تبليغاتX
غروب خاطره ها
روستای عبدل آباد به واسطه سرسبزی و شادابی، روزگاری چون نگینی سبز بر حلقه بابک زمین میدرخشید...



فلسفه‌ی آيين‌های نوروزی

سر آغاز جشن ِ نوروز، روز نخست ماه فروردين (روز اورمزد) است و چون برخلاف ساير جشن‌ها برابری نام ماه و روز را به دوش نمي‌كشد ، بر ساير جشن‌ها‌ی ايران باستان برتری دارد.
در مورد پيدايی اين جشن افسانه‌های بسيار است ، اما آنچه به آن جنبه‌ی راز وارگی مي‌بخشد ، آيين‌های بسياری است كه روزهای قبل و بعد از آن انجام مي‌گيرد.
اگر نوروز هميشه و در همه جا با هيجان و آشفتگی و درهم ريختگی آغاز مي‌شود ، حيرت انگيز نيست چرا كه بي‌نظمی يكی از مظاهر آن است. ايرانيان باستان ، نا آرامی را ريشه‌ی آرامش و پريشانی را اساس سامان مي‌دانستند و چه بسا كه در پاره‌ای از مراسم نوروزی ، آن‌ها را به عمد بوجود مي‌آوردند ، چنان كه در رسم باز گشت ِ مردگان (از 26 اسفند تا 5 فروردين) چون عقيده داشتند كه فروهر‌ها يا ارواح درگذشتگان باز مي‌گردند ، افرادی با صورتك‌های سياه برای تمثيل در كوچه و بازار به آمد و رفت مي‌پرداختند و بدينگونه فاصله‌ی ميان مرگ و زندگی و هست و نيست را در هم مي‌ريختند و قانون و نظم يك ساله را محو مي‌كردند. باز مانده‌ی اين رسم ، آمدن حاجی فيروز يا آتش افروز بود كه تا چند سال پيش نيز ادامه داشت.
از ديگر آشفتگي‌های ساختگی ، رسم مير نوروزی ، يعنی جا به جا شدن ارباب و بنده بود. در اين رسم به قصد تفريح كسی را از طبقه‌های پايين برای چند روز يا چند ساعت به سلطانی بر مي‌گزيدند و سلطان موقت ؟بر طبق قواعدی؟ اگر فرمان‌های بيجا صادر مي‌كرد ، از مقام اميری بر كنار مي‌شد. حافظ نيز در يكی از غزلياتش به حكومت ناپايدار مير نوروزی گوشه‌ی چشمی دارد:

سخن در پرده مي‌گويم ، چو گل از غنچه بيرون‌ای
كه بيش از چند روزی نيست حكم مير نوروزی.

خانه تكانی هم به اين نكته اشاره دارد ؛ نخست درهم ريختگی ، سپس نظم و نظافت. تمام خانه برای نظافت زير و رو مي‌شد. در بعضی از نقاط ايران رسم بود كه حتي خانه‌ها را رنگ آميزی مي‌كردند و اگر ميسر نمي‌شد ، دست كم همان اتاقی كه هفت سين را در آن مي‌چيدند ، سفيد مي‌شد. اثاثيه‌ی كهنه را به دور مي‌ريختند و نو به جايش مي‌خريدند و در آن ميان شكستن كوزه را كه جايگاه آلودگي‌ها و اندوه‌های يك ساله بود واجب مي‌دانستند. ظرف‌های مسين را به رويگران مي‌سپردند. نقره‌ها را جلا مي‌دادند. گوشه و كنار خانه را از گرد و غبار پاك مي‌كردند. فرش و گليم‌ها را از تيرگي‌های يك ساله مي‌زدودند و بر آن باور بودند كه ارواح مردگان ، فروهر‌ها (ريشه‌ی كلمه‌ی فروردين) در اين روز‌ها به خانه و كاشانه‌ی خود باز مي‌گردند ، اگر خانه را تميز و بستگان را شاد ببينند خوشحال مي‌شوند و برای باز ماندگان خود دعا مي‌فرستند و اگر نه ، غمگين و افسرده باز مي‌گردند. از اين رو چند روز به نوروز مانده در خانه مُشك و عنبر مي‌سوزاندند و شمع و چراغ مي‌افروختند.
در بعضی نقاط ايران رسم است كه زن‌ها شب آخرين جمعه‌ی سال بهترين غذا را مي‌پختند و بر گور درگذشتگان مي‌پاشيدند و روز پيش از نوروز را كه همان عرفه يا علفه و يا به قولی بی بی حور باشد ، به خانه‌ای كه در طول سال در گذشته‌ای داشت به پُر سه مي‌رفتند و دعا مي‌فرستادند و مي‌گفتند كه برای مرده عيد گرفته اند.
در گير و دار خانه تكانی و از 20 روز به روز عيد مانده سبزه سبز مي‌كردند. ايرانيان باستان دانه‌ها را كه عبارت بودند از گندم ، جو ، برنج ، لوبيا ، عدس ، ارزن ، نخود ، كنجد ، باقلا ، كاجيله ، ذرت ، و ماش به شماره‌ی هفت- نماد هفت امشاسپند - يا دوازده ؟ شماره‌ی مقدس برج‌ها ؟ در ستون‌هايی از خشت خام بر مي‌آوردند و باليدن هر يك را به فال نيك مي‌گرفتند و بر آن بودند كه آن دانه در سال نو موجب بركت و باروری خواهد بود. خانواده‌ها بطور معمول سه قاب از گندم و جو و ارزن به نماد هومت (= انديشه‌ی نيك) ، هوخت (= گفتار نيك) و هوو.رشت (كردار نيك) سبز مي‌كردند و فروهر نياكان را موجب بالندگی و رشد آنها مي‌دانستند.
چهار شنبه سوری كه از دو كلمه‌ی چهارشنبه ؟ منظور آخرين چهارشنبه‌ی سال؟ و سوری كه همان سوريك فارسی و به معنای سرخ باشد و در كل به معنای چهارشنبه‌ی سرخ ، مقدمه‌ی جدی جشن نوروز بود. در ايران باستان بعضی از وسايل جشن نوروز از قبيل آينه و كوزه و اسفند را به يقين شب چهارشنبه سوری و از چهارشنبه بازار تهيه مي‌كردند. بازار در اين شب چراغانی و زيور بسته و سرشار از هيجان و شادمانی بود و البته خريد هركدام هم آيين خاصی را تدارك مي‌ديد.
غروب هنگام بوته‌ها را به تعداد هفت يا سه (نماد سه منش نيك) روی هم مي‌گذاشتند و خورشيد كه به تمامی پنهان مي‌شد ، آن را بر مي‌افروختند تا آتش سر به فلك كشيده جانشين خورشيد شود. در بعضی نقاط ايران برای شگون ، وسايل دور ريختنی خانه از قبيل پتو ، لحاف و لباس‌های كهنه را مي‌سوزاندند.
آتش مي‌توانست در بيابان‌ها و رهگذرها و يا بر صحن و بام خانه‌ها افروخته شود. وقتی آتش شعله مي‌كشيد از رويش مي‌پريدندو ترانه‌هايی كه در همه‌ی آنها خواهش بركت و سلامت و بارآوری و پاكيزگی بود ، مي‌خواندند. آتش چهار شنبه سوری را خاموش نمي‌كردند تا خودش خاكستر شود. سپس خاكسترش را كه مقدس بود كسی جمع مي‌كرد و بی آنكه پشت سرش را نگاه كند ، سر ِ نخستين چهار راه مي‌ريخت. در باز گشت در پاسخ اهل خانه كه مي‌پرسيدند:
"كيست؟"
مي‌گفت: "منم."
- " از كجا مي‌آيي؟"
- "از عروسی... "
- "چه آورده‌اي؟"
- "تندرستی..."
شال اندازی از آداب چهارشنبه سوری بود. پس از مراسم آتش افروزی جوانان به بام همسايگان و خويشان مي‌رفتند و از روی روزنه‌ی بالای اتاق (روزنه‌ی بخاری) شال درازی را به درون مي‌انداختند. صاحب خانه مي‌بايست هديه‌ای در شال بگذارد. شهريار در بند 27 منظومه‌ی حيدر بابا به آيين شال اندازی و در بند 28 به ارتباط شال اندازی با بركت خواهی و احترام به درگذشتگان به نحوی شاعرانه اشاره دارد:

برگردان بند 27:

عيد بود و مرغ شب آواز مي‌خواند
دختر نامزد شده برای داماد ،
جوراب نقشين مي‌بافت...
و هر كس شال خود را از دريچه‌ای آويزان مي‌كرد
وه... كه چه رسم زيبايی است ؟ رسم شال اندازی ؟
هديه عيدی بستن به شال داماد...

برگردان بند 28

من هم گريه و زاری كردم و شالی خواستم
شالی گرفتم و فوراً بر كمر بستم
شتابان به طرف خانه‌ی غلام (پسر خاله‌ام) رفتم ،
و شال را آويزان كردم...
فاطمه خاله‌ام جورابی به شال من بست
"خانم ننه‌ام" را به ياد آورد و گريه كرد...

