چه گران فروشی ای چرخ و به جان ما بکوشی
عجبا بهات دادیم و هنوز می نجوشی
سر و جان نازنینان تو به هیچ می نسنجی
که دمی رها شدن را تو به ما نمی فروشی
به شهید ما نگه کن که سکوت کرد و جان داد
تو چرا سکوت کردی و چرا نمی خروشی
بجز از غرور مردم تو چه پایمال کردی
بجز از جنایت خود تو چیز را بپوشی
فلک آن حیات ، مرگ است ، که بی وی اش بخواهی*
همه آن شراب ، زهر است ، که بی وی اش بنوشی*
فلک آن رفیق من بود ، که از منش گرفتی
تو بگو به من که تا چند ، توانم این خموشی
ز ازل حرام زادی که حرام باد بر تو
گر از این سپس بخواهی که دمی سیه نپوشی
دستهاي خيال اينجا همه پروازيند
پر از باده عشق و احساس و شعور
همچو مينا بي ريا و تزوير و زور
روييدن سبز انديشه ها را
به فرياد سرخ مي آويزند
رستن را (روييدن) و رستن را(رهيدن)
تا برويند و تا ببالند ؛ دشت ها سبز آيند
تا رويت خورشيد فرداي آبادي
تا آنجا كه گلگشت ها را ندروند
تا آنجا كه سرب را در سينه كبوتر ننشانند
تا آنجا كه مشت گران بر گل ها نكوبند
تا بدانجا كه خط سياه بر دفتر عشق نكشند
تا همانجا كه خاك را خون گرمي ننوشانند
تا همان كوچه اي كه ناله باد نخيزد
تا دياري كه زشتي ويراني و پليدي آوار گريخته باشد
اينجا كشتزار عشق است اگر نيك بدانيم
اينجا بستان شكوفه ها است اگر باور داشته باشيم
گر چه:
باد مي آيد و شاخه اي را سخت مي شكند
سنگي پري را از پرواز مي اندازد
غنچه اي لب به خنده وا نكرده و مي فسرد
داس پي جوانه ها؛ رقص كنان مي آيد
قفسها ؛ انبوهي از كبوتران گرفتارند
دشتها ؛ لاله هاي سوخته داغدارند
آبادي سخت بي قرار است
كوچه باغهايش را غباري تلخ مي خيزد
جويبارش سموم تشنگي مي برد
سايه هايش دگر جاي نشستن نيست
صداي تبر هر دم مي آيد در گوش درختان
شاخه اي مي شكند و درختي مي افتد
باد هوهو كنان
غبار چرخ زنان
.......
و فردا بر انديشه هاي امروز سبز خواهد آمد
بگذار كودكي باشم
نشسته بر لب جوي
برجكي بسازم با گل
قطره قطره آبي بريزد از دست
برجكي دانه دانه با گل
قلعه اي بسازم
بر گرفته از خيال
چون ابهت بناي آبادي خويش
شاخه اي از درخت نارون را
باز تا بنشانم در سراي خويش
جلوه رويش را باز زنده كنم
جويي كوچك و پيچ در پيچ
رودي شود در خيال من
تا بشنوم صداي طراوت آب را
تا بدانم كه گريه چشمم براي چيست
تا بدانم اين نهفته اندرون من كيست
مگر مي شود از كوچه خاطر گذشت
بي آنكه پاي چشمت در آب ننشيند
مگر مي شود ياد را بي آه نوشيد
هنوزكوچه باغها پر ز بوي علفند
اگرباز بگرديم در گذشته خويش
اگر باز قدمي در ديار خاطره ها
اگر باز گذري در يادها باشد
هنوز هم لذت ايام ديرين اينجاست
دلي كه به ياد ديار مي تپد
انديشه اي كه تا گذشته ميدود
بدبختانه عدم شناخت نسل امروز نسبت به تاریخ باشکوه ایران باعث شده است که
بسیاری از داشتههای خویش را در داستان دیگران ببینیم و لذت هم ببریم!
