تبليغاتX
غروب خاطره ها
روستای عبدل آباد به واسطه سرسبزی و شادابی، روزگاری چون نگینی سبز بر حلقه بابک زمین میدرخشید...



يك غروب و عالم تنهايي و چاه ريگي عبدل آباد

               .......... وقتی که دل يه گوشه کز میکنه

          وقتی که اشک تا پشت چشم ميخزه

         وقتی که هيچی برای آدم معنا نداره

        وقتی که بغض ،ملکه انديشه ها ميشه

              ******

       اونوقته که تنهايی سر رسيده

       اونوقته که  واقعا تنها ميشيم

       اونوقته که غروب خورشيدبه داد ما ميرسه

       انوقته که جرعه های غروب را تا به آخر ميشه نوشيد

              ******

        ..... و ناخود اگاه ،گونه های خيس به مقدم عقده های دل می آيند

          شايد زمان متوقف شده باشد!!!

        که آفتاب تنها و تنها ، به اين سو چشم می گرداند.

       همان جايی که سايه ای تا افق ،در چشمها نمي نشيند

                         *******

        ديگر، ابرها ، خويش را تا آخرين رمق باريده اند.

         ديگر ، چشمها،باران زده، تا به دريا رسيده اند.

         ديگر،خورشيد، کوله بار خويش را بر دوش کشيده

       ديگر ،  اينجا ، پاها، تن خويش را بر خاک کشيده اند

              ******

            آه . . . .

         آه ، سايه ها، سر رسيده اند

          اشکها، همه اينجا چکيده اند

        عقده های بغض ،همه ترکيده اند

        دستها، پنجه بر خاک کشيده اند

              ******

         _ يادگار يك تنهايی را_

        ــ يك يادگار، يك  تنهايي را ـ

         از دامن خاک ـ آنجاـ

         نسيم، نم نمک میشويد

        باز دل ، تنها می شود

        باز ديده ، برای اشک نگران است

        باز هم ابرها، سينه بر سينه هم ، سر می رسند

        باز هم دريای دل ، به طوفان می آشوبد.

              ******

       ..... و غروب ، باز هم عزيزترين يار ديدگان میشود

     و غروب باز هم ، پاي تنهايي را،  به دامن ريگزار مي كشاند

    و . . . . .

| +| نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 و ساعت 21:50 توسط فرزند عبدل آباد |


قلعه خاطره ، قلعه یادها

عبدل آباد را از ديرباز قلعه اي بوده كه مسكن و ماواي بزرگاني سخاوتمند و سخاوتمنداني بزرگ بوده اين قلعه بر دهانه قناتي پر آب كه گوارايي آبش زبانزد خاص و عام بوده ، بنا گرديده بود.

     ديوارهايي به بلندي 12 چينه ( هر رديف ازديوارهاي خشت و گلي را يك چينه مي گويند و مرز هر چينه با چينه هاي ديگر به صورت يك خط فرو رفته، مشخص و قابل تشخيص است) دور تا دور قلعه را فراگرفته بودند. و در چهار سوي قلعه چهار برج جهت ديده باني و حراست از قلعه بنا گرديده بود.

بر سر ديوارها ، كنگره هايي ديده ميشد كه ديوارها را از فرسايش ناشي از عوامل جوي از قبيل باد و باران تا حد بسيار زيادي محافظت كرده و علاوه بر اين جلوه اي بسيار تماشايي به قلعه داده و ابهتي قابل تحسين به قلعه ميداده است.

در قسمتهاي فوقاني ديوارهاي قلعه و نيز در ديوارهاي اطراف برج ها ، سوراخ هايي رو به پايين در نظر گرفته بودند كه به كمک آنه مي توانستند تمامي حركات بيرون قلعه را ببينند بدون اينكه ديده شوند.و همچنين مي توانستند با مهاجمان و دزدان احتمالي و غارتگراني كه به هر كجا يورش مي بردند، به مقابله برخاسته و آنها را پاسخي سزاوار بدهند.

خاكي كه در ساخت قلعه به كار رفته، سفيد رنگ بوده و هر گاه كه بطور كامل آماده گردد، و به خوبي آن را با پا ماليده باشند، بسيار سخت ميگردد و در برابر ترك خوردگي مقاوم بوده و در برابر رطوبت به خوبي مقاومت مي كند و آب را به خود نمي گيرد.

درب ورودي قلعه از چوب نوعي درخت توت (توت شكرو) كه مقاوم مي باشد، ساخته شده بود  كه بزرگي آن و ضخامت تخته هايي كه در ساختش بكار رفته بود، انديشه هر سارقي را فرومي كوفت و شوبندي (به قفل و زبانه اي فلزي كه براي بستن درب ها بكار مي بردند ، شو بند مي گفتند) بزرگ و محكم ، دو لنگه اين درب را به هم گره ميزد كه گسستن آن از بيرون قلعه محال بود.

مظهر قنات در ميان قلعه آشكار مي گشت و بواسطه آب فراوان و شيرين و گوارايي كه داشت،   درختاني سرسبز و شاداب و ماهيان  آزاد قناتي بسيار زيادي را به ارمغان آورده بود.

در داخل قلعه سراخانه هايي در امتداد ديوارها بر پا گشته بود و خانواده هاي بسياري در آن خانه ها روزگار مي گذرانيدند كه هنوز هم سخن بزرگي و رادمردي و سخاوتمندي اين بزرگان هر از گاهي ، نقل هر محفلي مي شود و ذكر خيرشان بر هر زبان حق گويي مي گذرد.