شهريار در توضيح اين رسم مي‌گويد: "در آن سال مادر بزرگ من (خانم ننه) مرده بود. ما هم نمي‌بايست در مراسم عيد شركت مي‌كرديم ولی من بچه بودم ، با سماجت شالی گرفتم و به پشت بام دويدم."
از ديگر مراسم چهارشنبه سوری فالگوش بودو آن بيشتر مخصوص كسانی بود كه آرزويی داشتند. مانند دختران دم بخت يا زنان در آرزوی فرزند. آنها سر چهار راهی كه نماد گذار از مشكل بود مي‌ايستادند و كليدی را كه نماد گشايش بود ، زير پا مي‌گذاشتند. نيت مي‌كردند و به گوش مي‌ايستادند و گفت و گوی اولين رهگذران را پاسخ نيت خود مي‌دانستند. آنها در واقع از فروهر‌ها مي‌خواستند كه بستگی كارشان را با كليدی كه زير پا داشتند ، بگشايند.
قاشق زنی هم تمثيلی بود از پذيرايی از فروهر‌ها... زيرا كه قاشق و ظرف مسين نشانه‌ی خوراك و خوردن بود.
ايرانيان باستان برای فروهر‌ها بر بام خانه غذاهای گوناگون مي‌گذاشتند تا از اين ميهمانان تازه رسيده‌ی آسمانی پذيرايی كنند و چون فروهر‌ها پنهان و غير محسوس اند ، كسانی هم كه برای قاشق زنی مي‌رفتند ، سعی مي‌كردند روی بپوشانند و ناشناس بمانند و چون غذا و آجيل را مخصوص فروهر مي‌دانستند ، دريافتشان را خوش يُمن مي‌پنداشتند.
اما اصيل ترين پيك نوروزی سفره‌ی هفت سين بود كه به شماره‌ی هفت امشاسپند از عدد هفت مايه مي‌گرفت. دكتر بهرام فره وشی در جهان فروری مبنای هفت سين را چيدن هفت سينی يا هفت قاب بر خوان نوروزی مي‌داند كه به آن هفت سينی مي‌گفتند و بعدها با حذف (يای) نسبت به صورت هفت سين در آمد. او عقيده دارد كه هنوز هم در بعضی از روستاهای ايران اين سفره را ، سفره‌ی هفت سينی مي‌گويند. چيزهای روی سفره عبارت بود از آب و سبزه ، نماد روشنايی و افزونی ، آتشدان ، نماد پايداری نور و گرما كه بعد‌ها به شمع و چراغ مبدل شد ، شير نماد نوزايی و رستاخيز و تولد دوباره ، تخم مرغ نماد نژاد و نطفه ، آيينه نماد شفافيت و صفا ، سنجد نماد دلدادگی و زايش و باروری ، سيب نماد رازوارگی عشق ، انار نماد تقدس ، سكه‌های تازه ضرب نماد بركت و دارندگی ، ماهی نماد برج سپری شده‌ی اسفند ، حوت (= ماهی) ، نارنج نماد گوی زمين ، گل بيد مشك كه گل ويژه‌ی اسفند ماه است ، نماد امشاسپند سپندار مز و گلاب كه باز مانده‌ی رسم آبريزان يا آبپاشان است ( بر مبنای اشاره‌ی ابو ريحان بيرونی چون در زمستان انسان همجوار آتش است ، به دود و خاكستر آن آلوده مي‌شود و لذا آب پاشيدن به يكد يگر نماد پاكيزگی از آن آلايش است. ) نان پخته شده از هفت حبوب ، خرما ، پنير ، شكر ، بَرسَم (= شاخه‌هايی از درخت مقدس انار ، بيد ، زيتون ، انجير در دسته‌های سه ، هفت يا دوازده تايی) و كتاب مقدس.
بعضی از مؤمنان مسلمان نوروز را مقارن با روز آغاز خلافت علی عليه السلام مي‌دانستند چنانكه‌هاتف اصفهانی مي‌گويد:
نسيم صبح عنبر بيز شد ، بر توده‌ی غبرا
زمين سبز نسرين خيز شد چون گنبد خضرا
همايون روز نوروز است امروز و به فيروزی
بر اورنگ خلافت كرده شاه لافتی مأوا
بد نيست اشاره شود كه در زمان شاهی ِ فتحعليشاه قاجار و به فرمان او دستور داده بودند كه شاعران به جای مدح ، حقيقت گويی كنند. شاعری با تكيه بر اين فرمان شعر زير را سرود و آن را در حضور شاه خواند و صله‌ی قابل توجهی هم دريافت نمود !
مگر دارا و يا خسرو ست اين شاه
بدين جاه و بدين جاه و بدين جاه
ز كيخسرو بسی افتاده او پيش
بدين ريش و بدين ريش و بدين ريش
ز جاهش مُلك كيخسرو خراب است
ز ريشش ريشه‌ی ايران در آب است

در پايان با آرزوی سالی خجسته با ترجمه‌ی شعری از ابونواس شاعر اهوازی نوشتار را به انجام مي‌بريم:


مگر نمي‌بينی كه ؛
خورشيد به برج بره
اندر شده
و اندازه‌ی زمانه برابر گرديده؟
مگر نمي‌بينی كه ؛
مرغان پس از زبان گرفتگی
به آواز خوانی پرداخته‌اند؟
مگر نمي‌بينی كه ؛
زمين از پارچه‌های رنگين گياهان
جامه بر تن كرده؟

پس بر نوشدن زمانه
شاد كام مي‌باش...

 

سال نو مبارك

| +| نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 و ساعت 21:47 توسط فرزند عبدل آباد |


از میان آثار رسیده ( دور نمایی از حضور یک خاطره)


| +| نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 و ساعت 21:2 توسط فرزند عبدل آباد |


کویر هم می تواند . . . .


| +| نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 و ساعت 20:54 توسط فرزند عبدل آباد |


نوروز از زبان دكتر شريعتي

 

 

 

 

نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه می شناسند که چیست نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده «عقل» تکرار را نمی پسندد: اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است و طبیعت را از تکرار ساخته اند: جامعه با تکرار نیرومند می شود، احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت، احساس، و جامعه هر سه دست اندرکارند. نوروز که قرن های دراز است بر همه جشن های جهان فخر می فروشد، از آن رو هست که این قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا بک جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان است و روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و جشن شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر «آغاز». جشن های دیگران غالباً انسان را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در میان اتاق ها و زیر سقف ها و پشت درهای بسته جمع می کند: کافه ها، کاباره ها، زیر زمین ها، سالن ها، خانه ها ... در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقف ها و درهای بسته فضاهای خفه لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت می کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده پاک و ...  نوروز تجدید خاطره بزرگی

 

 

آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند...

 

 

است: خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال آن فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود، مادر خویش را از یاد می برد، با یادآوری وسوسه آمیز نوروز به دامن وی باز می گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز می یابد و مادر، در کنار فرزند و چهره اش از شادی می شکفد اشک شوق می بارد فریادهای شادی می کشد، جوان می شود، حیات دوباره می گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود. تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده تر و سنگین تر می گردد، نیاز به بازگشت و باز شناخت طبیعت را در انسان حیاتی تر می کند و بدین گونه است که نوروز بر خلاف سنت ها که پیر می شوند فرسوده و گاه بیهوده رو به توانایی می رود و در هر حال آینده ای جوان تر و درخشان تر دارد، چه نوروز را ه سومی است که جنگ دیرینه ای را که از روزگار لائوتسه و کنفوسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به آشتی می کشاند. نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست: نیاز ضروری جامعه، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست. دنیایی که بر تغییر، تحول، گسیختن، زایل شدن، در هم ریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی که در آن آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار، تنها تغییر است و ناپایداری، چه چیز می تواند ملتی را، جامعه ای را، در برابر ارابه بی رحم زمانکه بر همه چیز می گذرد و له می کند و می رود هر پایه ای را می شکند و هر شیرازه ای را می گسلد – از زوال مصون دارد؟ هیچ ملتی یا یک نسل و دو نسل شکل نمی گیرد: ملت، مجموعه پیوسته نسل های متوالی بسیار است، اما زمان این تیع بیرحم، پیوند نسل ها را قطع می کند، میان ما و گذشتگانمان، آنها که روح جامعه ما و ملت ما را ساخته اند، دره هولناک تاریخ حفر شده است قرن های تهی ما را از آنان جدا ساخته اند : تنها سنت ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این دره هولناک گذر می دهند و با گذشتگانمان و با گذشته هایمان آشنا می سازند. در چهره مقدس این سنت هاست که ما حضور آنان را در زمان خویش، کنارخویش و در  «خود خویش» احساس می کنیم حضور خود را در میان آنان می بینیم و جشن نوروز یکی از استوارترین و زیباترین سنت هاست. در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می داریم، گویی خود را در همه نورزهایی که هر ساله در این سرزمین بر پا می کرده اند، حاضر می یابیم و در این حال صحنه های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می خورد، رژه می رود. ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می داشته است، این اندیشه های پر هیجان را در مغز مان بیدار می کند که: آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می کرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش نوروز را گرم و پر شور جشن می گرفتند.