سریال افسانه جومونگ (ساخته کشور کره جنوبی) در واقع بخشی
از تاریخ ایران را ربوده است. آنها نام ارمنستان را لاک گرفته و حذف كرده و بر آن سرزمین
«بویو» گذاردهاند فرمانروایی ایران را هم سلسله «هان» نامیدهاند.
در هيچ كجاي تاریخ سلسله (هان) سواره نظام زرهپوش مطلقا وجود ندارد این سواره نظام كه سخن از اوست بنا بر همه قراين و شواهد و اسناد تاریخی مربوط به ارتش پارت ایران بوده است).
(سال 88 تا 124 قبل از میلاد در ایران )
وقتی از درگیری دولت هان با یاغیان و شورشيان صحبت میشود و بدین خاطر، بویو دست به
حمله به مناطق اطراف خود میزند، در واقع زمانی است که فرمانروایی ایران با
یاغیان هوسپائوسینس (شورشگر تازی) و گوردی ین، آدیابن و اُسرائن در باختر
و سکاییان در خاور مشغول جنگ است در ضمن مهمترین نکته آنکه گرفتن گروگان از
خاندان نافرمان و ايالت هاي متخاصم نسبت به فرمانروایی تنها در ایران باب بوده است مهرداد پادشاه اشکانی درارمنستان (بخاطر آنکه بی طرفی کشورش را زیر پا گذارده و از رومیان حمایت نمود)
وارد کارزار شده و آرتاواز شاه ارمنستان را فرمانبردار و مطيع خویش
نمود و تیگران پسر آرتاواز را به عنوان گروگان به پارت فرستاد.( فرستادن يانگ پو)
رویدادهای بعدی باعث مداخله دوباره ایران در ارمنستان شد و ارتش پارت، تیگران را به عنوان
شاه بر صندلی پادشاهی به جای آرتاواز قرار داد. کشور بی ریشه و بدون تاريخ نه چندان كهن کره
با استفاده از تمثیلهای ایرانی و تاريخ نگاشته شده ايران برای خود تاریخ میسازد در سریال (جواهري در قصر) نخستین رستم زاد (سزارین) را به یانگوم منتسب کردند در حالي كه بنا به تاريخ و اشاره حكيم ابوالقاسم فردوسي؛ رستم با شكافتن پهلوي رودابه (سزارين ؛ رستم زاد) زاده شد
و حال در دل تاریخ اشکانی ما آزادانه دست به تاراج برده و و با استفاده از نوشته هاي گرانمايه تاريخ ايران و برداشت آزاد ازمنابع وماخذ برای سرزمین چوسان خود هویتی حماسی و تاريخي سراسر شور و حماسه
میسازند و ما را به تماشاي حقايق تاريخ خودمان فرا مي خوانند و اين نيست مگر سهل انگاري و عدم شناخت مسئوليت و فراموش كردن تاريخ كه بي شك همگي مقصر هستيم. شوراي مشاور در سريال كره اي همان انجمن مهستان معروف ايران باستان است و حتي موي بلند افسران فرماندهان تاريخ ايران باستان را نيز كپي برداري كرده و همانگونه كه فردي به فرماندهي در ارتش مي رسد مشابه فرماندهان و پهلوانان سرشناس ايران زمين به موي بلند سر و صورت آراسته ميگردد و ديگر اينكه شايد ايران تنها كشوري بوده كه به لحاظ وسعت به ايالت هاي متعدد تقسيم گرديده بوده است و مراسم اهداي جوائز و ره آورد نمايندگان ايالت ها بر ديواره تخت جمشيد خود گوياي اين حقيقت است و مراسم تاجگذاري هم بدون كم و كاست از تاريخ ايران نسخه برداري گرديده و كاش اسمها نيز بدون تغيير برداشت شده بود تا ما به خود آمده و ميراث كهن خويش را بيشتر پاس بداريم و سكه و تجارت و راهسازي و رقابت ميان شاهزادگان و جشن هاي پيروزي و مراسم تاجگذاري و اعزام سفير و نماينده و پاسگاه ها و قلعه هاي موجود در گوشه و كنار و كاخها و مجزا بودن تالارها وساختن آرامگاه هاي خاص جهت افراد مشهور( معبد جومونگ در سريال امپراطور بادها) كشتي هاي تجاري معامله با جنوب( همان تجارت از نقاط ساحلي جنوب ايران)و... همه و همه بلاشك رد و نشانه و پشتوانه اي در تاريخ سراسر حماسه ايران ما دارند.
