

هنر هنوز آنجاست
هنرمند هنوز همان جاست
در سينه آفتاب، در ميان دشت
نشسته بر خاك ،نشسته آنجا پر زانديشه هاي پاك
ايستاده برپنجه پا ،تا بار ديگر بگويد از شهيد كربلا
تا باز نوحه اي بسرايد از صحراي نينوا و سقا
تا باز ني زن را بر سر ناله آرد در نوحه و عزا
تا باز بگويد از آتش ، از آتش در خيمه ها
***
هنر ، هنر مند، هنوز هم آنجاست
دستانش پر از زخم هاي تركش جنگ
انگشتانش باقي مانده اند در يك جاي دور
اما اينجا هنوز سري پر ز احساس و انديشه پاك بود
اما اينجا هنوز خون عشق در رگهاي جاني مي دويد
اينجا هنوز قلبي براي شهيد كربلا در ميان سينه مي زد
باور نداري در ؛بغض سرخ ؛ بنگر، بشنو كه چه صادقانه مي سرود:
بزن اي ني زن كه امشب . . .
آسمان خون گريه كن . . .
نسترن ها مي خورند حسرت . . .
. . . خون حسين(ع) حالت دريا گرفت
چشمه چشمه زين عزا موسي بن عمران خون گريست
دجله دجله . . . عيسي
گل زردم گل زردم . . .
و. . . .
چهره اش ، انباشته از خطوط تلخ گذر ايام
انديشه اش والا ، قلبش پاك، پر ز احساس
متفكري آزاد، انديشمندي پر ز انديشه هاي ناب
صدايش چه جاودانه به دل مي نشست
كه اشك از جان سنگ هم برون مي زد
پر جوش و خروش ، اما صبور و بردبار
كفشهاش، غبار آلوده راه، پاها، پر از اصرار رفتن
همان كفشهايي كه: نوحه خواني هاي عزاي حسين را قدم مي زد
همان كفش هايي كه :راه اعتقاد پاكش لبريز از خاطر عبورشان گشته
***
هنرمند هنوز هم همان جاست
در ميان جوش و خروش مردم
آمده است تا با صداي خويش
آمده است تا با يك نفس، همدم ما شود
آمده است تا بار غمي بكاهد
كه چه آرام عقده هاي بغض را مي شكست
و چه آرام اشكها را در ديدگان ميكشانيد
آمده است تا بار ديگر بگويد:
سرخ رنگ آمده بر دشت فرات . . .
. . . آسمان خون گريست
ايستاده، در ميان جمعيت
باز هم به نوحه اي دگر مي خواند عاشورائيان را
ساده و بي تكلف ، بي ريا و پاك
دستهاي پر ز صداقتش هنوز آنجا كاغذي را در ميان دارند
نوحه ها را بايد گريست
اشكها را بايد خواند
دلها را بايد برد
سينه ها را بايد . . .
***
هنرمند هنوز همان جاست
خسته از گذر ايام
عرق آلود از تكاپو
هنوز هم ، تا ميان شهر صداي نوحه هايش مي پيچد
هنوز هم ، در پي عزاي حسين صدايش در شهر مي پيچد
هنوز هم ، آن جانباز آزاد منش متفكر اينجاست
در ميان دلها
در ميان جمعيت
هنوز هم ـ ـ صداي آتش هنرمند از ميان جمعيت مي آيد
هنوز هم ـ گرماي صدايش ـ در هر گوشه و كنار شهر، پر ز احساس مي آيد
***
گذر . . ،.ديگر معنايي ندارد ، از ميان دسته هاي عزا
عبور . . .، ديگر رغبت نمي انگيزد، در ميان فرياد طبل و . . .
شهر ما را ، سراسر غبار غم گرفته
كوچه ها را يكسر ، اندوه و ماتم گرفته
نشان پاي هنرـ اين رهگذار بزرگ ديگر بر تن راه نيست
همه جا سوت و كور، همه جا تاريك و سياه
هنر مند را ديگر نمي توان ديد
در شهرديگر صداي هنر را نتوان شنيد
هنرمند ديگر در ميان جمع عزا داران حسين پيدا نيست
چهره هنر، ديگر در ميان دسته هاي عزا هويدا نيست
هنر مند را ديگر بر پاي عزا ي اصغر نمي بينم
در وسعت اميدهايم ،هنر را ديگر نمي بينم
درختان در شهربه سكوت پرداخته اند
***
شعله ز اندوه ، سرد و خاموش
كجا ياد هنرمند آن يار هنر گردد فراموش
لرزه بر جانم فتاد. . . .
خدايا من چه ديدم و چه ديده بودم
من هنررا آنجا بسيار ديده بودم
صداي گرم و دلنوازش را آنجا بسيار شنيده بودم
ويرانه شده آن آشيانه شهر، بي حضور هنرمند
اندوه و غم و . . .يكسر مي ريزد از ديوار و در
كبوتران ياد هنر ـ دگر ـ سر در گم و حيرانند
يادهاـ چون كبوتران ـ خاموش و سرگردانند
بغضي گران، راه آهم را مي بندد
غبار آهم،به سينه مي آويزد
غم اينجا هر دم به سكوتم مي آويزد
تنها اشك است اينجا . . . ،كه بي سرو صدا مي ريزد
دل مانده و اندوهي كه از ميان سينه مي خيزد
هنرمند ما زنده است
تا نامي از هنر بر جريده است
روحش شاد
هزار حرف نگفته دارم ازحوضوي عبدل آباد
خورده پیوند همه تار و پودم با جوي عبدل آباد
.......
گيتي ز سر سبزي ،نقش و نگار دارد بسیـار
روستای عبدل آباد بر من خراب داده اعتبار
........
از طرف ريگزارش صدای عشق می آید بگوش
آواز خوش خشت قلعه اش كجا گردد فراموش
........
هر وجب خاکش عزيزست نزد مردم اين ديار
ببايد که ذكر خير اين ديار ،در قلم آيد بسيار
......
در دشت چون نگين مي درخشيد بر تارك زمين
حلقه انگشتري بابك را بايسته بود چنين نگين
......
نقش زيباي عبدل آباد در سينه مانده به يادگار
جلوه اي از اين نقش عجب به سينه داده اعتبار
........
زنام نیکش، تابنده و روشن، صبح و شام ماست
ياد حوضويش همچون دژ ي استوار بر سر پاست
........
هوایش پاک و جانفزا، آب قناتش سرد و گوارا بود
ز محفل گرم مرمان بی ادعا، سر حوضو غوغا بود
......
اندر میان خانه هایش ، روح صداقت می جـوشيد
هر كسي از بهر آبادي ما از جان و دل مي كوشيد
.........
نقش دست ها مانده سال هاي سال بدامان ديوار
آسمانش پر زستاره ،غنچه هاي باغش بي شمار
........
عبدل آباد را نقشي دگر بود در ميان جمع نقشها
از سبزي و لطافت و بوي خوشش پر شده بود هوا
.......
مي گذرد عمر و بیشتر ز عبدل آباد، دل مي كند ياد
گوئيا طفل دل با خاك اين ميانه دشت گشته همزاد
.........
نقش هزارخاطره دارد سينه از دامان پاك عبدل آباد
آیینه ديده هردم از اشك مي جويد خاك عبدل آباد
.......
ندیدم در سراسر گیتی یکی همچون این زادگاه
سزاست که خاطر را هر دم يادي باشد از جایگاه
........
سخن از دل بگفتم و بنگاشتم، از برای عبدل آباد
تا بر همه عیان باشد كه چه بود سراي عبدل آباد