 

 

مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است....

 

 

تاریخ از مردی در سیستان خبر می دهد که در آن هنگام که عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفه جاهلی آرام کرده بود از قتل عام شهرها و ویرانی خانه ها و آوارگی سپاهیان می گفت و مردم را می گریاند و سپس چنگ خویش را بر می گرفت و می گفت: " اباتیمار : اندکی شادی باید " نوروز در این سال ها و در همه سال های همانندش شادی یی این چنین بوده است عیاشی و  «بی خودی»  نبوده است. اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانه پیوند با گذشته ای که زمان و حوادث ویران کننده زمان همواره در گسستن آن می کوشیده است. نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان. همه نوروز را عزیز شمرده اند و با زبان خویش از آن سخن گفته اند. حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته اند "نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز ، خلقت جهان پایان گرفت و از این روست که نخستین روز فروردین را اهورمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند. چه افسانه زیبایی زیباتر از واقعیت راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است. مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلماً اولین روز بهار، سبزه ها روییدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن، یعنی نوروز بی شک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است. اسلام که همه رنگ های قومیت را زدود و سنت ها را دگرگون کرد، نوروز را جلال بیشتر داد، شیرازه بست و آن را با پشتوانه ای استوار از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون داشت. انتخاب علی به خلاف و نیز انتخاب علی به وصایت، در غدیر خم هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت: سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه ای که در دل های مردم این سرزمین بر پا شده بود پیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و در دوران صفویه، رسماً یک شعار شیعی گردید، مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژه خویش، آنچنان که یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه

 

 

یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز....

 

 

صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز. این پیری که غبار قرن های بسیار بر چهره اش نشسته است، در طول تاریخ کهن خویش، روزگاری در کنار مغان، اوراد مهر پرستان را خطاب به خویش می شنیده است پس از آن در کنار آتشکده های زردشتی، سرود مقدس موبدان و زمزمه اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می خوانده اند از آن پس با آیات قرآن و زبان الله از او تجلیل می کرده اند و اکنون علاوه بر آن با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی و حکومت علی او را جان می بخشند و در همه این چهره های گوناگونش این پیر روزگار آلود، که در همه قرن ها و با همه نسل ها و همه اجداد ما، از اکنون تا روزگار افسانه ای جمشید باستانی، زیسته است و با همه مان بوده است ، رسالت بزرگ خویش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و در آمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و عظیم تر از همه پیوند دادن نسل های متوالی این قوم که بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منارها بند بندش را از هم می گسسته است و نیز پیمان یگانگی بستن میان همه دل های خویشاوندی که دیوار عبوس و بیگانه دوران ها در میانه شان حایل می گشته و دره عمیق فراموشی میانشان جدایی می افکنده است. و ما در این لحظه در این نخستین لحظات آغاز آفرینش نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز بر می افروزیم و درعمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم و در همه نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است با همه زنان و مردانی که خون آنان در رگ هایمان می دود و روح آنان در دل هایمان می زند شرکت می کنیم و بدین گونه، بودن خویش، را به عنوان یک ملت در تند باد ریشه برانداز زمان ها و آشوب گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم و در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و خالی از خوی برده رام و طعمه زدوده از شخصیت این غرب غارتگر کرده است، در این میعاد گاهی که همه نسل های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند با آنان پیمان وفا می بندیم امانت عشق را از آنان به ودیعه می گیریم که هرگز نمیریم و دوام راستین خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری ریشه، در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایه اصالت خویش در رهگذر تاریخ ایستاده است بر صحیفه عالم ثبت کنیم .


| +| نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 14:13 توسط فرزند عبدل آباد |


عيد نوروز در شعر امام خمينى(ره)

 

باد نوروز وزيده است به كوه و صحرا

جامه عيد بپوشند، چه شاه و چه گدا

بلبل باغ جنان را نبود راه به دوست

نازم آن مطرب مجلس كه بود قبله نما

صوفى و عارف از اين باديه دور افتادند

جام مى گير ز مطرب، كه روى سوى صفا

همه در عيد به صحرا و گلستان بروند

من سرمست زميخانه كنم رو به خدا

عيد نوروز مبارك به غنى و درويش

يار دلدار! زبتخانه درى رابگشا

گرمرا ره به در پير خرابات دهى

به سروجان به سويش راه نوردم نه به پا

سالها در صف ارباب عمائم بودم

تا به دلدار رسيدم، نكنم باز خطا

حضرت امام(ره) ضمن مبارك شمردن عيد نوروز بر فقير و غنى و پوشيدن جامه نو در اين ايام، و رفتن به كوه وصحرا و باغ و بستان را ستوده و در وصف بهار قصيده ذيل را سروده است:

بهار شد در ميخانه باز بايد كرد

به سوى قبله عاشق نماز بايد كرد

نسيم قدس به عشاق باغ مژده دهد

كه دل ز هردو جهان بى نياز بايد كرد

كنون كه دست به دامان سرو مى نرسد

به بيد عاشق مجنون، نياز بايد كرد

غمى كه در دلم از عشق گلعذاران است

دوا به جام مى چاره ساز بايد كرد

كنون كه دست به دامان بوستان نرسد

نظر به سرو قدى سرفراز بايد كرد

 

باز حضرت امام(ره) درباره اين عيد سعيد گفته است:

اين عيد سعيد عيد حزب الله است

دشمن زشكست خويشتن آگاه است

چون پرچم جمهورى اسلامى ما

جاويد به اسم اعظم الله است.

 

و در رباعى ذيل «عيد» را چنين توصيف كرده است:

اين عيد سعيد عيد اسعد باشد

ملت به پناه لطف احمد باشد

برپرچم جمهورى اسلامى ما

تمثال مبارك محمد(ص) باشد.

 

و در قصيده طولانى «بهاريه» كه چند بيت آن آورده مى شود سروده است:

آمد بهار و بوستان شد اشك فردوس برين

گلها شكفته در چمن، چون روى يار نازنين

گسترده بادجان فزا، فرش زمرد بى شمر

افشانده ابرپرعطا بيرون حد، در ثمين

از ارغوان و ياسمن طرف چمن شد پرنيان

وز اقحوان و نسترن سطح دمن ديباى چين

از لادن و ميمون رسد، هر لحظه بوى جان فزا

وز سورى و نعمان وزد، هردم شميم عنبرين

از سنبل ونرگس جهان، باشد به مانند جنان

وز سوسن ونسرين زمين،چون روضه خلدبرين

از فر لاله بوستان گشته به ازباغ ارم

وز فيض ژاله گلستان، رشك نگارستان چين

از قمرى و كبك و هزار آيد نواى ارغنون

و ز سيره و كوكو وسار، آواز چنگ راستين

تا باد نوروزى وزد، هرساله اندر بوستان

تا ز ابر آذارى دمد ريحان و گل اندر زمين

بر دشمنان دولتت هر فصل باشد چون خزان

بر دوستانت هر مهى بادا چو ماه فرودين

 

.


| +| نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 14:8 توسط فرزند عبدل آباد |


آداب و رسوم نوروزي

 

 

آداب و رسوم نوروزي

خريد لباس عيد
از يکی دو ماه به نوروز مانده شيرازی ها به بازار مي روند و لباس عيدشان را می خرند پارچه هايي معمولاً خريداری می شود که دارای رنگ روشن و سرخ يا زرد باشد و معتقد بودند اگر لباس را خودشان بدوزند پارچه آن را روزهایدوشنبه يا روز جمعه قيچی کنند و نيز معتقد بودند که روز پنج شنبه ساعت سنگين است و لباس مدتی روی دست می ماند تا دوخته شود. روز سه شنبه اگر بريده شود نصيب دزد يا مرده شور خواهد شد و روز چهار شنبه می سوزد وسايل خانه، نيز بايد عوض شود و يا تميز گردد. پختن نان شيرين از جمله کارهايي است که حتماً بايد قبل از عيد و برای عيد انجام بگيرد .

سبز کردن گندم، عدس، تره تيزک، ده پانزده روز به عيد مانده در خانه های شيراز صورت می گيرد. برای اين کار از ظرفی استفاده می کنند که از جنس مس يا روی باشد و بعد مقداری دانه ابتدا به سلامتی امام زمان می ريزند و به ترتيب بعد از آن نام اعضای خانواده را می آورند .

خانه تکانی يا رفت و روب
يکی دو هفته پيش از عيد خانه تکاتی يا رفت و روب انجام می گيرد و مجدداً اثاثيه را جابه جا می کنند و گرد گيری می کنند و دوباره آنها را می چينند. در مراحل بعد تخم مرغ رنگ کردن است که آن ها را آب پز می کنند و رنگ های شاد بر روی آنها می زنند.