باید با هزار درد افسوس گفت به خاطر عدم توجه رسانههای مسئول و مقامات مربوط نسبت به هویت و تاریخ ملی ایران کشورهایی نظیر کره بجای ما، آنها را به نام خود اجرا نموده و در نهایت ما میمانیم و مشتی تاریخ غیر ایرانی پوچ و خالي از احساس كه هرگز دل به راهش نرود و سخنش هيچگاه بر ما راست نايد!
به قول «ارد»، بزرگ اندیشمند و متفکر ایرانی: سرزمینی که اسطورههای خویش را فراموش
کند به اسطورهای کشورهای دیگر دلخوش میکند فرزندان چنین دودمانی بی پناه و آسیب پذیرند. شايد هدف اين باشد كه ما جبرا از اسطوره هاي خويش جدا گشته و در پي پوچي ها و بي اصالتي هاي تاريخ هاي بي اصل و مايه ديگران سرگردان باشيم خود ندانيم كه چه گذشته پرباري را در تاريخ پشت سر گذاشته ايم.
برای شناخت بیشتر و بهتر و اطمينان از بخشي ازتاریخ كشورمان که کشور کره جنوبی به یغما برده است بخشهای از تاریخ پرافتخارو سراسر شكوه دودمان اشکانیان و پارتهای ایران تقديم ميگردد:
به مهرداد دوم پادشاه ایران زمین گفتند در کشورداری صبوری کنید اردوان
پدر شما و همین طور فرهاد پدر بزرگتان خیلی زود کشته شدند.
مهرداد گفت در حالی که هوسپائوسینس (شورشگر تازی) و
گوردی ین، آدیابن و اُسرائن در باختر و سکاییان در خاور به جان مردم ایران افتاده
و کشتار میکنند سکوت و نرمش به چه معناست. کشته شدن در این شرایط
بسیار با ارزش تر از زندگی در خفت و ننگ است.
شجاعت پادشاه ایران مهرداد اشکانی گویای این سخن ارد بزرگ است
که: برآزادگان و ترس از نیستی؟! آرمان آنها نیستی برای هستی میهن است.( در سريال مرتبا از اين گفته استفاده مي شود و خصوصا در سريال اپراطور بادها كه در ادامه افسانه جومونگ اجرا شده؛ فدا شدن براي ميهن تكيه كلام قهرمانان داستان است)
مهرداد دستور داد ارتش ایران بازسازی شود استراتژی نظامی خاص اشکانیان،
جنگهای نامنظم توسط کمانداران ورزیده بود(در سريال جومونگ از اين هم نگذشته اند) که شالودهء ارتش اشکانی را تشکیل میدادند.گروههای سوارکار چالاک و کمانداران قابلی که میتوانستند در حال سوارکاری،
از هر سویی، هر هدفی را نشانه روند. علاوه بر این، تمرینات گروهی پیوسته آنها،
در میدان نبرد، الگوهای نامنظم ولی هدفمندی از حرکت اسبها را ایجاد میکرد، که به
نحوه ای غیر قابل پیشبینی،به هر سمت و سویی میتاختند و به طور فردی یا گروهی شلیک میکردند.
بخش دیگر سپاه مهرداد دوم سواره نظام زرهپوش ایران که در باختر به آن سوارکاران شوالیه
و در خاور به آنها سوارکاران آهنین میگفتند تشکیل میداد تمام بدن آنها و حتی بدن
اسبهایشان پوشیده از آهن بوده و بدین شکل هر سپاهی را شکافته و به تسلیم وادار مینمودند.
