد سالخورده ای را می یابند که می گوید پدران او نسل اندر نسل مراقب و نگهبان دخمه انوشروان بوده اند و او را به حضور مأمون می برند:((ای پیر اندر نامه پارسیان خوانده ام که دخمه پادشاه دادگر بر کوهی است خواهم که بدانم آن کوه کجاست؟))پیرمرد ادعا می کند که کسی جز ما نمی تواند به آن دخمه وارد شود ولی در نامه انوشروان دادگر نوشته شده است که پادشاهی از تازیان به دیدن من خواهد آمد و نشانه ها داده و آنطور که من می بینم آن پادشاه جز تو کسی نیست و سپس نشانی و مکان آن کوه را به مأمون و همراهانش بازگو میکند که دخمه بر سر آن کوه است و از سنگ خاراست،زمینش از نقره پوشیده شد و بالای آن با طلا و گوهر همچون آسمان پر ستاره و تختی از مروارید آنجاست که شاهنشاه دادگر بر آن خفته است.
در نهایت مأمون و همراهانش با راهنمایی پیرمرد به دخمه می رسند و از اینجا عینا عبارات جاویدان خرد را نقل می کنم:
چون چشم مأمون به روی انوشروان افتاد بیمی به دلش اندر آمد و چنان پنداشت که زنده است فروتنی کرد و نماز برد.بر گوشه تخت بنشست و تا دیری بر وی می نگریست.روی وی هیچ گونه نگردیده بود از داروهایی که بروی کرده بودند و جامه باز شده بود.پس بفرمود تا آن جامه ها برداشتند و آن بیست جامه زربفت که برده بود و آن کافور بر آن ریختند و بر انوشروان افکندند و به زیر تخت مروارید ریختند و تخت را هیچ زیان و آزار نرسیده بود که آن را به کافور اندوده بود و دستار از زربافت بر سر وی باز بسته بود و سفیدی به ریش وی اندر آمده بود.مأمون چون روی انوشروان بدید بسیار بگریست.پس آنچه بر دستار نوشته بود بر خواند و اندر سطر اول نبشته بود که:
گیتی که یزدان کرد از من چه کوشش
ودر سطر دوم نوشته بود که:
زندگی که نبشته بر من چه کوشش
و در سطر سوم نبشته بود که:
گیتی که نه جاوید بر من چه رامش
و در سطر چهارم نوشته بود که:
شاید که نشاید دانست!
روایت چهارم:حسن واعظ کاشفی در اخلاق محسنی می نویسد:مأمون فرمود تا دخمه نوشیروان را بگشادند و بدانجا درآمد دید تازه در خاک خفته چنانچه شخصی در خواب خفته باشد و سه انگشتری در دست داشت،بر نگین هر یکی پندی نوشته.اول آنکه با دوست و دشمن مدارا کن.دوم در کارها بی مشورت خردمندان شروع منما.سوم رعایت رعیت فرو مگذار.در روایتی دیگر آمده که لوحی از زر بالای سر وی آویخته بود.بر آن لوح نوشته که:هرکه خواهد خدای او را بزرگ گرداند گو علمای زمان خود را بزرگ گردان و هرکه خواهد که ملک او بسیار شود صفت خود را بسیار ساز.مأمون بفرمود تا آن پندها را بنوشتند و آن خاک را به عطر آلوده سرش بپوشیدند.
حمدالله مستوفی در تاریخ گزیده درباره نقش دخمه خسرو میگوید:خسرو بفرمود تا بر گورش بنویسند:هرچه از پیش فرستادیم ما را ذخیره است.
آیا نویسندگان این روایات خواسته اند داستانی را تصویر کنند و جملات اندرزی یا مفاهیم مورد نظرشان را در آن بگنجانند و این دیدار به کل افسانه است؟یا اینکه واقعا چنین دیداری از دخمه انوشروان رویداده است؟؟اگر از شاخ و برگهای داستانی صرفنظر کنیم نویسندگان بازدید کننده را مأمون دانسته اند وهمگی جملات اندرزی از آرامگاه این شاه نقل میکنند.نظر شما چیست؟؟افسانه یا واقعیت؟
آرام وبی صدا سخت تشنه مثل غودیکلاهی دور از آب
در لحظه تسخیر آفتاب در واپسین لحظات سایه ها
دربرابر آنچه که هرگز به آن نمی اندیشید
میخزم تا ساحل نجات ! سایه یک بته طاق(تاغ)
لبهایم پر ازعطشی که شوری کفه
می خشکاندش بیشتر از پیش
ومیترکاندتاول لبهای آلوده به حرارتم را
اینبار سرگشته وحیران تشنه تر از کام بیابان
همچون بوته های چرخه خشکیده
که بی اختیار
...می آیند و در کف باد می غلتند
می خندند و مرگ خویش را پای می کوبند
می گریند و شتابان در میان غبارها می خوانند
میخو ابند و خویش را به گودالی یا دستگیری می آویزند
ومی میرند که از زمین بریده اند
سردی تنش دیگر تاب تحمل تب استخوانهایش را ندارد
وقفس تنگ سینه اش راه را برنفس هایش گرفته
دیگرنه کلامی
نه حرفی
نه نوایی
هیچ یک مرهم بر زخم کهنه دل نمی گذارند
باز تنهایم
وشوری آبی که به تلخی می گراید
و آب شور و تلخ آبی که در دول مانده
زخم دل رامی سوزاند و بیشتر عطش می آورد
سوزشی عمیق
تاعمق جان
که باز هم دامن بادیه را بادی آتش مرام در می نوردد
و قطره های آب شور را نیز به پشکل می آویزد
باز تشنگی
باز هم عطش
و کویر زخم تنهایی را باز تجربه می کند
و . . .

در زمستان که ببارد
در زمستان اگر ببارد

بگذار عکسها سخن بگویند
که چه زیبا می سرایند
که چه خیال انگیزند