سفره و ساعت تحويل سال
برای تحويل سال همه در يکی از اطاق های خانه شان سفره می اندازند . پيش از هر چيز آيينه و قرآن در آن می گذارند و بعد هفت سين را می گذارند
هفت سين عبارت است از سماق، سير، سنجد، سمنو، سکه، سرکه، سبزی .
در شيراز علاوه بر هفت سين( هفت ميم ) را هم درسفره می گذارند که هفت ميم عبارتند از: مدنی ( ليمو شيرين )، مرغ، ماهی، ميگو، مسقطی، ماست و مويز. به علاوه کنگر ماست، عسل، خرما، کره، پنير، کاهو، تخم مرغ رنگی و .... موقع تحويل سال همه اهل خانه بايد با لباس نو بر سر سفره باشند اسپند نيز دود می شود و هر کدام از اين ها فلسفه ای دارد. شمع برای روشنايي خانه و زندگی، قرآن نشان توجهی است که بايد در آغاز سال به خداوند داشته، به علاوه در سال نو، صاحب قرآن يار و مددکار اهل خانه خواهد بود.
پول نشان از خير و برکت و رفاه، اسپند برای دوری از چشم زخم حسود، برنج، نشانی از خير و برکت و فراوانی، آب, نشان صافی و پاکی و روشنايي و گشايش کار. ماهی قرمز، شگون دارد. آيينه، برای رفع کدورت و نشانی ازصفا و پاکی و يکرنگی. طلا، نشانی از اميد به وضع مالی خوب در سال نو. بعد از تحويل سال نبايد شمع ها را با فوت خاموش کرد بلکه بايدگذاشت تا آخر بسوزند و يا با نقل و مسقطی خاموششان کرد .
يکی ديگر از اعتقادات مردم شيراز اين است که هنگام تحويل سال در حرم حضرت شاهچراغ(ع) باشند که درآنجا شمع روشن می کنند و در دست می گيرند به اين معنی که هميشه زير نور شاهچراغ باشند . و يک نفر واعظ بالای منبر می رود و دعا می خواند و مردم صلوات می فرستند و از طرف خادمين شاهچراغ روی مردم گلاب پاشيده می شود و همه به هم تبريک می گويند.

ديد و بازديد
از بامداد نوروز ديد و بازديدها آغاز می شود در همه خانواده ها رسم است که به ديدار کسی که از نظر سن و شخصيت بر ديگران مزيت دارد بروند و دست او را ببوسند و تبريک بگويند و او نيز عيدی که شامل سکه يا پول است به آنها بدهد. بعضی نيز صبح عيد نوروز يک بشقاب گندم برشته که شامل: کنجد، گندم، شاهدانه، نخودچی و کشمش است به اضافه يک بشقاب نان شيرين به اضافه تخم مرغ رنگی يا سکه به کوچک ترها می دهند.

سيزده بدر
روز دوازده فروردين همه وسايل تهيه می شود و هر چه از شيرينی ها و آجيل ها باقی مانده برای صبح سيزده آماده می شود که البته همراه آن سرکه و کاهو نيز هست. صبح سيزده فروردين همه دسته دسته عازم کوه و باغ های اطراف شيراز می شوند و معتقدند در روز سيزده فروردين نبايد در خانه ماند زيرا اين روز نحس و بديمن می باشد. روز سيزده پيش از طلوع آفتاب و تا پاسی از شب ادامه دارد در عصر اين روز ويژه سبزی گره زدن دخترهاست که در واقع برای گشايش بخت خود اين کار را می کنند و ترانه هايي می خوانند چنانچه سيزده به ماه رمضان بيفتد. مراسم را بعد از تمام شدن ماه رمضان در اولين جمعه يا اولين عيد انجام می دهند.

         رسم آب پاشي
        از مراسم كهن ايرانيان در نوروز رسم آب پاشي به يكديگر و يا آب تني و شست و شوي خود با آب   بوده است.بيروني در پيدايي رسم آب پاشي در ميان ايرانيان انگيزه هاي گوناگوني را ياد كرده است.مثلا مي نويسد، چون تن انسان در زمستان به كثافات آتش، يعني دود و خاكستر آلوده مي شود، مردم با آب پاشي به خود و يا آب تني اين كثافات را از خود دور و خود را تطهير و پاكيزه مي كنند. همچنين در سبب شست و شوي تن يا آب پاشيدن به يكديگر مي نويسد:
«چون در عهد پادشاهي جم هيچ جانوري نمرد و به طوري رو به فزوني گذاشتند كه فراخناي زمين با همه پهنايي كه داشت بدل به تنگنا شد، خداوند آن وقت زمين را سه برابر كرد و ايشان را امر نمود كه با آب غسل نمايند تا از هر گناهي پاك شوند و هر سال براي اينكه آفات را از ايشان دور كند اين كار را تكرار نمايند.»

امروزه رسم كهن اب تني و آب پاشي در نوروز كمتر در ايران معمول است، ليكن بقاياي آن را در آيين هاي مربوط به جشن چهار شنبه سوري در برخي از جامعه ها و فرهنگ هاي ايران مي توان ديد .رسم آب فشاني در نوروز هنوز ميان گروهي از مردم سرزمين هاي  همسايه ايران از جمله شيعيان پاكستان رايج است.

مثلا در آداب تحويل سال ميان برخي از مردم چنين رسم است : «در موقع تحويل سال تمام افراد خانواده دور هم جمع مي شوند ، در وسطشان كاسه اي پر از آب روي سيني بزرگي قرار مي دهند. در آب عطر و گل هاي محمدي و گلاب ميريزند و بزرگ خانواده دعاي تحويل سال را مي خواند و سايرين در خواندن اين دعا از او پيروي مي كنند اين عمل 365 بار تكرار مي شود و پس از خواندن اوراد، شخص مزبور درود گويان آب كاسه را به وسيله انگشتان دست بر روي همه افراد موجود مي پاشد و بقيه را در گوشه اي از حياط مي ريزد. اين تشريفات نزد همه علاقمندان به نوروز سرچشمه يمن و سعادت محسوب مي گردد.

| +| نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 13:55 توسط فرزند عبدل آباد |


در استقبال بهار

تا ديروز، گر مي گذشتي

همه جا خاك بود . سرد و سخت

زمين افسرده، هوا دلگير ، هوا بغض آلود

 شلاق باد ، تازيانه مي كشيد

زوزه ها بودند و هو هوي باد

   ***

و امروز هم

ـ  در نگاه اول ـ

 همان خاك است

 ولي . . .

نگاه را بايد خيره كرد

خاك را بايد با ديده شكافت

با زمين بايد آشتي كرد

آفتاب گرمتر از پيش

تن زمين نرم

هوا پر از بوي تازه

انگار. . . .

   ***

زير نبض كند عبور زمستان

سبزه ها به تكاپو افتاده اند

هريك از گوشه اي ـ شايد دزدانه ـ سركي مي كشند

در گوشه وكنارها:

دوبرگ سبز كوچك

ساقه ترد و نازكي از پيچك

به روي خورشيد لبخند مي زنند

   ***

باغ اندر درون خويش،

 ترنم هاي سبز رويش را زمزمه گر گشته 

نبض پاك رويش در شاخه هاي تاك

عبور نرم آب از رگهاي بيد

 دورخيز  سبزه ها ي شوق ، براي رويش

و آواز نرم جويبار در امتداد صداقت پاك آب

   ***

بهار حضور خويش را يدك مي كشد:

 چلچله ها را به آشيان خوانده است

سبزه و گل را فرمان شكفتن داده است

 بلبل را هزار نواي تازه بر زبان نهاده است

دامن دشت براي روييدن آلاله ها آماده است

 

مقدم بهار مبارك باد


| +| نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385 و ساعت 16:23 توسط فرزند عبدل آباد |


روش تبدیل پوست گوسفند به مشک

مشك در جامعه دامپروري سنتي( ايلياتي ) اين ديار، يكي از مهمترين تجهيزات و وسايل  به شمار

مي آمده كه براي آن مصارف متعددي را برشمرده اند و موارد كاربرد و استفاده هاي متنوعي داشته است .

 مشك مخصوص نگهداري اسپار: ( مشك اسپاري)،  مشك براي نگهداري ماست :(كه ماست ها را در داخل آن مي ريختند تا ماست براي زده شدن و گرفتن چربي آن آماده شود.) ،

مشك زنا:  ( مشكي كه در آن ماست را مي زدند تا دوغ و مسكه از هم جدا شوند.)

مشك مخصوص نگهداري  دوغ :( دوغ دون)، "گلمشك":( به فتح گ):( مشك كوچك كه در مقايسه با بقيه حجم كمتري داشته و براي مقادير كمتر ماست يا دوغ مورد استفاده قرار مي گرفته است)

"دوغ دون":( مشك نسبتا كوچكي كه براي استفاده چوپانان  درست مي كردند تا آنان همواره در كوله بار خويش به همراه داشته باشند).