فرمانروای ایران یاغی های باختر و خاور را مطیع خویش نمود و با ووتی فغفور فرمانروای
چین از سلسله هان (۱۴۱ تا ۷۸ پیش از میلاد) روابط سیاسی و بازرگانی برقرار نمود.
مهرداد دوم دوباره شکوه را به ایران بازگرداند …
ديري نخواهد گذشت كه رستم و سهراب و اسفنديار و گودرز و كاووس و گستهم و..... از كشوري بي نام ونشان بر ما به تماشا فرستاده خواهد شد و اشكبوس و گرد آفرين و ...رابه اسطوره هاي حماسي خويش تبديل خواهند كرد و ديو سپيد و رخش و اژدها و چاه بيژن .... نمادي تاريخ كهن خويش خواهند دانست ما را در بيغوله هاي گنگ و نامفهوم تاريخي تحميلي سرگردان كرده و تازيانه تازيان را بر فرهنگ كهن خويش نظاره خواهيم كرد.
گذشته را بايد دوست داشت
ديار خموش خاطره ها و يادها
بهانه اي براي گريه و فريادها
چيست اين ناشادي و شادها
نشسته حبابي پيش بادها
خاطره و ياد
دويدن پاي برهنه تا انتهاي كوره راهها
نشستن در خلوت خاموش سايه ها
گشتن همپاي گردباد در ميان دشتها
خفتن زير چترانداز انبوه ستاره ها
كودكي و دوشاخه و گنجشكهاي سر ديوار
تشنگي و آبهاي زلال و سر در ميان جويبار
بهانه و دانه توت و نشستن ميان شاخسار
سايه هايي بر لب جوي و بازيهاي بيشمار
ره بيابان را پي رد پايي همه جا گشتن
پي چوپاني و گوسفندان را به چرا بستن
سايه اي در پيش خار و آفتاب را شكستن
نشستن كنار آتش و خاكستر نان را گرفتن
آشنايي با بوي خوش يونجه زار
همنوايي با حضور آب در كشتزار
لميدن در سايه اي بر پاي ديوار
آشنا بودن پاي با سوزش خار
...........
خاطره و ياد
لبخند چهره پدر و خطوط گذر ايام
دستهاي پينه بسته و دلش آرام
حضور گرمش در هر صبح وشام
پاي محفل شيرينش و زمانه رام
صداي دلنوازش كه تو را نيك مي خواند
نگاه پرز لطفش
........
خاطره ها و يادها
تلخ تر از زهر مي بارد در كام
شرنگ و زهر ميريزد به جام
چه تلخ ميگذرد هميشه ايام
قصه اي بي پايان ؛ننگ ونام
افسوس که که تیر رها شده از چله چاههای عمیق شرکت های رنگ وارنگ بر قلب قناتها نشسته و تا آخرین قطره از رگ جانشان را پمپاژ کرده و قناتها ماندند که آبی دیگر در رگشان جاری نخواهد گشت و جانمایه های زندگی از دل دشتها بالا کشیده شده و در لوله های اسنلس استیل به سوی کارخانه ها روان شده و از آنجا در پای بدبخت کوه سرازیر شده و به سوی درختان پسته بهرمان و بهرام آباد و نوق روان میگردد. به جای آن قناتهای بی آلایش تک و توکی موتور آب البته با اجازه منابع طبیعی و موانع غیر طبیعی و کشتارورزی و دشتبافی و باغباری و شکارچی گری و شهر داری و شهربازی و اداره آب و منجلاب وبیداد گستری و ثبت اضداد و ثبت افلاک .... برق و رعد و رنگین کمان و باران بر جای نهادند که به لطف این اداره های گل منگلو قطره آبی هم بر جان درختان کهن آبادی ها نرسید چه مظلومانه در تند باد عطش همه خشکیدند و دود شان به آسمان رسیدو خاکی بر جای ماند که بازیچه دست باد گشته و خاطره روزهای سبز آبادی را با خویش محو خواهد کرد.