  ادامه دارد... 


| +| نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 و ساعت 21:44 توسط فرزند عبدل آباد |


به بهانه برخاک فتادن سروهای کهن این دیار

  خانه تاريک ، خانه خاموش

   شمع در گير و دار خاموشی، فسرده

   باد می کوبد بر پرده ها

   شيشه شکسته است

   بستر ی سرد و نمور

   خانه در دست باد

   خانه به بازی سرنوشت

   صدايی بر نخيزد از درون

   خانه خاموش ،خانه سوت و کور

   آنچه بر در و ديوار می لغزد

   آنچه بر صفه و ايوان می تازد

   لشکر غم است و سپاه اندوه

   سياهی هم بغضی گرفته انبوه

    در ميان خانه  يکی می لرزد

   در ميان خانه يکی باغم می لغزد

   برق نگاهی مانده در عکس روی طاقچه

   گرفته غبار ، دامن آيينه تا دامان باغچه

   نشان مويی بر شانه

   نقش دستی بر آيينه

   ديگر هيچ ،ديگر هيچ

   هر کجا غم منزل کند

   ويرانه شود و اندوه به دل کند

   ......و ما ميزبان هر شب اين مهمان ناخوانده ايم

 


| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 و ساعت 20:28 توسط فرزند عبدل آباد |


بر سر سفره های ساده این دیار

از فرآورده هاي غذايي كه در اين ديار بعمل آورده مي شود مي توان از دوشاب نام برد

 و همان شيره انگور است كه با حرارت غليظ شده باشد.

براي تهيه آن ابتدا انگورهاي رسيده را چيده و تميز كرده و آن ها را له كرده و

آب حاصل را در ظرف هاي بزرگي(سطل ها، به كسر؛ سين ؛و فتح ؛ط؛) جمع آوري

 مي كنندو به اين آبها مقداري از نوعي خاك مخصوص (كه كمياب بوده و فقط در

بعضي از نقاط پيدا مي شود) افزوده مي گردد. افزودن  اين خاك به آب انگور

باعث مي شود كه ذرات معلق از داخل آب انگور جدا شده و ته نشين گرديده و از

تبديل شدن آب انگور به شراب جلوگيري كرده و موجب مي شود كه دوشاب حاصل

 كاملا شيرين شود. درلحظه افزودن اين خاك ، تمامي ظرف شروع به جوشش كرده

 و حبابهاي بسياري ايجاد مي شود كه كم كم اين حبابها از بين مي روند.

سپس در پوشي بر دهانه ظرفها قرار داده و آبهاي انگور را به همان حال براي مدت

 يك شب در هواي آزاد خنك شبانه تابستان اين ديار قرار مي دهند تا عمل

 ته نشيني و تصفيه به طور كامل انجام گيرد. در سپيده دمان، آبهاي انگور را

به آرامي از داخل ظرفها برداشته و پس ازگذراندن از صافي ، جهت جوشانده شدن

 روي آتش مي گذارند. از آب انگور باقي مانده در ته ظرفها را همراه با خاكهاي ته ظرف ،

 در كيسه اي از جنس پشم ميريزند و بر چوبي(پاده اي) مي آويزند كه به اين

كيسه؛خرپلا؛ گفته مي شود و آب انگوري زلال از داخل خرپلا خارج ميشود در ظرفي

 جداگانه جوشانده مي شود كه ؛ دوشاب خرپلا؛ مي گويند و بسيار شيرين است.

آب انگور تا زماني كه غليظ شود روي آتش مي ماند(اين تا زماني است كه هرگاه قطره اي

 از آن را روي خاك بريزند، در خاك فرو نرود و به شكل يك توپ كوچك بر روي خاك باقي بماند)

كه دوشاب را در ظرفهايي ريخته و براي فصل زمستان نگه مي دارند. دوشاب بعنوان

 صبحانه اي بسيار مقوي، بر سر سفره هاي اين ديار به همراه اسپار و مسكه(كره )

خورده شده و يا همراه روغن(روغن ـ دوشاب) شده و يا آن را با برف مخلوط كرده و

 برف دوشابي مي شود كه خوردن آن خالي از لطف نيست.


| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 و ساعت 20:14 توسط فرزند عبدل آباد |


مقدمه ای برای یک آغاز

  اهل گوشه ای از این دیار و خاکم
  زاده همین خاک و سرزمین پاکم
  همان جایی که شور و عشق و صداقت همپای درستی و راستی و صداقت، از در و دیوارش می بارد.
  با بر و بته های هر کوه و تل و بادیه ، آشنایم
  از نام و نشان هر گلواژه دیارم پر شده صدایم
  گویش پاک و بی آلایش نان کرنو را بسیار شنفته ام
  جوشش با آرامش شکمبه قورمه را هزار بار شنفته ام
  نام و هر نتاج گله را به نشان هردم از نو نهاده ام
  ساز دلنواز هی هی چوپانان را به تکرار نواخته ام
  معنا و ریشه هر مثل و کنایه را ظریف یافته ام
  از پی تکرار گویی که گلیم و مخشیف بافته ام
  دیارم را دوست دارم و هر کجا نام دیارم در چشم انداز قرار می گیرد ، بی اختیار ته دلم غنچ می رود.

   و هر گاه نامش را می شنوم ، بر خویش می بالم که زاده همان دیارم.

    در سايه سار درختان ، بر لب جوي آب زلال هزار بار نشسته ام

    در گلوي گليدون سر حوضو ، بارها، به آب زده ام پاي خسته ام

    خورده ام توت ، شسته ام پاي،بر سايه هاي پاكش دل بسته ام

    خاطرم خوش است از حال و هوايش،من از ديارم كجاگسسته ام؟


| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 و ساعت 19:55 توسط فرزند عبدل آباد |