مشكهاي فوق همگي از پوست گوسفند (بره و ميش و قوچ و شيشك ) انتخاب مي شدند و براي مشك مخصوص نگهداري آب ( مشكو) از پوست بزينه ( خانواده بزها ) استفاده مي شده است.

ساختن مشك و روش تبدیل پوست به مشک ؟:

ابتدا قسمت ته مشك و پاچه هاي مشك را مي بستند و داخل پوستهاي گوسفندان( كه به صورت خيكي كنده شده باشند) را با آب آهك پر كرده ( خاكستر چوب درختان بنه وهم خانواده آن را با آب مخلوط مي كردند ،3 الي 4 مشت خاكستر براي هر پوست نياز بود) و يك شبانه روز پوست را  به همان حال مي گذاشتند و هر چند ساعت يك بار مشك را جابجا مي كردند تا آب آهك به همه جاي مشك بطور مساوي اثر كند و تا پشم هاي پوست به راحتي از پوست جدا شوند. بعد از كندن پشمها، مجددا پوست ها را داخل  ظرفي و درآب آهك، غوطه ور مي كردند  و 24 ساعت صبر مي كردند و بعد از اين مدت ، با روش كاردكش كردن( با لبه  كارد كشيدن) پشم هاي باقي مانده را از روي پوستها جدا مي كردند( به اصطلاح پوست ها از زير پت در مي كردند) سپس پوستها را در آب آهكي كه تازه درست كرده باشند، مي انداختند و 24 ساعت ديگر هم صبر مي كردندتا پوست به عمل بيايد.( اگر به پوست فشاري وارد شود پوست به حالت اوليه بر نمي گردد) بعد پوست را كاملا شسته و  در داخل آن مقدار يك چارك (250 گرم) برگ درخت بنه كه كاملا كوبيده باشند ريخته و مشك را از آب پر مي كنند و در آنرا بسته و در داخل ظرفي كه آن هم از مخلوط برگ بنه و آب پر شده ، قرار مي دهندو 4 شبانه روز صبر مي كنند و مجددا مخلوط آب و  برگ درختان بنه را مطابق قبل فراهم كرده( تازه مي كنند) و براي مدت زمان8 الي 10 روز ديگر هم، مشكها را در مخلوط آب و برگ بنه قرار ميدهند . بهد مشكها را در آفتاب  كاملاخشك مي كنند و مشكهايي را كه خشك شده بودند در داخل رنگ مخصوص مشك قرار مي دادند( براي تهيه رنگ مخصوص مشك : ابتدا پوست ريشه درختاني از قبيل بادام و مر ( بادام كوهي )و ارچن و قمس را  از ريشه جدا كرده و مي كوبيدند و در داخل ظرفهاي بزرگي بر روي آتش قرار مي دادند تا در اثر جوشيدن ، رنگ قرمز غليظي به دست بيايد.) كه پوست ها را در داخل اين رنگ قرار داده و 2 الي 3 شبانه روز ديگر هم صبر مي كردند و بعد از اين مدت مشك آماده مي شد  آن را چپه مي كردندتا قسمت داخل پوست به طرف بيرون قرار گيرد و سپس قسمت ته مشك را بطور دقيق مي دوختند و دنده مي گرفتند( براي دنده گرفتن ، ابتدا تعداد زيادي چوب يكسان و هم قطر و به طول اندكي  بيشتراز هسته خرما، از درخت انگور يا كلور(چوب گنگر) جدا مي كردند و آنها را يكي به يكي در داخل مشك و  در قسمتي كه دوخته بودند قرار مي دادند و از بيرون با استفاده از تكه هاي نازك پوست ، اين دنده ها را تك به تك ، محكم مي بستند تا قسمت انتهايي مشك كاملا آب بندي شود) و اگر در جايي از مشك به هر دليل سوراخي ايجاد شده بود آن را به كمك عمين مي گرفتند(عمين يا عوين؛ ممكن است به الف هم نگاشته شده باشد؛ : حلقه اي استوانه اي شكل و كوتاه بود كه از چوب درخت بيد، ساخته و تراشيده مي شد و در قسمت بيروني از ارتفاع آن شيار نسبتا عميقي ايجاد مي شد تا در دوسر اين استوانه دو برآمدگي دايره شكل باقي بماند. كه اين قطعه را از داخل مشك ، بر روي سوراخ مشك قرار مي دادند و از بيرون به كمك نخ آنرا مي بستند. نخ در داخل شيار قرار مي گرفت و سوراخ را بطور كامل آب بندي مي كرد).

تكه اي از نخ را كه به هم تابيده شده باشد( به طول حدود يك متر) بر قسمت انتهايي يكي از پاچه هاي مشك مي بستند  .   ( محل دست و پاي گوسفند را در مشك، پاچه مي گفتند. )

تا به كمك آن بتوانند در مشك( قسمت گردن گوسفند) را محكم ببندند تا از بيرون ريختن هر آنچه كه در مشك است جلوگيري كنند.مشكي كه بدين روش به عمل آورده مي شد براي چندين سال قابل استفاده بود و فقط ممكن بود كه عمل رنگ دادن به مشك تكرار شود.


| +| نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385 و ساعت 13:22 توسط فرزند عبدل آباد |


بر سر سفره های این دیار

 اسپار(SPAR )

 

اسپار: محصول لبني بسيار خوشمزه ايست كه  در اين روستا توليد ميشود ،براي تهيه اسپار ابتدا  شير ميش و بز را دوشيده و تبديل به ماست مي كنند( ماست مي بندند) که ماست حاصل را در داخل مشكهاي مخصوص ريخته (مشکهايی که فقط از پوست گوسفند ساخته شده) و با حركت دادن مشك به كمك دست( زدن مشك )، كره (مسكه )(  (MASKEHآن را از داخل دوغ جدا مي كنند .دوغ هاي حاصل را در داخل مشك هاي مخصوص ديگري مي ريزند و هنگامي كه به اندازه حجم  يك سطل( SETAL) شدند.( ظرف بزرگي است از جنس مس كه معمولا گنجايش 5 الي 6 مشك دوغ را  دارد.).  سطل را بر روي ؛ديدون دوغ جوشوني؛( اجاق مخصوص جوشانيدن دوغ) قرار داده و دوغها را داخل آن مي ريزند . دوغها در داخل سطل و بر روي آتش كم كم شروع به جوشيدن مي كنند و در مدتي كه دوغ ها بر روي آتش مي جوشند با استفاده از ؛شپو؛(SHAPO) )  يك دسته از بوته هاي مخصوص بياباني از قبيل: ترقو(TERGHO ، چمزو( (CHEMZO، گل مسكه وو(GOLMASKEHOO ( قمس ((GHOMS ،ارچن(ARCHEN) و . . . است  كه به يك دسته چوبي بسته مي شوند و تقريبا شكلي مشابه جارو پيدا مي كنند)، دوغها را به هم مي زنند تا از سر رفتن آنها جلوگيري شود و كار جوشانيدن دوغها را تا غليظ شدن آنها ادامه مي دهند(حد اقل نصف روز به  طول مي انجامد)كه مايع غليظ شده حاصل را طر دوغ (TERDOGH  ) مي گويند . پس از سرد شدن طردوغ به آن مخلوطي از نمك و دانه هاي گياهان دارويي از قبيل : قلمفر ( ميخك) و شمبري(شنبليله) ، سياه دانه و. . . كه بو داده شده اند به همراه نمك ( نمك مصرفي و مورد نياز  را در فصل گرم از درياچه نمك( نمكزار) موجود در منطقه برداشت مي كردند. اين نمك با گرم شدن هوا در سطح وسيع نمكزار به همراه آب، از زمين مي جوشيد و با تبخير شدن آب به صورت توده اي كوچك  از بلورهاي سفيد رنگ در محل باقي مي ماند كه آنرا جمع آوري كرده و پس از قالب ريزي، در آفتاب قرار مي دادند تا آب آن كاملا تبخير شود و براي مصرف آماده مي گرديد. كه نمك رفتن و آوردن نمك هم خود حكايت ديگري است. ) اضافه گرديده و به هم مي زنندتا كاملا در تمام مايع پخش شوند.

فر آورده حاصل را در داخل مشكهاي مخصوص نگهداري اسپار ، مي ريزند ( مشك اسپاري يا مشك قطقي هم گفته مي شود،GHETEGHI) و اين مشكها را بر روي مشكداني در فضاي باز قرار مي دهند( مشكداني را بااستفاده از بوته هاي بياباني مخصوص و به شكل دايره و به قطر5/1 تا 2 متر بر روي زمين مي سازند و قسمت مركزي آن تقريبا به ارتفاع يك مشك از اطراف بالاتر در نظر گرفته مي شود و تكيه گاهي مي گردد تا مشكها را بر آن تكيه دهند). در طول روز روي مشكها را با استفاده از: گليم و خوره و كودي و مخشيف و نمد و پلاس وفرش و. . . بطور كامل مي پوشانند تا هواي گرم  بيرون به مشكها نرسد و هم مشكها خنك بمانندو با خنك شدن هوا در شب روي مشكها را برداشته و اجازه مي دهند تا مشكها  خنك شوند.( گرم شدن مشكها ميتواند باعث شود كه اسپار ، طعم و ماهيت اصلي خويش را از دست بدهد.)