ریگهای ناب دشت ریگ سفید در اتاق کامیونهای شرک شیشه جام تا ورای این دیار ره سفر در پیش گرفته اند و جوانانی که لقمه ای نانی خشک در گرده قناتها قناعت می کردند در زیر بار فشارهای گران بیکاری و استرس های ناشی از مشکلات پی آمد آن به پای پیک نیک و نگاری و منقل و نشسته و سیم و سیخ وسنگ و تریاق و زهر و زهر مار و گرد و قرص و شیشه هزار درد گران دیگر کوفت کردند تا ندانند که چه بود و چه شد و چه خواهد شد.
که هر قطره آب را به مقیاس زر باید اینجا بها پرداخت و کنتور ها هم روز به روز بر گلوی لولها حلقه را تنگتر می کنند که مبادا آب برای شرکتها کم شودو دود و سمی که در دشتهایمان پخش می شود کمتر گرددو اینجا دیگر همه چیز خبر از آلودگی می دهد از دانه های توت بر سر شاخه های درختان تا جگر و گوشت گوسفندان دومنه بالا و آلاله های خورین و بنه های میمند و . .. و آبهایی که عمق زمین بر می آیندو خدا چه می داند که بر سر انسانها چه خواهد آورد و این باران کنسانتره سیانور نشان تا به فردا چه خواهد نمود و یقین که نسل از گونه های جانوری و گیاهی کم کم گم خواهد شد و رنگی از سیاهی دامان دشتها خواهد پوشیدو ......

اگر صحبت شب را جدي بگيري
اگر زمزمه هاي نشاطآور شاپرك را بشنوي
نيمه هاي شب! نزديك صبح
كه ژاله روي گلبرگ بنفشه ميرقصد
و نفس ، ارمغان نسيم پاك شب ... تا ژرفاي دل نفوذ ميكند
از يك غزل ، سير ميخورم! از يك عبارت ، سير مينوشم
كه كسي هست
نه خصم تو كه در انتظار شكنجه پيكر تو لحظه بشمارد
كسي كه به تو عشق ميورزد
آن وقت ميفهمي چرا گنجشك ها سرمست
در ضيافت بهار نغمه ميخوانند
صبح زود ... دو به دو 
آسمان بي هيچ دلشوره اي عرصه پرواز
هستي در مقابل اين همه شور عشوه ميكند
آنها كه نه سكه اي دارند ، زرد
دل به يك دانه ارزن طلايي خوش ميكنند
هر چند در بازار تو با ارزش نيست
اما هديه ايست براي او
از آسمان آبي
كه اگر بداني
عشق ورزيدن ، مهر ورزيدن ، دادن بي ادعاي باز پس
گرفتن
چه لذتي دارد
محبت كيميا ميكند
تو هم در مرثيه غم اجتماع .... شادمان ميرقصي
كودكانه ميخندي
سعادت اينجاست
همنوا با سرود صبح
صبح ... وقتي فرشته ها به مهماني قلب تو مي آيند
به شب سوگند ، هيچ صبحي مثل صبح ديگر نيست
بايد دور انداخت كهنه لباس انديشه را
توسن زمان عنان كشيده برپيكر افسردگي امروز
سبزه و درخت و سنگ و زمين روييده اند اي دوست
بيا كه كه نسيم خوش مي نوازد آهنگ زندگي امروز
انديشه كهنه را چون غبار بايد تكاند
زمهريرو سوز شتا گذشت
هر چه بود سوزو سرماي زمستاني
هر چند دل ما شده بود شب طولاني
زمین دور شد از دستان سرد بهمن
گل خورشيد مي خواند سبزه را به ميهماني
يخ دي فسرده و باغ گل دارد به دامن
آمد ميلاد بهار و فرودين رسيده به دشت
نسيم مژده نوروز آورده جانب گلگشت
شاد گشته خاطر بيد وآب به جويبار دويد