مشكها براي مدت زماني در حدود 2 ماه به همين حال باقي مي مانند و در طي اين مدت فقط هر چند وقت يكبار به انها دوغ اضافه مي گرددو در ضمن هر چند وقت يكبار آنها را اندكي از جاي خود حركت  مي دهند و نمك و شورآبه اي را كه روي مشك جمع مي شود،پاك مي كنند   زيرا در طي اين مدت مقداري از آب و نمك مازاد موجود در داخل مشكها از جدار مشك به بيرون نفوذ پيدا مي كند و پس از طي اين مدت، اسپار به اصطلاح مي رسد.

كه اين اسپار ها را در داخل همين مشكها براي طول فصل زمستان نگه مي دارند و به تدريج از آن برداشته و  استفاده كرده و نيز به مشكها دوغ و ماست اضافه مي كنند (البته نمك و ساير مخلفات هم اضافه مي گردد). بدين صورت است كه مشكهاي اسپاري هميشه ، اسپار دارند.

اسپار(قطق) طعم بي نظيري دارد و هميشه بر سر سفره هاي ساده مردمان بي ادعاي اين ديار مي نشسته است و ان را بعنوان كمك غذا و غذاي اصلي مصرف مي كرده اند و در دست كودكان اين ديار هميشه لقمه اي نان كه اسپار بر روي ان ماليده بودند و از دور سفيد مي زد، ديده مي شد وچه با اشتها بر ان نان گاز مي زدند .

به لحاظ داروهاي گياهي استفاده شده ، اسپار خواص ويژه خود را دارا بوده و از نظر غذايي با توجه به اينكه اسپار منحصرا از شير ميش و بز تهيه مي گرديده، اسپار بسيار غني بوده و بسياري از عناصر ضروري بدن در داخل آن وجود داشته است .


| +| نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 و ساعت 20:27 توسط فرزند عبدل آباد |


حكايت

     

     آورده اند كه در موسم سخت شتا و به زم و برودت برج سرماده، همجواري ز همساده خويش شكوه ا    اي و شکایتی بهر داوري به قضاوت ببرد، كه جارم، هسر و برفهاي ماحاصل بارش دوشينه را از  آسمانه خويش به يكجا بر مدخل دالان و معبر هشتي سرايم فروريخته و مرا نيك سختي روارو حادث   آمده .چندي  بگذشتي و حكم دادند كه محكوم ببايد كه از حاكم رفع جور نمايد،  بماند كه موسم  اجراي حكم به گاه  صيف بود و در چنبره  آتش بيشه.

ااين حكايت را بدان سبب نگاشته اند كه كار امروز به فردا نيفكنده و حق را نيك پاس بداريم كه در لهبان      دنبره آن آتش بي مثال،نه فرصتي به امتثال است و نه مجالي به استدعاو نه مهلتي به استعفا.


| +| نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385 و ساعت 21:21 توسط فرزند عبدل آباد |


بر سر سفره های این دیار (قليه كنان و قرمه پزان)

 

 

از  جمله مواد غذایی که خاص این منطقه میباشد، میتوان از "قرمه"(به ضم قاف) نام برد که آن هم بر روش خاصی فراهم گردیده و مهیا می شود. در زمانی که از یخچال و برق خبري و اثري نبود و این امکان وجود نداشت که در فصل زمستان به گوشت تازه دسترسی پیدا کنند ( تهيه علوفه و نگهداري از گوسفندان با توجه به شرايط منطقه چندان آسان نبود) راه چاره این بود که گوشت را قرمه کنند. در طول فصل تابستان تعدادي از گوسفندان را بعنوان پرواری نگه مي داشتتند( پروار مي بستند)و در اواسط فصل پاییز ،  آنها سر بریده و پس از اینکه پوست آنها را برای ساختن مشک به صورت خیکی از لاشه  جدا مي كردند ( پوست گوسفند را سالم و بدون سوراخ شدن و بريده شدن  می کندند)، لاشه ها را تمیز کرده و در سایه دایمی راهروها از سقف می آویختند تا برای یک شب، بقول معروف در اثر سرما لاشه ها ببندندو براي قرمه شدن آماده شوند. که این لاشه ها را قبل از طلوع آفتاب کاملاً خرد کرده و قیمه قیمه (تروسک ،تروسک) میکنند.سطل(به کسر"س"وفتح"ط"وسکون"ل") را روی آتش گذاشته و گوشتها و استخوانها و چربیها را با هم در داخل آن میریزند و زیر آن را آتش روشن  میکنند و مقداری نمک هم به آن اضافه کرده و متناسب با مقدار گوشت مقداری آب نیز به آن می افزایند. کم کم چربیها در اثر حرارت، به صورت مایع در آمده و داخل آب موجود در داخل سطل پراکنده میشوند که به این حالت"اوغونی شدن "قرمه میگویند و در این زمان نان های محلی(نان تابه، يا نان كرنو) را داخل ظرف انداخته و پس از چند دقیقه بیرون آورده و به همراه مقداری از لقمه های گوشت های نیم پز بر سر سفره می نهادند تا اهل منزل و تمامی افراد حاضر مورد استفاده قرار دهند.( البته کاسه ای سفالی ، پر از  اسپار( قطق مشکی) هم در کنارش بر سر سفره دیده می شد) .با حرارت آتش کم کم تمامی آب موجود در سطل بخار شده و به اصطلاح"گوشتها به روغن می نشینند"و دراین زمان با استفاده از "بهره"(فتح"ب")(وسیله ای فلزی به شکل کفگیرهای فعلی با دسته ای بلند که انتهای دسته آنرا آن را قطعه چوبی زده بودند تا دستشان نسوزد) مرتب گوشتها را به هم میزنند تا گوشتها و قرمه به ته سطل نچسبد.( ته ظرف نگیرد) پس از اینکه گوشتها کاملا پخته شد و آب موجود در آنها به حداقل ممکن کاهش یافت( علامت آن این است که قورمه ها کف میکنند) قرمه آماده است. چربي ها و گو شتها وكاز ها ( باقي مانده چربي دنبه گوسفند و ديگر چربيها را بعد از پخته شدن مي گويند ) را  بلافاصله بعد از برداشتن سطل از روي آتش داخل شکمبه گوسفند  که کاملاً تمیز شده، ریخته و در آنرا محکم می بستند ( با توجه به حرارت بالاي چربي ها ، شكمبه گوسفند پخته مي شد و پس از سرد شدن قرمه ها را در بر گرفته و لايه اي نفوذ ناپذير در برابر ورود آلودگي ها به داخل قرمه ايجاد مي كرد.)شكمبه قرمه را  در گوشه ای خنک قرار داده و در طول فصل زمستان مورد استفاده قرار میدادند و غذاهاي متنوعي از قبيل( اوگرمو، كلجوش، پي تو، دم پخت، و . . . را با قرمه تهيه كرده و يا به تنهايي آن را گرم كرده و ميل مي كردند.) در ضمن استخوانهای موجود در داخل قرمه را كه مقداري گوشت به آنها چسبيده بود، قبل از ریختن قرمه در داخل شکمبه گوسفند ،جدا کرده و آنها را به صورت جداگانه ای نگهداری مي كردند (استخوان ها را كاملا لخت نمي كردند ومقداري از  گوشتها را روي استخوان ها باقي مي گذاشتند) ، تا براي پختن آش و جوبا و بار كردن شلغم ( براي پختن شلغم تعدادي استخوان  را كه مقداري گوشت به آنها  مورد استفاده قرار مي دادند)  مورد استفاده  قرار دهند به این روش قرمه کنی"قلیه کنی" هم گفته مي شد.این قورمه در پخت اکثر غذاها مورد استفاده قرار گرفته و خود نیز به عنوان یک غذا مصرف مي شد.لازم است که قورمه به صورت قرمه(ضم"ق" )خوانده مي شود..

معمولا رسم بر اين بوده كه در زمان قرمه كردن ( قليه كني) اهل خانواده در يك جا جمع مي شدند تا پيوند مهر و  رشته محبت خويش را استوارتر از پيش داشته باشند و بر سر يك سفره ، اين رسم كهن را پاس بدارند .


| +| نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385 و ساعت 21:6 توسط فرزند عبدل آباد |


گذری بر زندگی باغ نشینی

 كپر و كپر نشيني

با شروع گرماي فصل بهار ، مردمان عبدل آباد مختصري از مايحتاج زندگي خود را برداشته و به ميان باغها مي رفتند. ( به اصطلاح بار مي كردند) . آنها ميرفتند كه تا فرارسيدن پاييز( سر ميزون) در داخل خانه هاي چوبي (كپرها)، روزگار خويش را بگذرانند.

كپر ( آلاچيق)؟

كپر : خانه اي بر پا شده بر پايه هاي چوبي( پاده ها) است كه ديوارها و سقف آن با چوب ها و شاخه هاي درختان( بشرگ) و بوته هاي بياباني از قبيل: جاز( درمنه) ، ترغو، اسكمبيل ، چمزو، سيه زير و چرخه . . . و نيز علفها و گياهان يك ساله روييده در باغ ها: زارق ، تلخه، علف جارو ، خور ( تلخ بيان)، مكي (شيرين بيان) ،آدور سوزو ( خار شتر ، راويز) و نيچه ، ني و . . . پوشيده ميشد تا سايه اي خنك و دلچسب آماده گردد.

هر خانواده اي با توجه به تعداد افراد و امكاناتي كه نياز داشت ، كپر خود را مي ساخت و وسعت كپرها هم بدين لحاظ متغير بود.

 گپي در باره كپر:

محل احداث و بر پا داشتن كپر معمولا در گوشه اي از باغ در نظر گرفته مي شد و سالهاي سال در همان جا باقي مي ماند و هر سال مرمت مي گرديد.

در كنار هر كپر ، محلي براي نگهداري گوسفندان پرواري مي ساختند( آغالو) كه ديوارهايش را با گل مي ساختند و سقف آن سايباني از چوب بود و آخوري هم براي گوسفندان در يك طرفش در نظر مي گرفتند و يك در ورودي هم در سمت ديگر آغالو ايجاد مي كردند تا ورود و خروج گوسفندان از انجا انجام گيرد.

لانه مرغ و خروس ها هم در فضاي بيرون كپر ، ساخته مي شد و ساخت آن به گونه اي بود كه شكارچيان شبرو به هيچ وجه  امكان دسترسي به مرغ و خروس ها را نداشتند.

در داخل كپر هم محلي( ته توكي) براي قرار دادن رختخواب ها و ظروف در بالاتر از سطح زمين ايجاد مي كردند كه به صورت يك نيم طبقه و به ارتفاع حدود يك متر از سطح زمين و با استفاده از چوب ساخته مي شد و در يك ضلع كپر قرار داشت و هميشه ثابت بود.

در جنب درب ورودي  هركپر و در محلي كه از دسترس آفتاب دور بود كوزه آب( سبو) و يا مشك آب(مشكو) را قرار مي دادند . اطراف سبو را پوششي از گوني يا كتان مي پيچيدند و ريختن آب روي آن باعث مي شد تا آب داخل سبو خنك بماند و براي درپوش سبو هم قطعه چوبي را متناسب با دهانه سبو مي تراشيدند و با نخي تابيده شده بر گردن سبو مي آويختند.

در بيرون از كپر و درفاصله اي از كپر اجاق (ديدون)  در داخل زمين ساخته مي شد و اطراف آن را سنگهايي كار مي گذاشتند تا امكان قرار دادن ظروف( كماجدان و قابلمه و ديگ و . . . . ) بر روي آتش امكانپذير باشد.

در فضاي بيروني هر كپر ، هم محلي را هموار كرده و  براي خوابيدن در شبهاي تابستان آماده مي كردند

هر كپري بلا استثناء براي خود يك چاه آب داشت كه جهت مصارف شستن و شرب مورد استفاده قرار مي گرفت، آب آن به كمك دلو(دول) و يا تلمبه دستي بالا آورده مي شد.

بعضي از مردمان در كنار كپر خود ، كرنويي هم بر پا مي داشتند تا امكان پخت نان فراهم باشد و عده اي ديگرهم ، نان تاوه اي ونان  تيري و . . . را ترجيح مي دادند.البته گاه گاهي ، كماچ و لتير و ته تاوه اي هم يافت مي شد.

در فصل بهار و تابستان ، مردم محصولات خود را برداشت كرده و هم تعدادي گوسفند را پروار مي كردند و با رسيدن ميزون(پاييز) به داخل خانه ها بر مي گشتند و عده اي هم تا نزديك قوس(آذر ماه) در داخل كپرها باقي مي ماندند.


| +| نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385 و ساعت 14:37 توسط فرزند عبدل آباد |


در کوچه های عبور روزگار!!!؟(حقیقت یک اندوه تلخ)

. . . . . . .

پدر آنجاست

پدر هنوز همان جاست

در سينه آفتاب

نشسته بر گليمي نخ نما

نشسته بر گليمي رنگ رفته

       ***

پدر هنوز آنجاست

قامتش خميده ، مويش سپيد

چهره اش ، انباشته از خطوط گذر ايام

كفشهاش، خميده از اصرار رفتن

همان كفشهايي كه: راه لبريز از خاطر عبورشان گشته

      ***

پدر همان جاست

نشسته، در ميان خروجي خانه

باز به دعوت مي خواند مرا

ساده و بي تكلف ، بي ريا و پاك

دستهاي پر توانش هنوز آنجا چايي مي ريزند

هندوانه مي شكافند

سيب هاي قوسي را . . .

             ***   

پدر هنوز همان جاست

خسته از گذر ايام

هنوز هم ، تا باغ خطي از جاي پاهايش بر خاك مي رود

هنوز هم ، گوسفنداني را سوي چرا مي برد

هنوز هم ، آن پير خميده ـ گرچه سخت است ـ

باز هم ، كرد( كرت) اسپس (يونجه) را آرام آرام  مي برد

هنوز هم ـ آفتاب نزده ـ صداي آتش پدر از ميان بخاري هيزمي مي آيد

هنوز هم ـ گرماي وجودش ـ در هر گوشه و كنار خانه، شوق زندگي مي افزايد

              ***

 

گذر . .  ،.ديگر صفايي ندارد ، از ميان كوچه هاي آبادي

عبور . . .، ديگر شوقي نمي انگيزد، در ميان آن خانه پر از شادي

خانه را، سراسر غبار غم گرفته

كوچه را يكسر ، اندوه و ماتم گرفته

نشان پاي پدرـ اين رهگذار پيرـ نمانده ديگر بر تن راه

خانه همه سوت و كور، همه جا تاريك و سياه

در باغچه ديگر پدر را نمي توان ديد

در آن خانه ديگر صداي پدر را نتوان شنيد

پدر ديگر در پاي سايه آن ديوار نيست

چهره خندانش، ديگر در ميان سايه ها هويدا نيست

پدر را ديگر بر خروجي آن خانه نمي بينم

در وسعت اميدهايم ، پدر را ديگر نمي بينم

رختخواب پدر را ديگر زير نور ماه نينداخته بودند

درختان در آن خانه به سكوت پرداخته بودند     

               ***          

بخاري ز اندوه ، در آن خانه سرد و خاموش

ايوان خانه هم، پدر را كرده فراموش

لرزه بر جانم فتاد. . . .

خدايا من چه ديدم و چه ديده بودم

من پدررا آنجا بسيار ديده بودم

صداي گرم و دلنواز پدر را آنجا بسيار شنيده بودم

ويرانه شده آن آشيانه سبز، بي حضور پدر

اندوه و غم و . . .يكسر مي ريزد از ديوار و در

كبوتران ياد پدر ـ دگر ـ سر در گم و حيرانند

يادهاـ چون كبوتران ـ خاموش و سرگردانند

بغضي گران، راه آهم را مي بندد

غبار آهم،به سينه مي آويزد

غم اينجا هر دم به سكوتم مي آويزد

تنها اشك است اينجا . . . ،كه بي سرو صدا مي ريزد

دل مانده و اندوهي كه از ميان سينه مي خيزد


| +| نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385 و ساعت 10:54 توسط فرزند عبدل آباد |


بر سر سفره های این دیار

                                                     نون کرنو

نان محلی این دیار نون"کرنو"(به ضم"ک") می باشد که دانستن روش تهیه و فرآوری آن بهتر از ندانستن خواهد بود.

                                  كرنو
کرنو:تنور مخصوص پختن نون بومی این منطقه(نون کرنو) می باشد و آن تقریبا به شکل نیم کره ای است ، که قطر آن در حدود یک ونیم متر بوده و ارتفاع آن 70 تا 80 سانتیمتر می باشد که در قسمت بالای آن دهانه ای دایره شکل به قطر تقریبا 50 سانتیمتر و در پایین دهانه ای به شکل مستطیل ایستاده به ابعاد تقریبا 20 در 30 سانتیمتر تعبیه شده است. اطراف این نیمکره حداقل از یک طرف با مصالح (محلی)ساختمانی بالا آورده شده و در امتداد دهانه فوقانی مسطح میگردد تا محلی برای قرار دادن ظرف خمیر و نشستن افراد و قرار دادن سنگهایی که شرح داده خواهد شد، ایجاد گردد.
دهانه فوقانی برای ریختن هیزم و سنگ و قراردادن خمیر به داخل کرنو بوده و دهانه جانبی برای بیرون آوردن خاکستر و ذغال و سنگها ( كلوخ هاي كرنو مي گويند) از داخل کرنو می باشد.