رسيد دولت ديدار و ايام غم و تنهايي گذشت
خنده زد هزار در دامن گلزار
قمري سر فرو برد در آغوش يار
چلچله چرخ زد و بر آشيان باز آمد
بنشست جلوه غنچه بر سر شاخسار
ابر عجب خوش مي نوازد ساز باران
مي آيد از برگهاي روشن آواز باران
خاك عنبر آويز گشته ز اعجاز باران
اي جان زيباست صداي دلنواز باران
دور شدست از دشت خواب پريشاني
حضور لاله ها كرده دشت را چراغاني
دل شاد گشته و به سينه دارد ميهماني
گوئيا رسته باشد از زمستان طولاني
سوز و سرما و سكوت و سرگرداني
سكون وسردابه تاريك و سكنج ضلماني
هفت سيني كه چيده بود شب سرد زمستاني
دورگشتند در قدم همايون سفره عيد باستاني
مي زند باران بوسه برخاك ، نم به نم
مي نشيند ژاله بر عذار غنچه ها دم به دم
سر بر مي كشد از چاك پيرهن غنچه كم كم
شكوفه مي نوشد از باده خورشيد دم به دم
رقص بيد گشته ورد زبان آب
از جام زمين در رگ تاك ميدود باده ناب
بزن اي باران بهار است
آواز خوش تو مگر بيدار كند ما را
برقص ای بید مجنون در آيينه آب
كه ترنم نرمش مگر هوشيار كند ما را
به پيشواز بهار خنده زنان بايد رفت
تا بخندد لب گل رقص كنان بايد رفت
بياريد مي و مطرب كه پاي كوبان بايد رفت
مي رقصد قاصذدك با باد، گل افشان بايد رفت
سفره عيد بچينيد در قدم نوروز
بهار است و مبارك باد مقدم نوروز
برهفت سين بيايد سال در دم نوروز
خجسته باد و همايون مقدم نوروز
مهربان ، زيبا ، دوست
چشم در راه كسي هستم
كوله بارش بر دوش ،
آفتابش در دست
خنده بر لب ، گل به دامن ، پيروز
كوله بارش سرشار از عشق ، اميد
آفتابش نوروز
با سلامش ، شادي
در كلامش ، لبخند
از نفس هايش گُل مي بارد
با قدم هايش گُل مي كارد
مهربان ، زيبا ، دوست
روح هستي با اوست !
قصه ساده ست ، معما مشمار ،
چشم در راه بهارم آري ،
چشم در راهِ بهار. . . !
***
از فریدون مشیری
تا چندي پیش مردم ديار ما رسم داشتند برای پخت غذا مخصوصا" قورمه ، بلغور ، جوبا ،شولي شلغم ، آبگوشت زير آتشي ،خورشت و آش و تقريبا هر آنچه كه پختن لازم داشت از ديگ ها و سطل ها(به كسر سين و فتح ط) و قابلمه های مسی استفاده میکردند و یک کفگیر آهنی داشتند که موقع پخت غذا دائم به كمك آن غذا را به هم مي زدند و داخل آن قرار میگرفت..
هیشکی نمیدونست چرا باید این کفگیر آهني درون قابلمه مسی قرار بگیره؟؟؟ فقط میدونستند برای پخت غذا خیلی خوبه و شايد هم به خاطر در دسترس بودن از آن ها استفاده مي شده است .
داستان از این قراره که بدن ما (مخصوصا" مغز) برای حفظ سلامت و ايجاد نشاط و کنترل اسید لاکتیک و....به 6 میلیارد یون مس نیاز دارد و به همین نسبت یون آهن نياز مي باشد
کمبود یون مس باعث میشه شما دائم احساس بيحالي و خستگي و رخوت و خواب آلودگی و کسالت کنید و خميازه از پي خميازه و هی دهن دره کنید و به قول ما همش قشقو بدين و خود را بچقاريد.