                         روش پختن نون كرنو
روش پختن نون:تهیه خمیر برای پخت نون کرنو ،تقریبا مشابه با روش تهیه خمیر برای سایر نانها می باشد و فقط این خمیر باید در لگن خمیری به کمک دست برای مدت نسبتا طولانی کاملا مشت خورده تا آماده شود که در حین این مدت مایه خمیری که از دفعه قبل نگهداشته شده به آن اضافه شده تادر تمام حجم خمیر پراکنده شود .
روی این خمیر را به لحاظ حفظ بهداشت و گرم نگهداشتن با استفاده از همان سفره ای که در آن خمیر مي كنند

("سفره آرتی"می گویند که همان سفره آردی می باشد)پوشانیده شده و پس از گذشت مدت زمان نیم تا یک ساعت(با توجه به دمای محیط)این خمیر آماده طبخ می گردد.

                 آماده كردن كرنو براي پختن نون

 آماده کردن کرنو برای پختن نون:ابتدا با استفاده از هیزمی که از دهانه فوقانی در داخل کرنو ریخته میشود کرنو را کاملا گرم کرده وسپس سنگهایی( كلوخ هاي كرنو) را که همگی تقریبا کروی بوده و در حدود 4 تا 5 سانتیمتر قطر دارند ،روی آتش هیزمهایی که در داخل کرنو سوخته اند ، میریزند. به صورتی که روی آتش ها با این سنگها کاملا پوشانیده شود و بعد خمیری که آماده شده در محل"چونه" گرفته می شودو به اصطلاح محلی" خرده" می گیرند. که یک طرف این خمیرها را با مقدار کمی آب خیس کرده و خمیرها را با دست،و به ترتیب روی سنگهای داخل کرنو که در اثر حرارت آتش کرنو داغ شده اند ،قرار می دهند تا سطح سنگها با خمیر پوشانده شود(البته خرده های خمیر از یگدیگر جدا هستند).
بعد از ریختن خمیر ها به داخل کرنو، در پوش دهانه فوقانی را گذاشته( این در پوش یا تابه نان پزی بوده و یا از سنگ میباشد) و اطراف آن را با استفاده از پارچه های کهنه ای مرطوبی که"لته" (به فتح "ل")گفته می شود پوشانیده می شود و فضاهاي باز و جدارهای موجود در در پوش دهانه جانبی نیز با استفاده از خاکستری که گل کرده اند ،مسدود می شود. و کرنو برای مدت زمان 45 دقیقه تا یک ساعت به همان حال رها می شود .
تا نون کرنو کاملا "مغزپخت" شده و روی آن برشته شود و بدین ترتیب نون کرنو آماده می شود که پس از بیرون آوردن از داخل کرنو ،( در هر پخت، تقریبا 30 عدد نون، از کرنو بیرون آورده می شود) بدرستی می توان بوی نون خانگی را استشمام کرد.
هرنون کرنو پس از پخته شدن 700 تا 800 گرم وزن داشته و با توجه به اینکه آرد آن از گندم محلی تهیه شده و به کمک دست خمیر آن کاملا آماده می شود و نیز با توجه به اینکه تحت حرارت غیر مستقیم آتش و به صورت طبیعی پخته می شود، هیچگونه ضایعاتی در بر نداشته( ضايعات آن خيلي كم بوده و قابل چشم پوشي است) و به لحاظ خوب بودن طعم و خوشمزه بودن بی نظیر میباشد و در صورت ایجاد شرایط مطلوب، مدت زمانی بیش از سایر نان ها، قابل نگهداری و استفاده می باشد.

                                  چرا كرنو ؟

                               چرا نون كرنو؟

1.       كرنو را با هيزمهاي بلا استفاده و بوته هاي بياباني به راحتي مي شد گرم كرد.

2.       كرنو در بيرون از حياط خانه ها ساخته شده و براي همسايگان نيز قابل استفاده بود.

3.       كرنو چوب و هيزم را به بهترين صورت مي سوزاند و  آتش آن كمتر دود مي كرد.

4.       كرنو براي تمام  سال قابل استفاده بود.( تحت تاثير شرايط جوي قرار نداشت.)

5.       در يك كرنو  ودر يك زمان تعداد زيادي نون پخته مي شد .

6.       در زمان پخت نون كرنو ،حضور يك نفر به صورت تمام وقت در محل لازم نبود.

7.       نون هاي كرنو هيچگاه خام يا سوخته  بيرون نمي آمدند.

8.       نون كرنو ماندگاري بيشتري نسبت به سايرنون ها داشت.

9.       به لحاظ شكل ظاهري ، بسته بندي نون كرنو راحت تر و حيف و ميل شدن آن كمتر بود.

10.   طعم و مزه نون كرنو بي نظير بوده و خوردنش( حتي نون خشككي آن) بسيار لذت بخش بود.

11.   هر گاه نون كرنو در غذاهاي آبدار تريد ( تليت) مي شد هرگز به حالت خميري در نمي آمد.

12.   زحمت پختن نون كرنو از ديگر نون ها كمتر بود.

13.   از يك كرنو ميشد براي چند خانوار در روز نون پخت.(چند بار در روز قابل استفاده بود.)

14.   ساخت كرنو در مقايسه با كاربرد و كار بري آن بسيار ساده بود و جاي كمي را مي گرفت.

15.   از كرنو جهت پختن كماچ و پختن كله و پاچه هم استفاده مي شد.

16.   يك كرنو براي مدت زمان طولاني قابل استفاده بود.(بيش از يك نسل را تغذيه مي كرد.)

17.   روشن كردن آتش و سوزاندن چوب در داخل كرنو ، براي افراد خطري ايجاد نمي كرد.

18.   از نظر بهداشتي هم نون كرنو ، امتياز بسيار بالايي را به خود اختصاص مي داد.

19.   خاكستر حاصل از فعاليت كرنو هدر نمي رفت و پاي درختان انار ريخته مي شد.

20.   سر كرنو هميشه جايي بود كه زنان در آنجا از حال و احوال هم آگاه مي شدند.
کشک و کلجوشی و نون کرنویی و روغن زرد
بخواهد برد از هر تن گرسنه رنجور ،هزاران درد
"اوگرمویی"چرب با "پی قلیه"بره و نوني از کرنو
همه را ایمن کند از سوز سرمای سخت فصل برد

 


| +| نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 و ساعت 23:25 توسط فرزند عبدل آباد |


سایه ساری که در آن مهر می جوشید

هزار حرف نگفته دارم ازحوضوي عبدل آباد
خورده پیوند همه تار و پودم با جوي عبدل آباد
.......
گيتي ز سر سبزي ،نقش و نگار دارد بسیـار
روستای عبدل آباد  بر من خراب داده اعتبار
........
از طرف ريگزارش صدای عشق می آید بگوش
آواز خوش خشت قلعه اش كجا گردد فراموش
........
هر وجب خاکش عزيزست نزد مردم اين ديار
ببايد که ذكر خير اين ديار ،در قلم آيد بسيار
......
در دشت چون نگين مي درخشيد بر تارك زمين
حلقه انگشتري بابک را بايسته بود چنين نگين
......
نقش زيباي  عبدل آباد در سينه  مانده به يادگار
جلوه اي  از اين نقش عجب به سينه داده اعتبار
........
 زنام نیکش، تابنده و روشن، صبح و شام ماست
ياد حوضويش همچون دژي استوار بر سر پاست
........
هوایش پاک و جانفزا، آب قناتش سرد و گوارا بود
زمحفل گرم مردمان بی ادعا، سر حوضو غوغا بود
......
اندر میان خانه هایش ، روح صداقت می جـوشيد
هر كسي از بهر آبادي ما از جان و دل مي كوشيد
.........
نقش دست ها مانده سال هاي سال بدامان ديوار
آسمانش پر زستاره ،غنچه هاي باغش بي شمار
........
عبدل آباد را نقشي دگر بود در ميان جمع نقشها
از سبزي و لطافت و بوي خوشش پر شده بود هوا
.......
مي گذرد عمر و بیشتر ز عبدل آباد، دل مي كند ياد
گويا طفل دل با خاک اين ميانه دشت  گشته همزاد
.........
نقش هزارخاطره دارد سينه از دامان پاک عبدل آباد
آیینه ديده هردم از اشك مي جويد  خاک عبدل آباد
.......
ندیدم در سراسر گیتی یکی همچون این زادگاه
سزاست که خاطر را هر دم يادي باشد از جایگاه
........
سخن از دل بگفتم و بنگاشتم، از برای عبدل آباد
تا بر همه عیان باشد كه چه بود سراي عبدل آباد


| +| نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385 و ساعت 22:28 توسط فرزند عبدل آباد |


كوچه باغ/عكس از: عزيزاله شفايي

كوچه باغ 


| +| نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385 و ساعت 13:40 توسط فرزند عبدل آباد |