در ضمن هیچ قرص و يا كپسول و دراژه و آمپول و شربتي و ...و داروئی نمیتونه از یون یک عنصر مثلا مس و آهن و... برای ما قرص و دارو بشه....و اونی که مثلا" به اسم قرص آهن به خورد ما میدهند شامل مولکول هاي آهن هست که برای بدن چندان کاربردی نداره و اگر هم هست با اثرات جانبي بسيار زيادي خواهد بود.
ازتعریف یون و مولکول اگر كه بگذريم ، بايد بدانيم كه تا این جا مشخص شده است و لازم است كه همه بدونیم که غذا موقع پخت در درون ظروف مسی از یون هاي آزاد شده این ظرف استفاده میکند و غذا با آميخته اي از يونهاي حياتي مس در هم مي آميزد و چنان خواهد شد كه طبيعت و نهاد آدمي را خوش آيد و با اين غذا همواره در بدن شما فوق العاده احساس نشاط و انرژی ایجاد میشود و دیگه از اون دهن دره ها و خمیازه و کسالت ها و خواب آلودگي هاي دائمي خبری نیست.و نشاط و شادابي خود باعث طول عمر مفید و سلامتی جسمی براي تمامي افراد وگروه هاي سني خواهد شد.
ولی یک دفعه در كوچه و پس كوچه هاي ديارمان صداهايي به گوش رسيد كه با بلند گوهاي دستي اومدند و داد میزند" قابلمه و ديگ مسي و ... و هر ظرفي از اين جنس(مس و آهن) را مي خريم و با ملامين هاي خوشگل و رنگ به رنگ عوض مي كنيم و کفگیر آهنی را خریداریم" و به جايش ملاقه هاي پلاستيكي مي فروشيم با قیمت وزن ظرف این قابلمه ها را خریدند و به جاش قابلمه آلومینیومی میدادندو ملامين و پلاسكو و ... كه ديگر مزه غذا هم از يادمان رفت و خود ندانستيم كه در اين سودا چه سخت مغبون شده ايم
هیچکس توی اون موقع نفهمید این همه قابلمه مسی کجا قراره بره؟ ولی بعدا" فهمیدیم اینها همه به خاطر فرهنگ به اصطلاح نوين بر سر ما آمده و چشم هم چشمي ها و رها شدن از مس سابي و ديگهاي سياه و... رفت تا بدانجا كه ديگر اميدي به بازگشت آن نيست و خود ندانسته سلامتی خويش را به تاراج بي خبري و ندانم كاري سپرديم .
بعدش هم که الان ظرف های استیل و تفلون و نچسپ و ملامين و لعابدار و این مزخرفات اومده که مدعی هستند غذا توش زودمي پزه و با برنج ميشه قوپو زد و نيازي به كرش كرش ته قابلمه براي كندن غذا نيست كه ديكر غذا به کف ظرف نمی چسبه و آسان شسته مي شود.ولي ما بي خبريم كه یون های مضر در این ظروف جديد عامل سرطان و هزار درد و مرض ديگر هستند و به راحتی یون سرب و آلومینیوم و مواد شيميايي و ... به راحتي میتونند در جا یک کودک 6 ماهه را ظرف یک سال به بیماری های کمبود خونی و سرطان و یک فرد بزرگسال را در طی 5 سال به بیماری های کبدی و خونی و طحال دچار کند و اين تنها گوشه اي از هزاران سخن نگفته و راز نهفته است كه يا ما نگفته اند و نيز نخواهند گفت و بعدش هم سرطان كه از راه مي رسد.
وقتي كه در محفل پيران و بزرگان ، سخني از غذا و خوراك در ميان باشد همه متفق القول بر زبان مي رانند كه همان روش و شيوه پخت غذا در گذشته مورد نظر آنهاست و غذا با همان ظرف هاي فراموش شده خوشمزه تر خواهد بود.


